نور رحمت جلوه ها در سوم خرداد کرد

بین امت حضرت حق انسجام ایجاد کرد

عاشقان را آشکارا دست غیب امداد کرد

حق به حق داران رسید و قلب ها را شاد کرد

شهر خرمشهر را آری خدا آزاد کرد

ما چرا عبرت نمی گیریم ز ایام سلف

وای اگر از دل رود یاد یلان جان به کف

همتی دیگر کنید ای پاسداران هدف

تا نماند در حصار فتنه این ملک شرف

یادمان آید که ما را حق به میدان یاد کرد

شهر خرمشهر را آری خدا آزاد کرد

آن امام منجی ِعیسی نفس، یادش بخیر

اعتمادش چون شبر بود و جهادش چون شبیر

مرشد انصار قرآن بود در این خط سیر

در مصاف آن پیر با غیرت نشد تسلیم غیر

یوم خونین ظفر این جمله را ایراد کرد

شهر خرمشهر را آری خدا آزاد کرد

از منیّت دور باشید ای ولایت پیشگان

بشنوید آری وحدت از شهادت پیشگان

با خدا کردند سودا استقامت پیشگان

خونشان را پاس دارید ای دیانت پیشگان

خون باران ، خائنان را خانمان بر باد کرد

شهر خرمشهر را آری خدا آزاد کرد

ای برادر نامه ی اعمال خود را کن مرور

موسم جبران مافات است نی وقت غرور

خود رها کن از کمند نفس و ابلیس شرور

نخوت ما را چو دید آن دادفرما داد کرد

شهر خرمشهر را آری خدا آزاد کرد

یاد داریم آزمون کربلای چهار را

برد یک لحظه غرور از یادمان دادار را

ای قلم اینجا دریدی پردۀ اسرار را

گر نمی کردی فراموش آن پیام یار را

فاش می دیدی چسان مولایت استمداد کرد

شهر خرمشهر را آری خدا آزاد کرد

محو جانان آنکه شد جان می شود

هر که آئینش مسلمانی است سلمان شود

درد های دل به ذکر الله درمان می شود

حفظ وحدت گر کنیم ایران گلستان می شود

باید ایران را چو خرمشهرمان آباد کرد

شهر خرمشهر را آری خدا آزاد کرد

********************

شد دل من بي قرارِ لاله ها
مي كنم عزمِ ديار لاله ها
گرچه هر سويي هزاران لاله است
هر قدم اندوه و درد و ناله است
پر گل است هر گوشه خاكِ ميهنم
پُر توانم كرد از گل دامنم
ليكن آنجا مي روم كز ارغوان
پرسم احوال بسي سروِ جوان
پرسم از آن نخل هاي استوار
بي سر آخر چون شوند و بي مزار؟
مي روم آنجا كه خاكش توتياست
سرزمينش، سرزمين كربلاست
مي روم با كاروان شاعران
مي روم با داغ و اندوهي گران
مسجدي از دور پيدا مي شود
دامنم از اسك دريا مي شود
من نمي دانم كه سيل اشك چيست؟
بي سبب آخر چرا بايد گريست؟
من نه تنها، بل گروه شاعران
با نواي نوحه ي «آهنگران»
زار، زار، آن سان كه ني دارد فغان
اين يكي در آشكار و آن نهان
هر كسي از شور و حال و ناله ايست
هر كدامي را فراقِ لاله ايست
مي رسيم آنجا كه منزلگاه ماست
خانه، مسجد، ميزبانِ ما خداست
هر خيابان، هر گذر، هر معبري
دارد اينجا رنگ و روي ديگري
ديده بودم بارها اين نهر را
در كنارش خفته، خرمشهر را
هر چه مي بينم، همه خاك است و خون
نهر پر خون است و صحرا لاله گون
اين خرابه، آه! خرمشهر نيست
يك نفر اينجا ز اهل شهر نيست
كوچه ها خاموش و ويران است و سرد
اين منم با داغ و با اندوهِ درد
مي روم تا خانه اي را سر زنم
كو دري، تا حلقه اي بر در زنم
مي روم با ديدگاني خون فشان
تا مگر از لاله اي يابم نشان
اي دريغا! چارچوقِ مادرم
آن طرف جامانده كفشِ خواهرم
از برادر هم، نشاني مانده است
زير پايم استخواني مانده است
آن طرف تر يك عروسك، يك قطار
