عسل سـرخ شهـادت چقـدر شیرین است

 

می جنت که خدا گفته به قرآن این است

 

سم اسبان به روی سینۀ من سنگین نیست

 

بر مـن امـروز غریبـی عمـو سنگین است

 

صورتی را که حسن بوسه چو قرآن می‌زد

 

کاش می‌دید که از خون جبین رنگین است

 

استخـوان بدنـم زیـر سـم اسـب شکست

 

این سم اسب به از گردن حورالعین است

 

روز وصـل است و عروس اجلم در آغوش

 

قاتلم تیغ بـه کـف دارد و بـر بالین است

 

من که پیش از شب میلاد، حسینی بودم

 

شکـرلله کــه امــروز همینم دیـن است

 

ای عمـو زود بیـا جـانب میـدان و ببیـن

 

یک کبوتر ز تو در پنجۀ صد شاهین است

 

زخم‌هــای بدنـم لالــه‌صفت می‌خنــدند

 

پـای تا سر بدنم غرق گـل و نسرین است

 

ما شرار از جگر خویش بـه «میثم» دادیم

 

در صف حشر همه دار و ندارش این است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب است هر عاشق قرنی داشته باشد

در دست عقیق یمنی داشته باشد

گر میل به قربان شدنی داشته باشد

بد نیست که معشوق  «لن» ی داشته باشد

 

این جذبه عشق است که رد کردمت این جا

ور نه پی چشمم نمی آوردمت این جا

 

تو فرق نداری به خدا با پسر خویش

این گونه عمو را مکشان پشت سر خویش

خوب است نقابی بزنی بر قمر خویش

تا قوم زمینت نزند با نظر خویش

 

آخر تو شبیه حسنی، حرز بیانداز

تو یوسف صحرای منی، حرز بیانداز 

 

ماه از روی چون ماه تو وامانده دهانش

زلف تو پریشان شد و دادند تکانش

حق دارد عمو این همه باشد نگرانش

این ازرق شامی و تمام پسرانش

 

کوچک تر از آنند به جنگ تو بیایند

گر جنگ بیایند به چنگ تو میایند

 

زن ها چه قدر موی پریشان تو کردند

از بس که دعا بر تو و بر جان تو کردند

وقتی که نظر بر قد طوفان تو کردند...

وقتی که نگه بر تو و میدان تو کردند

 

گفتند: نبردش چه نبردی است! ماشالله

این طفل حسن زاده چه مردی است! ماشالله

 

بالای فرس بودی و بانگ جرس افتاد

بانگ جرس افتاد و به رویت فرس افتاد

از هر طرفی بال و پرت در قفس افتاد

سینه ت که صداکرد، عمو از نفس افتاد

 

از زندگی ات، آه، تو را سیر نکرده؟

چیزی وسط سینه ی تو گیر نکرده؟

 

میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت کرد

آئینه جنگیدن مرد جملت کرد

آنقدر عسل گفتی و مثل عسلت کرد

با زحمت بسیار عمویت بغلت کرد

 

از بس که عدو سنگ به ظرف عسلت زد

اندام تو در بین عسل ریخت کِش آمد

 

دور و برت آن قدر شلوغ است که جا نیست

خوبی ضریح تو به این است جدا نیست

بر گیسوی تو خون جبین است، حنا نیست

نه ...بردن این پیکر تو کار عبا نیست

 

بایدکه کفن پوش بلندت بنمایم

آغوش به آغوش بلندت بنمایم

 

یک لحظه تو پا شو بنشین... جان برادر

آخر چه کنم ماه جبین... جان برادر؟

تا پا مکشی روی زمین... جان برادر

از کاکل تو مانده همین؟... جان برادر

 

جسم تو زمین است، عمو می رود از دست

تو می روی از دست، عمو می رود از دست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا که چشمان خویش وا میکرد

ملک از ذوق جان فدا میکرد

هرچه دل بود با خودش می برد

در مسیر خدا رها میکرد

حسن آن شب ز شوق تا خود صبح

به همه سائلان عطا میکرد

مادرش هم کنار گهواره

تا زمان سحر دعا میکرد

وقت خوابش برای لالایی

فقط عباس را صدا میکرد

 

هرکه در کوی عشق عازم شد

بخدا که گدای قاسم شد

 

ما تو را از همان ازل دیدیم

چشمهای تو را غزل دیدیم

کهکشان تو را رصد کردیم

قمر و زهره و زحل دیدیم

تا به میدان طف درخشیدی

روی لب های تو عسل دیدیم

در دل کارزار عاشورا

تا تورا گرم در جدل دیدیم . . .

