نوکری آسوده می میرد که بیند بعد ازاو
درغلامی از خودش ایل وتبارش بهتر است
نوکری آسوده می میرد که بیند بعد ازاو
درغلامی از خودش ایل وتبارش بهتر است
برپا بشود محشر کبری شب جمعه
آید ز حرم ناله ی زهرا شب جمعه
یک هفته نگه داشته غم های دلش را
تا لحظه ی دیدارِ پسر تا شب جمعه
زیر بغل فاطمه را فضّه گرفته
با مریم و آسیه و حوّا شب جمعه
با قامت خم، چادر خاکی، رخ نیلی
تا صبح کند زمزمه برپا شب جمعه
پیراهن خونی شده بر دست بگیرد
آشفته شود عرش معلّا شب جمعه
مادر گره ی معجر خود باز نموده
در لحظه ی بوسیدن رگها شب جمعه
آن موی به هم ریخته که در پَسِ در سوخت
گردد ته گودال هویدا شب جمعه
این بوسه کجا! بوسه ی گودال کجا و
یادی کند از زینبِ تنها شب جمعه
تا به کی بر عیش دنیا مایلی
باید از این خواب خوش بیدار شد
سوی منزل با رفیقان یار شد
نیستی تا کی به فکر این سفر
کاین سفر دارد بسی خوف و خطر
اندر این ره رنج و غم بسیار هست
دزد رهزن شیر آدم خوار هست
راه دشوار و بسی پرزحمت است
چشم بگشا ظلمت اندر ظلمت است
عمر اگر چون نوح طولانی کنی
خویش را محبوس و زندانی کنی
گر خوری چون خضر آب زندگی
تا قیامت گر کنی پایندگی
گر به چرخ چارمین بالا شوی
همدم خورشید چون عیسی شوی
عاقبت زهر اجل خواهی چشید
دست از این زندگی باید کشید
گر سلیمانی و گر اسکندری
چون اجل آید ز موری کمتری
زور رستم قوّت اسفندیار
در دم مُردن نمی آید به کار
خلق عالم از سفید و از سیاه
عالم و جاهل گدا و پادشاه
از زن و از مرد و از برنا و پیر
هیچ کس را زین سفر نبود گریز
کس نماند زنده الاّ ذات او
کل شیء هالک الاّ وجهه
دم تو گر نبود آدمی نمی ماند
نه آدمی که ملک هم دمی نمی ماند
نیازمند دو عالم به یک اشاره تواست
اگر تو ناز عالمی نمی ماند
صدای گریه زهرا در انتظار فرج
هنوز در همه عالم میان دشمن و دوستعلی است بی کس و تنها در انتظار فرج
بلکه آنست سلیمان که زملک آزاد است
برای مطالعه اشعار روی ادامه مطلب کلیک نمائید