مانده از طفلي در اينجا، يادگار
يك طرف يك مشك، آن سو يك سبو
يك طرف من، بغضِ خشكي در گلو
روي رف تصويري و آئينه اي
مانده در گرد و غبارِ كينه اي
بوي غربت دارد اينجا، هر چه هست
بايد اينجا بغضِ سنگين را شكست
بايد اينجا سيل خون جاري نمود
چشمه هاي ديده را ياري نمود
نخل هاي بي سر آخر، تشنه اند
سوسن و سرو و صنوبر، تشنه اند
تشنه اند اين لاله هاي داغدار
اي سِحابِ چشمِ خوبنارم، ببار!
سينه مالان، قرصِ خورشيدِ جنوب
مي كند در سينه ي كارون، غروب
من ولي با چارچوق مادرم
با همان يك لنگه كفش خواهرم
با برادر، با عروسك، با قطار
گفتگوها دارم اينجا، بي شمار
يك نفر مي خوانَدَم اما به نام
روح تاريخ است، يا روح امام
كاي مسافر، شب شده است، اينجا مَمان!
سوي مسجد شو، به نزد همرَهان
با سري سنگين تر از كوهي گران
عزمِ مسجد مي كنم، دامن كشان
شب سيه چادر كشيد روي شهر
جغد هم گويي كز اينجا كرده قهر
عابرِ تنهايِ اين ويرانه ام
گيج و منگ و با خِرَد بيگانه ام
گرچه در اين كوچه ها فانوس نيست
آن چه مي بينم، ولي كابوس نيست
مي رسد آوازي از گلدسته ها
خفته در اينجا بسي گل دسته ها
جسم بي جان را عذابي مي دهم
پايِ رفتن را شتابي مي دهم
مي رسم آنجا كه روح عرشيان
دارد آنجا دانم امشب آشيان
شاعران جمعند و غوغايي بپاست
مسجد جامع، تو گويي كربلاست
نوحه دارد آن طرف «آهنگران»
سيل خون ريزد ز چشم حاضران
بعد از آن هر شاعري، شعري روان
آيد و خواند به سوگِ ارغوان
اين يكي گويد ز سرو آن زگل
آن يكي از لاله گويد، وين زمُل
ديگري ذكرِ «جهان آرا» كُند
محشري با شعرِ خود بر پا كند
آن يك از «فهميده» مي خواند سرود
اين يكي احسنت گويد، آن درود
از «مرادي» آن يكي جويد مراد
وان دگر گويد: چو «چمران» كسي نزاد
هر كسي گويد شهيدي را ثنا
بنده هم گويم از آن روح خدا
الغرض! شوري در اين مسجد بپاست
خانه ي حق است، ليكن كربلاست
آخر اينجا سنگرِ آن لاله هاست
گنبد و گلدسته ها را ناله هاست
ناله ها زينجا به گردون رفته است
نهري از خون سوي كارون رفته است
ناله ها اينجا نخله ها بي سر شدند
دسته هاي گل همه پرپر شدند
پركشان، همچون كبوتر هر شهيد
از تن خاكي در اينجا خود پريد
ناله بس! اي شاعر دردآشنا!
گريه دردي را نمي سازد دوا
بيش از اين، آخر چه نوشي زهر را؟!
تا به كي بيني خراب، اين شهر را؟!
قُلزُمِ خون است، خاك اين ديار
حرمت خون شهيدان را بدار!
اي برادر، بي وضو اينجا ممان!
يك، دو ركعت عشق در اينجا بخوان،
خواهر من، با حجابت پاس دار!
خونِ سرخِ لاله هاي پاسدار!
پاسِ اين خون ها اگر خواهي شناخت
گويمت بايد كه اين ويرانه ساخت
دست همت گر بر آري زآستين
مي شود ويرانه، فردوس برين
حكم رهبر هم كنون سازندگيست
معني سازندگي، بالندگي است
پس كنون با عرق ايراني، تمام
هم به امر رهبر و عشق امام
دست همت را همه بالا زنيم
دل در اين تصميم بر دريا زنيم
تا نه تنها شهر خرمشهر را
بلكه هر آبادي و هر شهر را
با جهاد و جهد، نوسازي كنيم
واندرين ره نيز، جانبازي كنيم
حاليا، بدرود اي آزاده شهر!
گر بُود باقي مرا عمري به دهر
باز مي آيم به مهماني تو
بوسه خواهم زد به پيشاني تو
وصف تو ما را نشايد در سخن
با تو گفتم شرحِ دردِ خويشتن
شعر ناچيزِ «عطا» وصف تو نيست
آن كه وصفت را تواند گفت، كيست؟!

