شعر حضرت رقیه و حر
حق خواسته که دست عطا داشته باشی
بالا بنشینی و گدا داشته باشی
والله که حق است که در جمع بزرگان
بالای سر عمّه تو جا داشته باشی
رزّاقی و روزی خور این سفره دوعالم
ای کاش برایم تو غذا داشته باشی
تو جمع صفاتی تو خودت جلوه ذاتی
باید حرمی نزد خدا داشته باشی
از آن همه شهزاده ی ارباب تو باید
مخصوص خودت صحن و سرا داشته باشی
صد مریم و حوا به درت سجده نمایند
گر قصد کنی که خاک پا داشته باشی
گر قصد کنی نیل شکافی به نگاهی
محتاج نباشی که عصا داشته باشی
تو فاتح شامی سزد آن کس که مقامت
فرمانده ی کل قوا داشته باشی
بد نیست که در اریکه سلطنت خود
تو چند غلام رو سیه داشته باشی
پیغمبر عشاق حسینی و عجب نیست
صد تازه مسلمان همه جا داشته باشی
ای کاش که در رهگذر عرش؛ توقف...
....در بین حسینیه ما داشته باشی
ََََََََََََََََََََََ
جسم کوچک
مرادشمن به قصد کُشت می زد
به جسم کوچک من مُشت می زد
هرآن گه پایم از ره خسته می شد
مرا با نیزه ای از پُشت می زد
ماه وستاره
توئی ماه من ومن چون ستاره
غمم گشته پدرجان بی شماره
اگر روی کبودم را تو دیدی
مکن دیگر نظر برگوش پاره
طاقت
بیا بشنو پدرجان صحبتم را
غم تو بُرده از کف طاقتم را
دوچشم خویش را یک لحظه وا کن
ببین سیلی چه کرده صورتم را
َََََََََََََََََََََََََ
نه ، که گفته که تو جا در دل دنیا داری
تو سر ِ دوش ابالفضل فقط جا داری
شور ذکر تو که شیرین شده از این جهت است
که به نامت نمک حضرت زهرا داری
هر کسی لایق آن نیست شود سینه زنت
این هم از گوشه ي چشمیست که بر ما داری
دل ارباب سر ذوق می آید وقتی
جا در آغوش علی اکبر لیلا داری
شام تسخیر سپاه اسرا شد زیرا
تو به دوشت علم زینب کبری داری
رُك و رو راست حسوديم مي آيد وقتي
كه عمويي چو علمدار حرم را داري
ََََََََََََََََََََََََ
اگركه درديتيمي به زيربالش بود
به جزخدا چه كس آگاه ازملالش بود
به قامتش كه نظركرد آسمان مي ديد
كه مه نشانه اي ازقامت هلالش بود
درانعكاس همين آينه هويداگشت
شكوه وشوكت وقدري كه درجلالش بود
شكست هيبت كاخ ستمگران ازاو
پيام آورخون شداگرسه سالش بود
قسم به چهره خورشيد خون گرفته عشق
شب زيارتي اوشب وصالش بود
كنارحنجرخورشيد سربريده خويش
دوچشم اشك فشان چشمه زلالش بود
به فكررفتن ارآن ديارغربت بود
شبانه ازپدرخودهمين سؤالش بود
رخي كبود به روي كبود باب گذاشت
كه روي فاطمه درمنظرخيالش بود
نفس نفس زدو يكباره ازنفس افتاد
به قدردادن جان فرصت ومجالش بود
نوشته اند«وفائي» به مصحف ايثار
شهادتش اثروجلوه كمالش بود
ََََََََََََََََََََََََََََ
چرابا دختـــرت حرفی دگـــر بابا نمی گویی
سخن با غنچۀ پژمرده ازگل هـا نمی گویی
گهی درآسمان هستی گهی روی زمینی تو
چــرا بامن سخن از عــالــم بالا نمی گویی
زچشمانت بجای اشک غم خوناب می ریزد
چرا ازلحظه های هجرخود باما نمی گویی
اگــــرچــه از عطـش چون غنجۀ پژمرده گردیدم
نمی پــرسم چـــرا ازآب از سقا نمی گویی
من ازآن شب که ماندم بی کس وتنهـــا به تو گفتم
تواز تنهائی خود دردل صحــرا نمی گوئی
زدم بوسه به لب های کبـود تو ولی بامن
زلبهای کبود خــویش هم بــابـا نمی گویی
رسیده وقت خواب من چرا همچون شب دوشین
برایم قصه ای ازمادرت زهــرا نمی گویی
رسیدی تاکه گوئی می برم باخود توراامشب
دگرحرفی نــدارم گرسخـن این جا نمی گوئی
ََََََََََََََََََََََََََ
رفت خورشید ز رو وقت درخشیدن تو
ماه بیچاره شد از موقع تابیدن تو
کاشف الکرب حسین بعد عموجان هستی
