غزلیات. پندیات . اشعار ولائی . متفرقه.
بلکه آنست سلیمان که زملک آزاد است
اینکه گویند بر آب ا ست نهاد دنیا
نیک اگر در نگری خواجه همه بر باد است
دل بر این پیره زن عشوه گر دهر مبند
این عروسیت که در عقد بسی داماد است
خیمه ی انس مزن بر در این کهنه رباط
که اساسش همه نا موضع و بی بنیاد است
خاک بغداد به مرگ خلفا گریه کند
ور نه این شط روان چیست که در بغداداست (خواجوی کرمانی)
یا لطیف
اشعار ولائی به آن گونه اشعاری میگویند که در مدح ومنقبت و توسل به همه ائمه معصومین (ع) بکار میرود . واگر بخواهیم از ادعیه مثالی بیاوریم بهترین مثل زیارت امین الله وزیارت جامعه کبیره ودعای عالیه المضامین و ....... است که این زیارت را میشود برای همه ائمه قرائت کرد . در دیوان شعرا چه قدیم مثل حافظ و سعدی و صائب و ...... چه شعرای عصر حاضر اینگونه اشعار زیاد به چشم میخورد . دوستان ومشتاقان با مراجعه به آنها میتوانند از اینگونه اشعار بهره مند گردنند . من برای تیمن وتبرک نمونه هائی را می نویسم . ودوستان را توصیه میکنم که اینگونه اشعار را حفظ نموده و خلوت خود را با زمزمه اینگونه اشعار معطر نمایند .....
از آن زمان که تورا سر بر آستان دارم
به زیر پای توان گفت آسمان دارم
به بی نیازی من هیچکس نمیباشد
نیاز تا به تو ای یار مهربان دارم
زطعن خلق جهانی جوئی ندارم بیم
چه خوف با تو دگر من زاین وآن دارم
به هر کجا که نظر میکنم تو در نظری
ز بسکه محو جمال تو چشم جان دارم
زگلستان جهان بی نیاز گردیدم
از آن زمان که سر کوی تو مکان دارم
به روز حشر چه پروا کنم ز تابش مهر
که از عطای تو آنروز سایبان دارم
بلب مدیح تو و خاندان آل رسول (ص)
منم که در همه اوقات بر زبان دارم
*************************
در آندلی که ولای تو نیست آن دل نیست
در آن سری که هوای تو نیست قابل نیست
برای سجده خاک تو آمدم به وجود
وگرنه حاجت دیگر مرا بر این گل نیست
حدیث عشق تورا دوش با صبا گفتم
بگفت قصه یوسف تو را مقابل نیست
هر آنکه سائل این درگه است نیست گدا
گداست آنکه به درگاه دوست سائل نیست
*********************************************************
زمزم اشک
نام جانبخش تو چون بر دهنم ميآيد
عطر فردوس برين از سخنم ميآيد
زمزم اشک ز چشم تر من ميجوشد
نام شيرين تو چون بر دهنم ميآيد
اي مسيحا دم عالم ز نسيم مهرت
روح ايمان و يقين بر بدنم ميآيد
همچو جان سخت گرانقدر و عزيز است مرا
ز تو هر غم که به جان و به تنم ميآيد
دل نشسته است به سوگ و به عزايت شب و روز
ناله و گريه ز بيتالحزنم ميآيد
از شرار غم تو سوختم اما شادم
که به سويت خبر سوختنم ميآيد
گر پس ازمرگ ببويند مرا در دل خاک
نکهت مهر حسين از کفنم ميآيد
گرچه خارم چو «وفايي» ولي از لطف حسين
روز محشر خبر گل شدنم ميآيد

به حسن خلق و وفا كس به يار ما نرسد
تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند
كسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد
به حق صحبت ديرين كه هيچ محرم راز
به يار يك جهت حقگزار ما نرسد
هزار نقش بر آمد ز كلك صنع و يكي
به دلپذيري نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار كائنات آرند
يكي به سكه صاحب عيار ما نرسد
دريغ قافله عمر كانچنان رفتند
كه گردشان به هواي ديار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او
به سمع پادشه كامكار ما نرسد
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
*********************************
عمر بگذشته ما باذ نگردد هرگز
انتهائیست که آغاز نگردد هر گز
از گذر گاه جهان خلق جهان میگذزند
زان همه رفته یکی باز نگردد هرگز
راز دل را به زبان نیز میاور که ترا
محرم راز بجز راز نگردد هرگز
نکند وسوسه نفس اثر در دل پاک