**************************

با شهیدان

ما وارث سر های زتن گشته جدائیم

فریاد گر خون تمام شهدائیم

با خون خدا بوده وبا خون خدائیم

در یاری اسلام فدائیم فدائیم

آهنگ ولایت شده بانگ جرس ما

خون شهدا موج زند در نفس ما

******************

ما جز به حسین بن علی عهد نبستیم

پیمان امام شهدا را نشکستیم

از ساغر گلرنگ ولایت همه مستیم

تا لحظۀ جان با شهدا بوده وهستیم

برسینۀ گلگون به کف دست نوشتیم

کز جان به رۀ خون خداوند گذشتیم

**********************

فریاد دل خویش به افلاک رساندیم

بر بام جهان پرچم توحید نشاندیم

در سوگ امام شهدا مرثیه خواندیم

اوّل به حسین وشهدا اشک فشاندیم

آنگاه به پیکان بلا سینه گشودیم

خون نامۀ ایثار سرودیم سرودیم

*******************

ای داده سر وجان به رۀ یار شهیدان

جان باختۀ مکتب ایثار شهیدان

ای دین خدارا همه جا یار شهیدان

در لشکر توحید علمدار شهیدان

در وادی خون رهبر آگاه شمائید

والله قسم فانی فی الله شمائید

******************

شد خون شما آب برآن بذر که کشتید

در دوست فنا گشته واز خویش گذشتید

خوش اوج بگیرید که مرغان بهشتید

جان داده وبا خون خود این بیت نوشتید

هر کس که بود بندۀ حق یاور دین است

اسلام همین است همین است همین است

***********************

دلباختۀ مکتب توحید شمائید

از سوی خدا مورد تأئید شمائید

والله قسم در خور تمجید شمائید

تا روز جزا زنده وجاوید شمائید

ای نام شما  در همه جا گفتگوی ما

 ای خون شما عزّت ما آبروی ما

*********************

ای سنگر خونین شما مکتب امّت

ای صحبت شیرین شما بر لب امّت

ای روح شما همدم روز وشب امّت

فریاد شما شعلۀ تاب وتب امّت

ما یار شمائیم شما یار حسینید

پشت سر عباس علمدار حسینید

*******************

ای نقش دل پاک شما نام خمینی

سر مست ولایت شده از جام خمینی

در خون شما یکسره پیغام خمینی

مرغان پریده به لب بام خمینی

ما پشت سر خامنه ای یار شمائیم

آسوده که پیوسته طرفدار شمائیم

********************

تا روح خدائی شما در بدن ماست

پیداست که بر بال ملائک وطن ماست

این پیرهن سینه زنی خود کفن ماست

تقدیم امام شهدا جان وتن ماست

«میثم»که همه وصف شما بوده کلامش

بر پیر جماران شما باد سلامش

********************

از تو یک تکه پلاک و استخوان آورده است

باد تابوتی پر از رنگین کمان آورده است

چشم هایت کو؟ دل تو که برایم می تپید

آن دو تا دستی که هر شب خانه نان آورده است

مادرم هر صبح بعد از تو سر سفره، گلی

جای خالی همان یک استکان آورده است

خواب می بینم که می گویی خدا ما را فقط

توی این دنیا برای امتحان آورده است

خوش به حال دست هایی که برای بال تو

لحظه سرخ شهادت آسمان آورده است

نیستی و بی تو من امروز می دانم که جنگ

چون تویی تعداد مرد قهرمان آورده است

************************************************

من تشنه ام چرا كسي آبم نمي دهد
در پاسخ سوال؛ جوابم نمي دهد
اين روزها عجيب گرفتار و خسته ام
تسليم روزهاي پس از اين نشسته ام
چون طفل در رحم؛ به كناري خزيده ام
زانوي غم گرفته و خلوت گزيده ام
چشمي مرا دوباره رصد مي نمود كاش
دستي مرا دوباره مدد مي نمود كاش
آنكه مرا به سنگ محك مي زند كجاست؟
جائي كه خون به خاك؛ شتك مي زند كجاست؟
يادش بخير پشت همين روزهاي سرد
خورشيد بود همنفس مردهاي مرد
جائي كه مرگ بوسه به دستان عشق زد
دلتنگ بود و بر صف مستان عشق زد
جائي كه سيب از سر هر شاخه مي چكيد
(امن يجيب) از سر هر شاخه مي چكيد
جائي كه خاك بوي گل ياس مي گرفت
هر تشنه آب از كف عباس(ع) مي رفت
جائي كه عشق بود؛ طرب بود؛ ناز بود
درهايآسمان خدا باز باز بود
از هر قبيله مرد به صحرا بسيج شد
در انتقام سيلي زهرا(س) بسيج شد
انگورها كه بر سرهر خوشه سوختند
در آرزوي مرقد شش گوشه سوختند
جائي كه هر گلوله به گل استعاره بود
بالاي دست ها جسدي پاره پاره بود
جائي كه انعكاس خدا بود هشت سال
خورشيد در حوالي ما بود هشت سال
جائي كه در وجب وجبش خون جوانه زد
هر كس پريد بال و پري عاشقانه زد
ما غبطه مي خوريم به حال پرنده ها
بر طالع بلند و زلال پرنده ها
پروازشان عروج مسيحاست از زمين
پرواز تاب ه اوج؛ چه زيباست از زمين!