می رود غم ز دلش در عوض دیدن تو
چه قدر در دل دریای عمو جاداری
نشود خسته ابالفضل ز بوسیدن تو
خنده بر صورت زهرایی تو می آید
عمه ات هست فقط عاشق خندیدن تو
علی ِ اکبر و عباس و حسین و زینب
آب گردد دلشان موقع رنجیدن تو
مهربان دختر ارباب، گدایی به خدا
دست خالی نرود موقع بخشیدن تو
کودک و این همه اوصاف و جلال و جبروت
به خدا نیست غلط معجزه نامیدن تو
محشری ، معجزه ای ، بی بدلی غوغایی
دختری نیست به اندازه ي تو بابایی
تو طبیبی و به هر درد دوایی داری
مرتضی زاده ای و دست شفایی داری
به خداوند قسم فاطمه در فاطمه ای
چه وقاری چه جلالی چه حیایی داری
هر کسی هست کسی بندگی ات را کرده
هرکجا ملک خدا هست گدایی داری
نام تو معجزه ي حضرت عیسی دارد
مثل بابا دم انگشت نمایی داری
چشم ها خیره شد از گریه ي طوفانی تو
مثل زینب ، دل از ترس رهایی داری
آن قدر ناله زدی تا پدر آمد با سر
همه دیدند به ویرانه خدایی داری
طعنه زد چشم پر از آب تو بر آب فرات
پدر از گریه ي تو گشت قتیل العبرات
حضرت فاطمه ي دوم این ایل و تبار
مانده ام من تو کجا چادر پر گرد و غبار
عاشقی را تو فقط یاد به مجنون دادی
یک شبه پیر شدی پای غم دوری یار
وای من پیر ترین کودک تاریخ تویی
بر یتیمی نشده هیچ کس این قدر دچار
دم افطار به یاد شکم خالی تو
می شود هر رمضان چشم همه ابر بهار
دست سنگین همه شهر به جانت افتاد
تا که آب آور لبهای تو شد نیزه سوار
دلم از بی کسیت آب شده ای بانو
در دلِ بَرّ و بیابان به تو دادند مزار
هر کجا حرف تو شد سوخت تمام جگرم
اسوه ي کودک بحرین فدای تو سرم
ََََََََََََََََََََََ
رايَت نصر خدا به دوش ابالفضل
ناله ي تو معني خروش ابالفضل
خنده ي مستانه ات سروش ابالفضل
صرف دلِ تو توان و توش ابالفضل
قهقه ات تا رسد به گوش ابالفضل
ميرود از سر تمام هوش ابالفضل
طيِّ چهل منزل است رأس بريده
بر لبِ خشكيده ات خنده نديده
اي شده از كودكي امير و علمدار
ناله ي تو ذوالفقار حيدر كرار
اي ز فراق ِ رخ ِ پدر شده بيمار
حاجت خود را سحر گرفته ز دلدار
قلب مرا هم بگير و خوب نگهدار
روز قيامت به دست فاطمه بسپار
هست عجين با ولايتِ تو سرشتم
روز قيامت تويي تويي تو بهشتم
اي همه ليلايي يان ز عشق تو مجنون
اي به سلوكِ شهيد سِير تو قانون
نهضت كرب و بلا به اشك تو مديون
نَه نشيندم ز بارگاه تو ، ممنون
تا كه بشويد سرشك آن رخ ِ پرخون
دست خدا شد از آستين تو بيرون
شام غمت با حضور دوست سحر شد
نيمه ي جانِ تو رونماي پدر شد
َََََََََََََََََََََََ
منم و آسمانِ زیبایی
کهکشانی همه تماشایی
منم و روح های روحانی
صاحبان دَم مسیحایی
منم و خانواده ای که خدا
خلقشان کرده است رویایی
من غلام قبیله ای هستم
که غلامیش ، باشد آقایی
هرکدامی که نامشان ببری
قبله هستند خود به تنهایی
پسرانِ قبیله مادری اند
دختران قبيله بابايي
دخترانش اگر چه لیلایند
همه مجنونِ عشق زهرایند
همه آبها که دریا نیست
همه رنگها که زیبا نیست
آسمان گرچه هست بالا لیک
هرکجایی که عرش اعلا نیست
گرچه مجنون زیاد هست اما
هرکه معشوق شد که لیلا نیست
گرچه از نسل فاطمه اما
هرکسی که شبیه زهرانیست
ای شکوهِ مثالی زهرا
چون تو کس نیست تالی زهرا
پدرت باز شوق دختر داشت
در سر خود هوای کوثر داشت
سخت دلتنگ روی مادر بود
دلی عاشق چنان کبوتر داشت
در قنوتی تمام بارانی
تاکه سر را برآسمان بر داشت
تو رسیدی و بعد از آن بابا
در کنارش دوباره مادر داشت
از سر شوقِِِ ِدیدنت ارباب
