ای ز نبی ربوده دل، روی خدا نمای تو
وی ز علی گره گشا، دست گره گشای تو
پیش روی نبی نبی، عازم دست بوسیت
پشت سر علی علی، ملتمس دعای تو
روح دهی به قدسیان با نفست به هر نفس
دل برد از ملائکه ذکر خدا خدای تو
درد نگفتة دلت اشک شبانة علی
حرف دل علی بود گریة بی صدای تو
ناله و آه ما کجا حق تو را ادا کند
جز که هماره مهدیت گریه کند برای تو
تو سپر علی شدی پیش هجوم دشمنان
محسن بی گناه تو، شد سپر بلای تو
بازوی بسته شیر حق، راهی مسجد النبی
تو در قفای او روان، حسین در قفای تو
تا ز علی نهان کنی، قصة گوشواره را
دست تو بود برروی، روی خدا نمای تو
تا که به پاست عالمی قطع نمی شود دمی
نالة وای وای ما، گریة های های تو
تربت بی چراغ تو، سینة داغدار ما
قبر تو هر کجا بود، در دل ماست جای تو

 

ای روح خدا به چشم حیدر
ای پارة پیکر پیمبر
ای مادر وحی و دختر وحی
ای لیله قدر حی داور
عیسای مسیح کرده تعظیم
اول به تو بعد از آن به مادر
یک دفتر وصف تو است قرآن
یک سطر مدیحه تو کوثر
 
قرآن محمد است رویت
وحی است هماره گفتگویت

ما تشنه ولایت تو آب است
ما خشکی و بذل تو سحاب است
بی سایة تو خدا گواه است
گلزار بهشت هم سراب است
پوشیده ترین رموز خلقت
در چشم تو مثل آفتاب است
یک لاله ز باغ تو است عصمت
یک خوشه ز خرمنت حجاب است

جبرییل به محضر تو بانو
با عرض ادب زده است زانو

خالق به تو افتخار دارد
خلقت ز تو اعتبار دارد
با دیدن صورتت محمد
در سینه دلش قرار دارد
تن با نگه تو می شود روح
روح از نفست بهار دارد
هر کس که به مهر تو است خرسند
کی بیم ز خشم نار دارد

ای عصمت مطلق الهی
در حشر تو راست پادشاهی

ای سائل فضه ات کرامت
ای مادر شیعه تا قیامت
نازد به تو ای تمام ایمان
توحید و نبوت و امامت
تو در دل مایی و دل ما
دارد به مدینه ات اقامت
قرآن به تو متکی هماره
ایمان ز تو یافته سلامت

اسلام رهین زینبینت
دین یافت حیات از حسینت

در کوی تو رهسپار خورشید
با مهر تو نور بار خورشید
منظومه ای از چهارده ماه
داری به بغل چهار خورشید
هر قطرة تو هزار دریا
هر ذرة تو هزار خورشید
از نور تو خلق شد که تابید
بر قلة روزگار خورشید

ای مادر آفتاب زهرا
در حشر به ما بتاب زهرا

تا بوده و هست آفریده
زن چون تو خدا نیافریده
احمد ز بهشت لحظه لحظه
بوی نفس تو را شنیده
الحق که نبی ندیده ها را
در روی ندیدة تو دیده
احمد تو و تو محمد استی
این گونه خبر به ما رسیده

ذکر تو چراغ محفل ماست
دیوار تو کعبة دل ماست

ای دخت رسول و مادر آل
ای وقت عروج بر علی بال
ای مصحف سینة محمد
شد حرمت تو چگونه پامال
قامت الف صحیفة نور
دردا که ز کوه غم شدی دال
چون شد که در آستانة وحی
با آن همه شور رفتی از حال

ای یاس کبود گلشن وحی
گردیده خزان به دامن وحی

ای طایر عرش آشیانه
چون شد که فتادی از ترانه
گلزار جنان کجا و آتش
حوریه کجا و تازیانه
از اجر رسالت نبی ماند
بر لالة عارضت نشانه
آن شعله که سوخت خانه ات را
از سینة ما کشد زبانه

ما سوختگان این شراریم
تا صبح ظهور بی قراریم

بس تیر غمت به دل رسیده
مانند کمان قدت خمیده
چون ناله که در درون شدی حبس
چون اشک که اوفتد ز دیده
ای یاس بهشت قرب احمد
کی با لگدت ز شاخه چیده
با یاد کبودی رخ تو
رنگ از رخ مهدیت پریده

دل زخمی زخم سینة تو است
شهر دل ما مدینة تو است

سوگند به آخرین نگاهت
سوگند به طفل بی گناهت
سوگند به پهلوی شکسته
سوگند به بازوی سیاهت
سوگند به صبح درد خیزت
سوگند به اشک شامگاهت
در صورت ماست درد سیلی
در سینة ماست سوز و آهت
ماییم و سرشک ماتم تو
تقدیم تو اشک میثم تو

گل باغ امیدم، کجایی کجایی
دعایم همه این است بیایی بیایی
بود یاد تو هر شب، دعای سحر من
بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