من مانده ام كه وقت تلف مي كنم هنوز
افسوس ميل آب و علف مي كنم هنوز
من مانده اكه بال پريدن نداشتم
هر چند پا به عرصه هيجا گذاشتم
من مانده ام كه مهر سعادت نخورده ام
يك قطره از شراب شهادت نخورده ام
آه اي شهيد قسمت ما بود سوختن
بر خاك ماندن و به هوا چشم دوختن
تو جاودانه اي و من از ياد مي روم
گيسو پريش كرده و درباد مي رود
انگشت باد زلف مرا تاب ميدهد
بر تيغ غيرتم؛ چه عجب! آب مي دهد
دژخيم خاك پاك وطن را نشانه رفت
پيشاني برادر من را نشانه رفت
يا للعجب! شغال دم شير را گرفت
جرات نمود و قبضه شمشير را گرفت
تاريخ را ورق زد و قرآن به نيزه شد
آتش نصيب دامن پاك هويزه شد
(اي بي خبر بكوش كه صاحب خبر شوي)
اي شام تيره كاش كه امشب سحر شوي
وقتي كه باغ دستخوش زاغ و كركس است
از خواب؛ چشم باز كن آسودگي بس است
بايد كه از چراغ خطر نيز بگذريم
از تن كه هيچ؛ بلكه ز سر نيز بگذريم
ما چشم هاي درآمده از كاسه ديده ايم
در بين ابروان؛ رد قناسه ديده ايم
يادش به خير موسم فتح الفتوح بود
بر موج مي زديم و جلودار نوح بود
دل تا هواي (كرخه) و (اروند) و (هور) كرد
از پشت شيشه خاطره ها را مرور كرد
نزديك جاده تابلوي شهر عشق بود
در دوردست غلغله نهر عشق بود
يادش به خير معركه عام و خاص بود
سكوي عرش؛ ساحل (ام الرصاص) بود
از (عين خوش)؛ (رقابيه) از (شوش دانيال)
حسرت به جاي مانده فقط؛ ... مرغ دل بنال
شب هاي حمله باز نمي گردد؛ آه آه
پرچم به اهتزاز نمي گردد؛ آه آه
آه اي شهيد مي شنوي ناله مرا؟
اشعار ـ نه ـ كه آلت قتاله مرا؟!
آه اي شهيد قسمت من در زمين نبود
باشد رفيق! رسم جوانمردي اين نبود
قول و قرارمان چه شد اي آسماني ام
فرجام كارمان چه شد اي آسماني ام
دست مرا بگير؛ كه بيمار و خسته ام
دست مرا بگير؛ برادر... شكسته ام
ديروز؛ آب بر عطش خشم خود زدم
امروز؛ خار در وسط چشم خود زدم
جز چشم؛ استخوان به گلو نيز مانده است
آه اي بهار؛ رفتي و پاييز مانده است
ساقي بريز جام مي هشت ساله را
چرخي بزن؛ دوباره بچرخان پياله را
ما با شميم نرگس موعود زنده ايم
با عطر سيب و سوختن عود زنده ايم
پاييز را در آرزوي عيد سر كنيم
چشم انتظار حضرت خورشيد سر كنيم
آقا بيا به جان خودت؛ دير مي شود!
اين بغض هاي كهنه گلوگير مي شود
دل گشت بي قرار تو يا(صاحب الزمان)
هستم در انتظار تو يا (صاحب الزمان)

***********************

هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا            
سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد
در فکه و شلمچه ، دارا بروی مین شد

چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند
یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و دربند
سارای دیگری در ، مهران شده شهیده
دارا کجاست ؟ او در ، اروند آرمیده

دوخته هزار سارا ، چشمی به حلقه در
از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل ، تر
سارا سؤال می کرد ، دارا کجاست اکنون ؟
دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون

خون گلوی دارا آب حیات دین است
روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است
در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا
در این زمانه گشتند ده ها هزار « دارا »
هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند
دارای این زمان با بنزش رود به دربند
دارای آن زمانه بی سر درون کرخه
سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه

در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد
در این زمانه ناگه ، چادر( لباس جین ) شد
با چفیه ای که گلگون از خون صد چو داراست
سارا ، خود از برای جلب نظر ، بیاراست

آن مقنعه ور افتاد ، جایش فوکول درآمد
سارا به قول دشمن از اُمّلی درآمد
دارا و گوشواره ، حقّا که شرم دارد !
در دستهایش امروز ، او بند چرم دارد
با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه راندیم
اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم
جای شهید اسم خواننده روی دیوار
آنها به جبهه رفتند اینها شدند «طلبکار»

شعر : زنده یاد شهید ابوالفضل سپهر 

***************************

باتشکر از مداح و شاعر مخلص اهلبیت جناب آفای حاج محمد محسن زاده گنجی