سنگ با آینه دمساز نگردد هرگز
عافیت گر طلبی طاعت حق باید کرد
این گره جز به عمل باز نگردد هرگز
بنده همت آنم که چو مردان خدا
گرد بخل و حسد و آز نگردد هرگز
شکوه از گردش دوران مکن ایدل که فلک
جز به تدبیر سبب ساز نگردد هرگز
هرکه شد در ره حق کشته سرافراز بود
ورنه هرکشته سرافراز نکردد هرگز
بی اثر گشته در این دوره نصیحت خسرو
مست.هشیار به آواز نگردد هرگز
*****************************
باجهان هرگز نمی بندم قرار دوستی
منکه از دشمن ندارم انتظار دوستی
دل بدین دنیا نبندد مرد با فکرت که نیست
این جهان عاریت را اعتبار دوستی
دست ما بر دامنش کی میرسد باپای لنگ
تند میراند عجب چابک سوار دوستی
شانه از بار محبت دوست کی خالی کند
بشکند گر پشت او در زیر بار دوستی
دوست باید بگذرد از مال و جان در راه دوست
ورنه بر خود بسته نام مستعار دوستی
مردمان با یکدگر بس دشمنیها میکنند
تحت عنوان اخوت یا شعار دوستی
هر بهاری را بود بیم خزان در پی ولی
بی غم باد خزان باشد بهار دوستی
میتوان در وقت حاجت دوستان خود شناخت
چونکه آنجا میشود پیدا عیار دوستی
کی بدل بر دشمنی گردد اگر افتد بکف
عقل سالم را زمام اختیار دوستی
جان وسر ارزش ندارد هیچ اندر راه دوست
یا مزن دم از وفا یا کن نثار دوستی
باردیف دوستی یاران غزل گفتند ومن
این غزل گفتم که ماند یادگار دوستی
فخر از آن دارم که پیدا کرده ام از لطف حق
با نبی و عترت او افتخار دوستی
با زبان شعر خسرو عذر خواهی میکند
از بزرگان سخن سنج دیار دوستی
***************************
گر چه سر آفرینش بر کسی معلوم نیست
هر که آید در جهان جز بر فنا محکوم نیست
کی بنا شد این جهان و کی بپایان میرسد
ابتدا و انتهایش بر کسی معلوم نیست
در جهان عاریت از چشم حق بین علی ع
زندگی جز استخوانی مانده در حلقوم نیست
پنجه بر خوان جهان .آلوده ای عاقل مکن
خوان رنگین جهان جز لقمه ای مسموم نیست
خرمن عمر تورا ای ظالم بیدادگر
آتشی سوزنده تر از ناله مظلوم نیست
خلق را آزرده با تیغ زبان خود مکن
چون خوراک بد زبان جز شاخه زقوم نیست
آنکه دین را میشمارد سد راه پیشرفت
راستی فکرش بجز اندیشه موهوم نیست
رستگاری در پناه دین وقرآن است و بس
آشکار است این سخن بر هیچکس مکتوم نیست
روز محشر از ندامت خاک بر سر میکند
آنکه پابند ولای چارده معصوم ع نیست
باچه روئی میزند پیوسته لاف دوستی
آنکه خسرو در غم یاران خود مغموم نیست
***********************************
باپاکدلان است خدا لطف نهانش
برخیز ودل شب به دل پاک بخوانش
پرهیز کند مرد حق از خواب سحر گاه
تا دور زیزدان نکند خواب گرانش
تسلیم بود معنی اسلام ومسلمان
هگز نبود حیله در اعمال و بیانش
بی بهره زایمان بود آنکس که به عالم
ایمن نبود هیچکس از دست و زبانش
گر نگذرد از پول کجا بگذرد از پل
آنکس که زر وسیم بود بسته بجانش
تو لعن به شیطان کنی و از عمل تو
شیطان بود انگشت تحیر به دهانش
در حفظ امانات امین باش و مکن فاش
بسپرد کسی گر بتو اسرار نهانش
احسان به خلایق بکن ایدوست که دشمن
چون دوست شود .گر بخوانی تو به خوانش
حسرت به جوانی مخور ای پیر که دیدیم
دنیاچه وفا کرده به پیر و به جوانش
بر گردش دوران چه امیدی .که ندیدم
خیری زبهارش که ببینم زخزانش
جز سینه سپر ساختن تیر بلا را
خسرو .چه کند آنکه شکسته است کمانش
******************************
در دل سنگ دل لعل اگر خون نشود
قدر پیدا نکند لوءلوء مکنون نشود
بی غم بحر نیاید گهر پاک بدست
اشگ ازدیده نریزد .دل اگر خون نشود
عشق را باهوس آلوده نشاید کردن
عاشق آن نیست که در بادیه مجنون نشود
هرچه ناپاک شود . پاک توان کرد ولی
دل چو ناپاک شود .پاک به جیحون نشود
عمر سرمایه.بشر تاجرودنیا بازار
می خرد عاقل از آن جنس که مغبون نشود
