دم تو گر نبود آدمی نمی ماند
دم تو گر نبود آدمی نمی ماند
نه آدمی که ملک هم دمی نمی ماند
نیازمند دو عالم به یک اشاره تواست
اگر تو ناز عالمی نمی ماند
به گریه شب هجران کشیدگان سوگند
که هر کجا تو بخندی غمی نمی ماند
هزار بار شهادت دهد قبیله طی
اگر تو جود کنی حاتمی نمی ماند
اگر تو دیده خشک مرا بگریانی
به پیش سیل سرشگم یمی نمی ماند
بیاد روی تو گر چشم حاجیان گرید
برای کعبه دگر زمزمی نمی ماند
تو گر به تخت سلیمانت گذاری پا
برای اهرمنان خاتمی نمی ماند
مگر تو چشم عنایت بیفکنی ورنه
بدار عشق و وفا «میثمی» نمی ماند
*********************
نگاه رحمتت بر ماست؛ میدانم که میآیی
ز اشک دوستان پیداست؛ میدانم که میآیی
گذشته چارده قرن و هنوز ای یوسف زهرا
تو تنها و علی تنهاست میدانم که میآیی
به گوش شیعه از پشتِ در آتشزده گویی
صدای نالۀ زهراست میدانم که میآیی
به یاد کربلا، کرب و بلا شد عالم امکان
زمان، هر روز عاشوراست، میدانم که میآیی
هنوز آیات قرآن از لب جدّت به نوک نی
به گوش زینب کبراست، میدانم که میآیی
به یاد آبآب تشنگان، چشم محبانت
ز اشک و خون دل دریاست، میدانم که میآیی
هنوز آن زخم پیکانی که بر چشم عمویت خورد
به چشم خونفشان ماست میدانم که میآیی
تماشای خیالیِّ سر اصغر به نوک نی
شرار آتش دلهاست میدانم که میآیی
به خون پاک مظلومانِ عالم میخورم سوگند
که مهدی مصلح دنیاست میدانم که میآیی
اگرچه غایبی «میثم» به چشم خویش میبیند
لوای دولتت برپاست میدانم که میآیی
****************************
حیف از تو که گل باشی و من خار تو باشم
بگذار که از دور گرفتار تو باشم
من مایه ندارم که خریدار تو گردم
باشد که گدای سر بازار تو باشم
گر راه ندارم به حریمت نظری کن
تا معتکف سایة دیوار تو باشم
با آنکه تو را عاشقم از خود نپسندم
تو یار به من باشی و من عار تو باشم
دستی، که به جز دامن لطف تو نگیرم
چشمی، که فقط طالب دیدار تو باشم
زخمم به جگر زن که دوایی نپذیرد
دردی به دلم بخش که بیمار تو باشم
از همچو تویی پاک تر از گل همه حیف است
تا همچو منی عبد خطاکار تو باشم
سوزم به درون ریز که پیوسته بسوزم
خوابم ببر از دیده که بیدار تو باشم
آن رتبه ندارم که نهی پای به چشمم
بگذار که خاک ره زوار تو باشم
من میثمم و چوبة دارم به سر دوش
بگذار که دلباخته ی دار تو باشم
**************************
خیال سیر جمالت، طواف حُسن خداست
ندیده هم، مه رویت، چراغ دیدة ماست
قسم به صبح ظهور و به لحظة فرجت
که طول غیبتت از شوق ما نخواهد کاست
تو غایبی و همه خلق در حضور تواَند
کنار یار صدا می زنند یار کجاست
به دیده ای که نبیند به غیر روی تو را
چراغ عارضت از صد نقاب هم پیداست
بیا که لشکر فتح آیدت به استقبال
بیا که فاطمه را در قفات، دست دعاست
بیا که کعبه به دور سرت طواف کند
بیا که دیدة زمزم ز خون دل دریاست
بیا که تا تو نیایی، علی است، خانه نشین
بیا که فاطمه در طول غیبتت تنهاست
به گریه ای که ز هجر تو می کنیم قسم
که اشک ما همه از خون سیدالشهداستu
هزار سال فزون صبح جمعه، هر هفته
صدای ناله "اَینَ الحسین" ما به سماست
بیا بیا که ببینیم باز هم علمت
به روی دست علمدار دشت کرببلاست
دعای ندبه و عهد و فرج بسی خواندیم
هنوز نالة اَمّن یُجیبمان برپاست
بیا که بی تو همه عیدها عزا گشتند
بیا که بی تو زمان لحظه لحظه عاشوراست
به لحظه فرجت می خورد قسم، "میثم"
که صبح روز ظهور تو، صبح عید خداست
**********************************
ساغر عشق دل و باده نابش خون است
سر خوش آن مست کز این باده رخش گلگون است