یکسره دیده سوی خواهر داشت
که رسیده است مادر سادات
خواهرم نذر مقدمش صلوات
تا خدا سایه گستر دنیاست
سایه ی تو همیشه برسر ماست
تو عنایت شدی اگر بر خاک
از عنایات عالم بالاست
چشمه ای از کرامتت خورشید
قطره ای ازمحبتت دریاست
مادر تو طلیعه ي نور است
پدر تو امام عاشوراست
همه ی عشق ِحضرت ارباب
از لبانت شنیدن باباست
روز اول تورا خدای حسین
آفریده فقط برای حسین
پلکهایت اگر شده سنگین
خوش بخواب ای حقیقت شیرین
چشم خود را ببند و در رویا
خواب مادربزرگِ خویش ببین
بین رویا به روی زانویِ
جدّ والا مقام خود بنشین
بی تو شیرین زبانِ شهر دمشق
بی نمک هست سفره ي رنگین
بی تو در سفره ازگلوی عمو
نرود هیچ آب خوش پایین
من دعا میکنم بیا امشب
این دعای مرا بگو آمین
ای خدا جان دختر جانان
فرج صاحب الزمان برسان
ای همه عشق حضرت باری
شب ز نیمه گذشته بیداری
کاروان میرود بخواب آرام
که در آغوش ِعمه جا داری
تاکه دوش عموست لازم نیست
بر زمین پای خویش بگذاری
ترس دارم خدای نا کرده
به گل پای تو رود خاری
یاکه آیینه ی رخ زهرا
به تو سنگی رساند آزاری
تو کجا درخرابه خانه کجا؟
توکجا ضرب تازیانه کجا؟
ََََََََََََََََََََ
حيات ميچكد از گوشه ي نگاهِ ترش
نجات ، خانه نموده كنار بال و پرش
شكوفه نيست حريفِ لطيفِ دستانش
فرشته هاي الهي مقيم پشت درش
سه ساله است و به قدر هزار سال بلند
ببين چها كه نكرده به عمر مختصرش
تمام شام ز اشك رقيه درهم ريخت
عجب ز قدرت فريادهاي پر شررش
نگاه بي رمقش در ميان تاريكي
فتاد تا به جمال مقدس پدرش
گرفت بوسه ز بابا قرار از كف داد
كنار رأس بريده نفس زد و افتاد
َََََََََََََََََََََََ
حرّ آزاده
گرچه من شرمنده هستم يا حسين
مي شود گيري تو دستم يا حسين
چون که بستم راه هستم پست پست
روز اول کاش دستم مي شکست
پيش بحر عفو تو جرمم کم است
گر خطايي کرد حر هم آدم است
اي سراپا آبرو خاکم به سر
پيش زهرا آبرويم را مبر
من سياهم خالي از نور آمدم
حتم دارم جانب طور آمدم
شيشه هستم ليک بايد دُرّ شوم
مثل اسمم دوست دارم حُر شوم
آمدم سويت ولي غرق گناه
توبه از من،بخشش از تو پادشاه
مهربانا يک گنهکار آمده
بنده ي بد سوي درگاه آمده
کودکانت را حسين ترسانده ام
در درون خيمه ها لرزانده ام
خجلت از روي تو آبم مي کند
کودکت دشمن خطابم مي کند
آمدم سويت ولي پست و ذلول
توبه من مي شود آيا قبول..؟
روي سويش کرد شاه عالمين
گفت با حر اينچنين مولا حسين
با سپاهت راه کج کردي به من
نيستي بد گرچه بد کردي به من
تو نبودي رنج پر غم داشتم
در سپاهم حر تو را کم داشتم
چون که بر گشتي سويم جان مني
بعد از اين ديگر تو مهمان مني
غم مخور ديگر تو اي شير نبرد
آفرين بر مادرت کي زاده مرد
حاليا که آمدي نيک آمدي
خوب پشت پا بر اين دنيا زدي
گر درون سينه ات غوغا شده
دستگيرت مادرم زهرا شده
نيستي در بين ما ديگر غريب
دوست مي دارم تو را مثل حبيب
ََََََََََََََََََََََََََََ
یوسف زهرا! زشما پُر شدم
تا که اسیر تو شدم حُر شدم
از دل دشمن به سویت پر زدم
آمدم و حلقه براین در زدم
آمده ام تا که قبولم کنی
خاک ره آل رسولم کنی
حرّ پشیمان تو ام یا حسین
دست به دامان تو ام یا حسین
یک نگه افکن همه هستم بگیر
ای پسر فاطمه دستم بگیر
روز نخستین به تو دل باختم
در دل من بودی و نشناختم
دست نیاز من و دامان تو
کوه گناه من و غفران تو
ناله ی العفو بُوَد بر لبم
تا صف محشر خجل از زینبم
روی علی اکبر تو دیدنی است
دست علمدار تو بوسیدنی است
مهر تو کُلّ آبروی من است