شاکر آنست که بر هرچه رسد شکر کند
از کم و بیش جهان دلخوش و محزون نشود
سیم وزر .قدر کسی را نفزاید هرگز
قدر ما جز به کمال و ادب افزون نشود
هرکه ره برد به سر منزل ایمان خسرو
طالب ملک جم و ثروت قارون نشود
*******************************
ارزش انسان ز علم و معرفت پیدا شود
بی هنر گر دعوی بیجا کند رسوا شود
هرکه با آل علی ع پیوست عنوانی گرفت
قطره چون واصل به دریا میشود دریا شود
ایکه بر ما میکنی از جامه نو افتخار
افتخار آدمی کی جامه دیبا شود
قیمت گوهر شود پیدا بر گوهر شناس
قدر ما در پای میزان عمل پیدا شود
آدمی هرگز نمی بیند زسنگینی گزند
از سبک مغزی بشر چون سنگ پیش پا شود
سر . فرود می آورد هر شاخه از بارآوری
میکند افتادگی انسان اگر دانا شود
چند روزی گر بکام مدعی گردد فلک
غم مخور . خسرو . که روزی هم بکام ما شود
**************************************
عاقل اندر طلب ثروت قارون نبود
نظرش جز بدر خالق بیچون نبود
نخورد مرد خردمند از این دهر فریب
مگر آگاه زکج بازی گردون نبود
اندر این دوره بغیر از دل صاحب نظران
بهر صاحب نظران قلب کسی خون نبود
شاعران در جدل شعر جدیدند و کهن
کس در اندیشه نوسازی مضمون نبود
در زمانی که بشر ره به فضا برده . هنوز
سخن ما بجز از لیلی و مجنون نبود
شاعر آنست که روشنگر افکار بود
شعر آنست که از قاعده بیرون نبود
حرف بی قاعده بسیار توان زد . خسرو.
نبود شعر هر آن گفته که موزون نبود
******************************
چون نباشد بهر آزاز کسی قدرت مرا
بر زبان پیوسته باشد شکر این نعمت مرا
بهر نان منت چرا از زمرهء دونان کشم
میدهد روزی خدا هر روزه بی منت مرا
بهتر از بعد فرائض چیست جز خدمت به خلق
از خدا خواهم دهد توفیق این خدمت مرا
میخورم افسوس ایامی که بی حاصل گذشت
کرده بود اسباب دنیا غرق در غفلت مرا
مرگ یاران را به چشم خویشتن دیدم ولی
سرگذشت دیگران هرگز نشد عبرت مرا
تا مگر کفارهء دوران نادانی شود
روزگار افکنده در بند غم و محنت مرا
شد چو با یک ترک اولی آدم از جنت برون<
چون دهد با اینهمه عصیان خدا جنت مرا
لیک با آلوده دامانی نباشم نا امید
چشم رحمت باشد از قرآن و از عترت مرا
سرفرازم تا شدم مداح آل مصطفی
داده اند آنان ز لطف خویش این شوکت مرا
سر فرو هرگز نمی آرم به پیش ناکسان
چون بلند افتاد (خسرو)پایه همت مرا
*****************************
باستمگر مریز طرح وفا که تورا خصم جان وآئین است
چون ستم پیشه را ستمکاری راه و رسمی ز عهد دیرین است
میکند روز و روزگار تو تلخ به گمانش رسد که شیرین است
وصف اینگونه دوستی ها را مثلی از زمان پیشین است
نیش عقرب نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش این است
***********************************************
روح بزرگ موءمن عصیان نمی پذیرد
این بیکرانه دریا طوفان نمی پذیرد
طبع بلند مردان پستی نمی گزیند
آری طلای کامل نقصان نمی پذیرد
جبران دل شکستن ایدوست دلنوازیست
این معصیت به توبه جبران نمی پذیرد
قلب پدر میازار تندی مکن به مادر
هرگز چنین گناهی غفران نمی پذیرد
ما جاهلیم آز آنرو باک از گنه نداریم
عاقل عذاب حق را برجان نمی پذیرد
برمردم منافق بیهوده است تبلیغ
بوجهل از جهالت ایمان نمی پذیرد
نیکوترین عبادت مخفی ترین آنست
طاعات با ریا را یزدان نمی پذیرد
یارب بلای نخوت از جان ما بگردان
کاین درد خانمانسوز درمان نمی پذیرد
برصفحه دل ما نام حسین ع نقش است
این لوح هیچ نقشی جز آن نمی پذیرد
زین غم که سوخت دشمن سامان آل طاها
شوریده این سر من سامان نمی پذیرد
خواهم که دفن گردد جسمم به کربلایش
مدفون کربلا را نیران نمی پذیرد
در بحث گفتگو را کوتاه کن (موءید)
دیدی اگر حریفت برهان نمی پذیرد
**********************************