چار دیوار جنون ساخته از سنگ بلاست
به بهشتش ندهی هر که دهد مغبون است
کمتر از شمع نباشید که در محفل عشق
سوختن، آب سدن، دم نزدن، قانون است
آنکه جز درد و غم عشق دوا نشناسد
زخمش از تیغه شمشیر بلا ممنون است
بی جهت این همه برگرد جهان گردیدیم
نقطه عشق از این دایره ها بیرون است
سجده بر خاک حسین ابن علی باید برد
که فداکاری و ایثار به او مدیون است
عشق بازی که به دامان مصلای وصال
سنگ کین مهر نماز آب وضویش خون است
گوهر اشک غمش را به دو عالن ندهم
کین گهر از همه هستیش بها افزون است
سر فرزند نبی، طشت طلا، بزم شراب
اف به دنیا که چه زشت و چه پلید و دون است
تن به خون شسته و جان بر کف و جانان در بر
حال عاشق نتوان گفت که اینجا چون است
روی از کعبه سوی کرب و بلا کن «میثم»
قبله گاه دل عشاق در این هامون است
********************
کسی که دل به تو داد اعتنا به جانش نیست
نه اعتنایش به جان کار با جهانش نیست
به دین زنده ما مرده بایدش گفتن
کسی که صحبت عشق تو بر زبانش نیست
زبوستان جنان دست می کشد آدم
گلش توئی و نیازی به بوستانش نیست
چگونه بی تو نسوزد هماره مرغ دلم
که غیر شعله آتش در آشیانش نیست
بیا چو موسی عمران ببین چه می گذرد
به گله ای که شبان دارد و شبانش نیست
چگونه آب نگردد زغصه آن که مدام
به دیده اشک روان دارد و روانش نیست
بیا که نای زمان بی تو یا امام زمان
به غیر ناله یا صاحب الزمانش نیست
بیا به گلشن دین آبیار باش که آب
به غیر خون شهیدان باغبانش نیست
بیا بپرس چرا مادر جوان مرگت
نشان زتربت پنهان بی نشانش نیست
بیا به غربت زهرا تو گریه کن دل شب
که زائری به سرت تربت نهانش نیست
مدینه باغ بهار بهشت وحی خداست
چرا خبر زگل و غنچه خزانش نیست
بیا که «میثم» بی دست و پا به دار فراق
به غیر ناله الغوث و الامانش نیست
*****************************
خاک سرکوی تو مرا مهر نماز است
از خلق بریدم دل و چشمم به تو باز است
من سائل هر روزه کوی توام ای دوست
در کوی تودیگر به بهشتم چه نیاز است
بر سلسله وصل خداوند زند چنگ
دستی که به دامان ولای تو دراز است
دل سینه سینا و در آن طور غم تو است
چون کعبه که در سینه صحرای حجاز است
آن باغ دلی را که تو آتش زده باشی
مطلوب ترین میوه آن سوز و گداز است
در کعبه و آتشکده و دیر و کلیسا
هر جا که روم روی توام قبله راز است
از بسکه کریمی زگدا ناز کشیدی
با آنکه وجودت همه آیینه ناز است
گر نور تو تابید به «میثم» عجبی نیست
خورشید بزرگ است ولی ذره نواز است
***************************
دلم کاری به آب و گل ندارد
تو را دارد دگر مشکل ندارد
به دریای غمت دل بستم از آن
که این دریای غم ساحل ندارد
وجودم بی تو باشد چون درختی
که هیزم دارد و حاصل ندارد
قبول درگه خود کن کسی را
که غیر از اشک ناقابل ندارد
بدم اما گرفتار تو هستم
مگر هر کس که بد شد دل ندارد
دلی دارم که در این هفت اقلیم
به جز خاک درت منزل ندارد
برم حسرت به زخم آن شهیدی
که جز تیر غمت قاتل ندارد
به جز تو ای کرم بخش کریمان
کریمی اینهمه سائل ندارد
دل «میثم» هماره محفل تواست
دو عالم اینچنین محفل ندارد
************************
تا کسی را به سر کوی تو راهش ندهند
گریه و سوز دل و ناله و آهش ندهند
روشنی نیست به چشم و دل بی چشم و دلی
از شب زلف تو تا روز سیاهش ندهند
کوه طاعت اگر آرد به قیامت زاهد
بی تولای تو حتی پر کاهش ندهند
به غباری که زکویت به رخم مانده قسم
هر که خاک تو نشد عزت و جاهش ندهند
دیده صد بار اگر کور شود بهتر آن
که به دیدار تو یک فیض نگاهش ندهند
کافر و مومن و غیر خودی و دشمن و دوست