. . . در سپیدی چشمهای حسین

خاطرات یل جمل دیدیم

 

ضرب دست تو کار دشمن ساخت

ازرق شام را ز پا انداخت

 

پدرت گوشوار عرش خداست

مادر تو عروس آل عباست

طینتت نور و کوثر و یاس است

چونکه مادربزرگ تو زهراست

نوه ی حیدری و این صفتت

از شگرد نبرد تو پیداست

خوش به حالت که عمه ات زینب

و عمویت امام عاشوراست

قاسمی و پسر عموهایت

اکبر و اصغر و امام دعاست

 

در فرار از تو دشمنت رذل است

چونکه استاد تو اباالفضل است

 

عشق از واژه های نابت بود

مبحث اصلی کتابت بود

سیزده ساله رهبر عشقی

کربلا اوج انقلابت بود

جانفدا کردنت به پای عمو

از دعاهای مستجابت بود

آن بلای عظیم عاشورا

نه قضا بلکه انتخابت بود

پای تو بر رکاب اگر نرسید

بالهای ملک رکابت بود

 

فصل سرد مرا بهاری کن

مثل بابات سفره داری کن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای سینه ی شکسته دلان نینوای تو

لبریز نینوای وجود از نوای تو

جان حسین و نجل حسن عشق زینبین

آغوشِ گرم حضرت عبّاس جای تو

قرآن پاره پاره ی پاشیده بر زمین!

گلبوسه ی عمو به همه آیه های تو

سر تا سر وجود تو مثل حَسن حَسن

خُلق تو، خوی تو، سخن تو، صدای تو

تو قاسمی که شخص حسن خوانده قاسمت

قسمت شود جحیم و جنان در رضای تو

یک باغ لاله و نفس سیزده بهار

ای ماه چارده شده محو لقای تو

تو بر حسین مثل علی اکبر او حسن

تو سوختی به پای وی و او به پای تو

ریحانه ی رسول که جان جهان فداش

رو کرد بر تو گفت که جانم فدای تو

شب بود و عشقبازی تو با نماز شب

می بُرد دل زیوسف زهرا دعای تو

قبر تو در قبور بنی هاشم است لیک

در قلب ما بنا شده صحن و سرای تو

دامادِ حجله گاه شهادت که زخم ها

شد جامه ی زفاف به قدّ رسای تو

بالله روا بود که به یاد عروسی ات

گردد عروسی همه، بزم عزای تو

داماد را ندیده کسی زیر سم اسب

ای چشم اسب ها همه گریان برای تو

پیراهن تو بود زره، سینه ات سپر

جوشن شدند بر تن تو زخمهای تو

بر روی دستهای عمو دست و پا زدی

انگار بود دست عمو کربلای تو

در نینوا صدای تو خاموش شد ولی

در هر دلی است ناله ای از نینوای تو

«میثم» چنین نگاشت که ای غرق در حسین

مثل حسین گشت خدا خون بهای تو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حضرت قاسم

 ای عارضت، خرم‌تر از برگ گل یاس 
وی بر لب خشک تو گریان، چشم عبّاس 
داماد بزم خون، به دشت کربلایی 
هم مصطفا، هم مرتضا، هم مجتبایی 
داری در آغوش عمو، بوی حسن را 
حُسن حَسن، خُلق حَسن، خوی حَسن را 
کوثر، گریبانْچاکِ اشک دیدۀ تو 
روح مسیحا، در لب خشکیدۀ تو 
قربانی من! رو به قربانگاه بردی 
جان عمو را با خودت همراه بردی 
اکنون که جانت را به جانان، وقف، کردم 
بگذار تا جای حسن دورت بگردم 
زلفت کمند و نیزه قد، مژگان شده تیر 
جسمت، زرۀ قلبت سپر، ابروت شمشیر 
آهسته بگذر، از برم ای ماهپاره 
تا بنگرم بر قدّ و بالایت دوباره 
سخت است کز لعل لبت شرمنده باشم 
توکشتۀ من باشی و من زنده باشم 
از خیمه تا مقتل شتابان می‌روی سخت 
در حجلۀ خون می‌روی یا حجلۀ بخت 
از بس‌که از شوق شهادت، شاد گشتی 
حس می‌کنی در کربلا داماد گشتی

 

