نوکری آسوده می میرد که بیند بعد ازاو

                                          درغلامی از خودش ایل وتبارش بهتر است

 

 

ادامه نوشته

ای ذکر نام تو نمک روضه ها حسین

ای ذکر نام تو نمک روضه ها حسین
شکر خدا که با تو شدم آشنا حسین

سردرب خانه تو نوشتند از ازل
آقا شد هر کسی که شد اینجا گدا حسین

آلوده تر زمن نبود بر درت ولی
آقاتری از اینکه برانی مرا حسین
.
((لطفی که که کرده ای پدر ومادرم نکرد))
ای مهربانترین کسم ای با وفا حسین

زهرا اجازه داد که من نوکرت شدم
ورنه عزیز من، تو کجا من کجا حسین

گریه کن توام،بدم، اما شنیده ام
زهرا کند به گریه کنانت دعا حسین

فردا که هیچ کس به کسی نیست ،مادرت
خود میکند گریه کنت را سوا حسین

آقا تو را به دست جدای برادرت
دستم مکن زدامن لطفت جدا حسین

یک عمر من به روضه تو آمدم، تو هم
یک دم به شام اول قبرم بیا حسین
.........
زینب چو دید راس تو را روی نیزه ها
از سوز سینه ناله زد و گفت یاحسین....
.
موی تو بی وضو نزده شانه مادرم
کی راس تو زده به روی نیزه ها حسین

خاکم به سر بگو زچه خاکستری شدی
دیشب مگر که بوده سرت در کجا حسین

ادامه نوشته

اشعارمنتخب 1

برپا بشود محشر کبری شب جمعه

آید ز حرم ناله ی زهرا شب جمعه

یک هفته نگه داشته غم های دلش را

تا لحظه ی دیدارِ پسر تا شب جمعه

زیر بغل فاطمه را فضّه گرفته

با مریم و آسیه و حوّا شب جمعه

با قامت خم، چادر خاکی، رخ نیلی

تا صبح کند زمزمه برپا شب جمعه

پیراهن خونی شده بر دست بگیرد

آشفته شود عرش معلّا شب جمعه

مادر گره ی معجر خود باز نموده

در لحظه ی بوسیدن رگها شب جمعه

آن موی به هم ریخته که در پَسِ در سوخت

گردد ته گودال هویدا شب جمعه

این بوسه کجا! بوسه ی گودال کجا و

یادی کند از زینبِ تنها شب جمعه

ادامه نوشته

عاقلا از مرگ تا کی غافلی

عاقلا از مرگ تا کی غافلی

تا به کی بر عیش دنیا مایلی


باید از این خواب خوش بیدار شد

سوی منزل با رفیقان یار شد


نیستی تا کی به فکر این سفر

کاین سفر دارد بسی خوف و خطر


اندر این ره رنج و غم بسیار هست

دزد رهزن شیر آدم خوار هست


راه دشوار و بسی پرزحمت است

چشم بگشا ظلمت اندر ظلمت است

عمر اگر چون نوح طولانی کنی

خویش را محبوس و زندانی کنی

گر خوری چون خضر آب زندگی

تا قیامت گر کنی پایندگی

گر به چرخ چارمین بالا شوی

همدم خورشید چون عیسی شوی

عاقبت زهر اجل خواهی چشید

دست از این زندگی باید کشید

گر سلیمانی و گر اسکندری

چون اجل آید ز موری کمتری

زور رستم قوّت اسفندیار

در دم مُردن نمی آید به کار

خلق عالم از سفید و از سیاه

عالم و جاهل گدا و پادشاه

از زن و از مرد و از برنا و پیر

هیچ کس را زین سفر نبود گریز

کس نماند زنده الاّ ذات او

کل شیء هالک الاّ وجهه

 

دم تو گر نبود آدمی نمی ماند

دم تو گر نبود آدمی نمی ماند

نه آدمی که ملک هم دمی نمی ماند

نیازمند دو عالم به یک اشاره تواست

اگر تو ناز عالمی نمی ماند

ادامه نوشته

غزل بارون

هنوز می رسد از کوچه های شهر حجاز


                                 صدای گریه زهرا  در انتظار فرج

هنوز در همه عالم میان دشمن و دوست


                     علی است بی کس و تنها در انتظار فرج

ادامه نوشته

شعر

خار یا خَس هر چه ام از بوستانم، سیّدی!
دشمنی کردم ولی از دوستانم، سیّدی!
من نگاه معرفت را بسته بودم ورنه تو
لحظه لحظه چهره می دادی نشانم، سیّدی!
من نمی¬دانم کجایی لیک دانم روز و شب
پر زند دور حریمت مرغ جانم، سیّدی!
در شبستان فراقت مشعلی افروختم
شعله اش خیزد ز مغز استخوانم، سیّدی!
جمعه ها و هفته ها و سال ها و ماه ها
نام زیبایت بود ورد زبانم، سیّدی!
تو به چشمم یک نگه کن تا مگر بینم تو را
بی نگاهت از نگاهت ناتوانم، سیّدی!
ای به دنبال سرت مرغ دلم خانه بدوش
کی؟ کجا آن را لب بامت نشانم؟ سیّدی!
کاروان اشک را کردم به دنبالت روان
با روانم می رود اشک روانم، سیّدی!
یا که در پای رکابت خون خود جاری کنم
یا که داد مادرت را می ستانم، سیّدی!
گر چه پایم مانده از ره، در بیابان غمت
عاقبت خود را به کویت می رسانم، سیّدی!
گرچه باشد "نخل میثم" سبز، چون باغ بهار
بی بهار گلشن رویت خزانم، سیّدی!
شعر نیمه شعبان
ادامه نوشته

اشعار

اشعار
ادامه نوشته

غزلیات. پندیات . اشعار ولائی . متفرقه.

                    پیش صاحبنظران ملک سلیمان باد است

                     بلکه آنست سلیمان که زملک آزاد است

 

برای مطالعه اشعار روی ادامه مطلب کلیک نمائید

ادامه نوشته