هیچکس نیست که در کوی تو راهش ندهند
تو نوازش کنی آن را که پناهش ندهند
تو دهی راه کسی را که پناهش ندهند
تلخی عشق حلاوت ندهند «میثم» را
تا که سوز سحر و اشک پگاهش ندهند
******************************
به نوکری تو خط سیادتم دادند
زکودکی به ولای تو عادتم دادند
در آستان تو اول مرا پذیرفتند
سپس اجازه عرض ارادتم دادند
مرا چه زهره که گویم غلام کوی توام
زلطف توست اگر این سعادتم دادند
محبت تو که گنج خداست در دل من
سعادتیست که پیش از ولادتم دادند
خدای را به ولای تو بندگی کردم
به یمن عشق تو حال عبادتم دادند
گدای خاک نشین در تو گردیدم
که در تمامی عالم سیادتم دادند
شدم به عشق تو آواره تا بهر قدمی
هزار بار ثواب شهادتم دادند
چه از تو خواسته «میثم» که از تو نگرفته
که هر چه خواستم از آن زیادتم دادند
***************************
هر که ای مونس جان مثل تو همدم دارد
ناز بر همدمی عیسی مریم دارد
گل مهر تو که دل میبرد از باغ بهشت
ریشه با دست خدا در گل آدم دارد
درد تو هر که نگیرد نرسد جز دردش
غم تو هر که ندارد غم عالم دارد
زلف دلدار بود سلسله وحدت ما
نازم آن سلسله کین رشته محکم دارد
چشم عاشق نشود باز به جز بر رُخ دوست
درهم دوست کجا چشم بدرهم دارد
خرم آن سینه که از زخم تواندازد گل
خنک آن زخم که از تیغ تو مرهم دارد
تا به کوی تو نماز آورم ای کعبه عشق
چشمم از خون جگر چشمه زمزم دارد
نه عجب سوزد اگر ملک وجود از سخنم
که دل سوخته ام داغ محرم دارد
زیر کوه غمت ای قبله عشاق حسین
شیعه تا صبح قیامت کمر خم دارد
بحر هستی همه خون است به یاد غم تو
اشک سرخ همگان چشمه از این یم دارد
تا به یاد تو برآرد زسخن آتش دل
سوز یاران شرر از سینه «میثم» دارد
***************************
هر کجا پای نهادیم سر کوی تو بود
آنچه دیدیم و ندیدیم گل روی تو بود
سجده بر سنگ بلا برد وضو ساخت زخون
هر که محراب نمازش خم ابروی تو بود
چون معلم بخرد درس جنون می آموخت
دل که دیوانه زنجیری گیسوی تو بود
پای هر قافله از خار رهت آبلهداشت
دست هر سلسله بر سلسله موی تو بود
هر چه گفتیم و نگفتیم حکایت زتو داشت
آنچه خواندیم و نخواندیم هیاهوی تو داشت
آسمان گشت به هر سوی و زمین بوس تو شد
مهر پروانه شمع رخ دلجوی تو بود
از بیابان عدم تا به گلستان وجود
همه جا باغ گل از نرگس جاودی تو بود
غزل «میثم» بی دست و زبان را بپذیر
گه زآغاز غزل خوان و ثنا گوی تو بود
*********************
دیدن روی تو چشم دگری می خواهد
منظر حسن تو صاحب نظری می خواهد
باید از هر دو جهان بی خبرش گردانند
هر که از کوی وصالت خبری می خواهد
تا مگر تیر دعایم به اجابت برسد
ناله ام سوز و نوایم اثری می خواهد
تا که خاکستر خود وقف قدوم توکنم
دلم از آتش عشقت شرری می خواهد
چو به دار بلا را به سر دوش کشد
هر که از نخل ولای تو بری می خواهد
روز آغاز نوشتند به بازوی خلیل
که بت نفس شکستن تبری می خواهد
شمع تا شعله ببال و پر پروانه زند
سوز دل، خون جگر، چشم تری می خواهد
لب خندان تو را دیدن و لبخند زدن
چشم گریان زگل پاکتری می خواهد
یوسف فاطمه بازآ که در این مصر وجود
بشریت چو تو خیرالبشری می خواهد
تا زند با نفسی شعله به دلها «میثم»
از دم گرم تو سوز سحری می خواهد
***************************
به هر سو می کشد با خود مرا دل
نمی دانم چه باید کرد با دل
بهشتم پیش باو ترسم از آن
که در دوزخ برد با خود مرا دل
سراپا آتشم یارب ندانم
در این آتش نمی سوزد چرا دل
به هر سو خواستند او را کشیدند
زبون دل خار دل بی دست و پا دل
در دلدار کوبیدم که ناگاه
ندایم داد یا دلدار یا دل