جواب قاسم  به عمو

 ای زخم تیغت، از عسل خوشتر، عموجان 
ای آرزویم، بر تو ترک سر، عموجان 
دادی ز لطف و مرحمت، اذن قتالم 
اینک! حلالم کن، حلالم کن، حلالم 
شمشیرها و نیزه‌ها، چشم انتظارند 
تا بر روی زخم دلم مرهم گذارند 
عمری سراپا شعلۀ جانسوز بودم 
من سیزده سال عاشق امروز بودم 
کم آه خود را، سدّ راهم کن، عموجان 
مثل علی اکبر نگاهم کن عموجان 
نیش هزاران خار و یک لاله که دیده؟! 
یک لشکر و یک سیزده ساله که دیده 
تقدیم کردم بر سنان‌ها، سینه‌ام را 
کردم نشان سنگ‌ها، آیینه‌ام را 
قاتل بگو بیرون کند، پیراهنم را 
تا حلقه‌حلقه، چون زره سازد، تنم را

ینک یتیم امام‌ مجتبی  با لشکر

ای اهل کوفه! من یتیم مجتبایم 
داماد بزم خون، به دشت کربلایم 
مرغ دلم، بهر شهادت، می‌زند بال 
مرد جهادم، گرچه دارم، سیزده سال 
فرزند پیغمبر در این صحرا غریب است 
بالله! عرب را، کشتن مهمان، عجیب است 
ای شمر دون بر حرمت ما پا نهادی 
ای ابن سعد آیا به اسبت، آب دادی 
فرزند زهرا تشنه لب، اسب تو سیراب 
اسب تو سیراب است و اصغر رفته از تاب 
اسب تو سیراب و زند در خیمه ناله 
از تشنگی، هم شیرخواره، هم سه ساله 
اسب تو هر دم می‌برد، از آب، حظّی 
چون ماهی کوچک، کند اصغر تلظی

 

 

گرگان کوفه

او بود و یک لشکر، ولی لشگر، چه کردند 
با یاس سرخ باغ پیغمبر، چه کردند 
گرگان کوفه، جسم او در بر گرفتند 
با هم گلاب از آن گل پرپر گرفتند 
با سوز دل زخم تنش را تاب دادند 
آن تشنهْلب، را از دمِ تیغ آب دادند 
جسمش ز نوک نیزه با جوشن یکی شد 
پیراهن خونین او، با تن یکی شد 
«بن‌سعد ازدی» بر تنش زد نیزه از پشت 
هر سنگدل، یکبار آن شهزاده را کشت 
افتاد، روی خاک و عمو را صدا زد 
مانند مرغ سر بریده دست و پا زد 
فرزند زهرا همچنان باز شکاری 
آمد به بالای سرش با آه و زاری 
در دست گلچین، دید یاس پرپرش را 
می‌خواست، کز پیکر جدا سازد سرش را 
با تیغ بر او حمله، چون شیر خدا کرد 
دست پلید آن ستمگر را جدا کرد 
لشکر، برای یاری او حمله کردند 
آوخ! که با آن پیکر خونین چه کردند 
از میهمان خویش استقبال کردند 
قرآن ثارالله را پامال کردند 
با آنکه بر هر داغ، داغ دیگرش بود 
این داغ دل، تکرار داغ اکبرش بود

حضرت قاسم

ای ماه من! که ماهی در خون شناوری 
در موج خون، چقدر شبیه پیمبری 
با جسم چاک چاک تو شد امر، مشتبه 
تو قاسمی، عزیز دلم، یا که اکبری؟ 
اینقدر پیش چشم عمو دست و پا مزن 
جان می‌دهی و جان من از دست، می‌بری 
من بر توام به جای پدر، تو برای من 
جای علی اکبر و جای برادری 
مشکل‌گشای من شده بازوی کوچکت 
انگار می‌کنم که تو عباس دیگری 
عمو شود فدات که طاقت نداشتی 
بر غربت عمو بنشینی و بنگری 
شرح غم من و تو، همین مصرع است و بس 
من باغبان پیرم و تو یاس پرپری 
امروز، روز غربت آل پیمبر است 
نبْوَد روا، مرا بگذاری و بگذری 
خواهی بپایْخیزی، از این دست و پا زدن 
گویی هنوز، بر من مظلومه یاوری 
«میثم» از این شرارۀ جانْسوز و سوزِ دل 
مرهون عفو و رحمتِ ما، روز محشری

ــــــــــــــــــــــــــــــ