هستی من خون گلوی من است
چه می شود کشته ی راهت شوم؟
خاک قدم های سپاهت شوم؟
حرّ ریاحی به درت آمده
فطرس بی بال و پرت آمده
با نگه خویش کمالم بده
وز کرم خود پر و بالم بده
بال من از تیغه ی شمشیرهاست
سینه ی تنگم سپر تیرهاست
مقتل خون، اوج کمال من است
تیر محبت پر و بال من است
بال بده، فطرس دیگر شوم
طوطی گهواره ی اصغر شوم
ََََََََََََََََََََََََََََ
من حر روسیاهم العفو یابن الزهرا
سنگین بود گناهم العفو یابن الزهرا
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم
حر با همه گناهش، برگشته در پناهت
آیا شود ببخشی، او را به یک نگاهت؟
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم
دیشب ز خیمه هایت، بانگ عطش شنیدم
تا صبح گریه کردم، آه از جگر کشیدم
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم
ای تشنه لب حسین جان، جانم شود فدایت
از اشک چشم خود آب آورده ام برایت
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم
اگرچه رو سیاهم، خط سعادتم ده
تا جان کنم فدایت، اذن شهادتم ده
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم
افتاده ام به پایت تا دست من بگیری
هم دست من بگیری، هم هستِ من بگیری
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم
راضی کنم به خونم مظلومه خواهرت را
اذنم بده ببوسم دست برادرت را
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم
]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]
بسته در زنجیر خجلت دست و پایم یا حسین
نیست غیر از تو کسی مشکل گشایم یا حسین
ای خدا را چشم، من حُرّ خطاکار توام
چشم پوشی کن خدا را، از خطایم یا حسین
با همه جرم و خطایم ای یم لطف و کرم
هست در کوی تو امیّد عطایم یا حسین
گر چه از غفلت شدم بیگانه ات، راهم بده
آشنایم آشنایم آشنایم یا حسین
از سپهسالاری لشکر گذشتم، آمدم
چهره بر پای علمدار تو سایم یا حسین
کاش می مردم نمی بستم سر راه تو را
یا زاوّل قطع می شد هر دو پایم یا حسین
جان زهرا مادرت اوّل گناهم را ببخش
بعد از آن در کوی عشقت کن فدایم یا حسین
گر جدا سازد عدو با تیغ، بند از بند من
از تو. نتواند کند آنی جدایم یا حسین
ای که فرمودی مرا مادر بگرید در عزات
آمدم مادر بگرید در عزایم یا حسین
عضو عضوم عاشق زخم از دم تیغ بلاست
تا تنم صد پاره گردد، کن دعایم یا حسین
با چنین اشعار جان سوز و نوای آتشین
شافع (میثم) به فردای جزایم یا حسین
ََََََََََََََََََََََََََََََََََ
عزیز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم
گناهی از تمام کوه ها سنگین تر آوردم
من آن حُرّم کز اول خویش را سد رهت کردم
تو را در این زمین بین هزاران لشگر آوردم
به جای دسته گل با دست خالی آمدم اما
دلی صد پاره تر از لاله های پرپر آوردم
نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت
ولی بر حنجر خشکیده ات چشم تر آوردم
غبارم کن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان
فدایم کن که در میدان ایثارت سر آوردم
گرفته جان به کف در محضرت، فرزند دلبندم
قبولش کن که قربانی برای اصغر آوردم
سرشک خجلت از چشمم چو باران بر زمین ریزد
زبان عذرخواهی بر علیّ اکبر آوردم
همین ساعت که بر من یک نظر از لطف افکندی
به خود بالیدم و مانند فطرس پر برآوردم
بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عبّاست
که روی عجز بر آن یادگار حیدر آوردم
******************************