تو را صد زبان میخواند دلدار
کجا بودی کجا بودی کجا دل
چرا با آشنا بیگانه گشتی
چرا با غیر گشتی آشنا دل
بسوزی خون شوی بر خاک ریزی
مرا کشتی مرا کشتی مرا دل
بلا بینی بلا بینی که بر من
بلا بودی بلا بودی بلا دل
تو بیماری و بر دردت نداری
دوایی غیر خاک کربلا دل
حسینی شو حسینی شو حسینی
شفا بستان از ان دارالشفا دل
سزد «میثم» جدا گردد زسینه
گر از دلدار خود گردد جدا دل
************************
دیده ای ده که به دیدار رخت باز کنم
ناله ای ده که به وصف تو نوا ساز کنم
قفس تنگ تنم را زعنایت بشکن
بشکن تا به سر کوی تو پرواز کنم
تو اگر زخم زنی منت مرحم نکشم
تو اگر درد ببخشی بدوا ناز کنم
هنر شعر و قوافی نکند کار اینجا
تو گشا گوشه چشمی که من اعجاز کنم
نه توانی که زتعریف تو لب بربندم
نه زبانی که به آن وصف تو آغاز کنم
چیستم تا که مرا خوانی و اکرام کنی
کیستم تا که تو را جویم و آواز کنم
در حضور تو که خود خوانی و اکرام کنی
معرفت نیست که من راز دل ابراز کنم
پرپرواز گرفتم زمدد کاری عشق
فیضم این شد که فرار از قفس آز کنم
بروم بر سر خاک شهدایت شاید
بنگرم روی تو و عقده دل باز کنم
«میثمم» گو ببرندم به سردار بلا
بلکه خود را به ولای تو سرافرازم کنم
************************
بی قیمتم و جز تو خریدار ندارم
گیرم بخرندم بکسی کار ندارم
گیرم دو جهانم نپسندد تو پسندی
من جز تو کسی در دو جهان یار ندارم
من دست تهی دارم و تو دست نوازش
تو باغ گلی من که به جز خار ندارم
در باغ جنان هم به هوای تو کنم رو
محتاج گلم کار به گلزار ندارم
من مشتری یوسف و در دست کلافی
جز رشته دل بر سر بازار ندارم
ای آنکه غمت ناز فروشد بدو عالم
دریاب که من غیر تو غمخوار ندارم
بگذار بخندند و بگیرند و ببندند
دیوانه ام و بیم زآزار ندارم
آرند همه هدیه برای تو و من نیز
جز دیده گریان و دل آزار ندارم
ای قامت خم گشته و این بار معاصی
پیش کرمت خوشتر از این بار ندارم
من «میثم» و در پیروی از میثم تمار
جز دار غم عشق شما دار ندارم
**********************
بی قدر و بها هستم درمانده ام و پستم
کوتاه مکن دستم آخر بتو دل بستم
با زشتی بسیارم در باغ گلت خارم
از فیض تو سرشارم در پیش تو بنشستم
نیش تو به از نوشم آوای تو در گوشم
در بزم تو مدهوشم از جام تو سرمستم
از قید خود آزادم زیرا به تو دل دادم
دربند تو افتادم کز دام جهان رستم
از حسن تو گل چیدم بر روی تو خندیدم
پا بند تو گردیدم دست از همگان شستم
گردد دل دیوانه صد پاره تر از شانه
بر زلف تو جانانه گر شانه شود دستم
در فکر تو آسودم با ذکر تو خوشنودم
تا بودی و تا بودم تا هستی و تا هستم
یک بار صدایم کن صد بار فدایم کن
از خویش جدایم کن آخر به تو پیوستم
من «میثم» این کویم زنجیری آن مویم
بی قدر و بها هستم درمانده ام و پستم
کوتاه مکن دستم آخر بتو دل بستم
با زشتی بسیارم در باغ گلت خارم
از فیض تو سرشارم در پیش تو بنشستم
نیش تو به از نوشم آوای تو در گوشم
در بزم تو مدهوشم از جام تو سرمستم
از قید خود آزادم زیرا به تو دل دادم
دربند تو افتادم کز دام جهان رستم
از حسن تو گل چیدم بر روی تو خندیدم
پا بند تو گردیدم دست از همگان شستم
گردد دل دیوانه صد پاره تر از شانه
بر زلف تو جانانه گر شانه شود دستم
در فکر تو آسودم با ذکر تو خوشنودم
تا بودی و تا بودم تا هستی و تا هستم
یک بار صدایم کن صد بار فدایم کن
از خویش جدایم کن آخر به تو پیوستم
من «میثم» این کویم زنجیری آن مویم
تا دام تو را جویم از بام فلک رستم
تا دام تو را جویم از بام فلک رستم
**************************