میان در و دیوار فقط یاد تو بودم
بیا ای گل نرگس ببین روی کبودم
به یک ضربه جدا شد، ز شاخه ثمر من
بیا ای پسر من، بیا ای پسر من
 
غریبی علی را در خانه چو دیدم
به مسجد بدویدم، ز دل آه کشیدم
نبودی که ببینی، چه آمد به سر من
بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

من آن یاس کبودم که در سینة قبرم
فقط اشک تو ریزد شبانه روی قبرم
ز اشک شب تارت، شده خون جگر من
بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

بیا تا که ببینی، علی خانه نشین شد
شرر ریخت به باغش، گلش نقش زمین شد
سیه گشت از این غم، جهان در نظر من
بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

دل ما چو چراغی به کاشانة ما سوخت
ندیدی که چگونه، در خانة ما سوخت
روان  خون دل آنجا، شد از چشم تر من
بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

علی بود علی بود در آن جمع گرفتار
مرا کشت، مرا کشت، فشار در و دیوار
به جز محسنم آنجا، نشد کس سپر من
بیا ای پسر من، بیا ای پسر من

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

تو کیستی آینة داوری
تو کیستی فرا تر از باوری
تو کیستی راضیه و مرضیه
تو کیستی فاطمة اطهری
فاطمه یا حوراء الانسیه
ام ابیهایی یا کوثری
تو آسمان اختران زمین
تو آفتاب خانة حیدری
تو پارة تن رسول خدا
تو جان بهترین پیام آوری
تو صاحب دو مریم بیت وحی
تو یازده مسیح را مادری
تو میوة درخت طوبای نور
نه میوه که ریشه و برگ و بری
تو در مقام خود ز مریم سری
سیدة النساء مریم بود
پدر تو را گفت فداک ابوک
تو تا ابد دخت پدر پروری
رکن علی روح رسول خدا
محمدی یا علی دیگری
ز چار سادات زنان بهشت
برتر و والاتر و بالاتری

تو با خدا هم سخن و هم زبان
تو با علی همدم و هم سنگری
تو برترین مادر آل رسول
تو بهترین شفیعة محشری
تو قبلة حاجت پیغمبران
تو بر حوائج امامان دری
تو بحر دو لؤلؤ و مرجان وحی
تو مخزن کمال را گوهری
تو اولین مام شهیدِ علی
تو اولین شهیدة حیدری
تو با نثار خون شش ماهه ات
حافظ جان جان پیغمبری
تو روضة الرسول را باغبان
تو زینت محراب و منبری

تو زیر تازیانه در بیت وحی
حافظ جان فاتح خیبری
تو با مزار مخفیت تا ابد
به شیعه در خط علی رهبری
سقیفه محکوم قیام تو شد
غدیر را غدیر را یاوری
تو با رخ کبود خود همچنان
هماره مرآت خدا منظری
تو ماه پیچیده به ابر خسوف
تو یاس یا لالة نیلوفری
تو آفتاب خانة غربتی
تو اشک افتاده ز چشم تری
به سوز آه علی و فاطمه
بسوز میثم که همه آذری

********************

 

امشب شب بی مادری زینب کبراست
فردا علی و خانة در بستة زهراست
امان از دل حیدر
امان از دل حیدر

 
امشب نفس فاطمه شد حبس به سینه
فردا ز غمش گریه کند شهر مدینه
امان از دل حیدر
امان از دل حیدر

 
امشب بنویسید به دیوار مدینه
فردا حسنینند عزادار مدینه
امان از دل حیدر
امان از دل حیدر

امشب رود از دست علی یار غریبش
یک خانة بی فاطمه فرداست نصیبش
امان از دل حیدر
امان از دل حیدر

 
امشب گل و پروانه و بلبل به خروشند
فردا ز غم شمع سیه جامه بپوشند
امان از دل حیدر
امان از دل حیدر

 
امشب حرم فاطمه زوار ندارد
جز مهدی موعود عزادار ندارد
امان از دل حیدر
امان از دل حیدر

**********************

روز حساب توشه‌ ما عشق فاطمه‌ست

خبرگزاري فارس: يوسف رحيمي شاعر متعهد كشورمان به مناسبت ميلاد حضرت فاطمه (س) و تقارن آن با ميلاد امام خميني (ره) و ايام 14 خرداد شعري سروده است.


 

به گزارش خبرگزاري فارس، يوسف رحيمي به مناسبت ميلاد حضرت فاطمه (س) و تقارن آن با ميلاد امام خميني و ايام 14 خرداد شعري سروده است. اين شعر به شرح زير است:

زهرا همان كه در سحر آفريدنش
گفته خدا تَبارَكَ بر وجه أحسنش

زهرا همان كه عطر خداوند مي‌وزد
هر روز پنج مرتبه از باغ سوسنش

هر صبح در طواف ملائك به دور او
معراج مي‌چكد ز تماشاي گلشنش

زهرا همان كه بر دل پيغمبر خدا
جان دوباره مي‌دهد از شوق ديدنش

از ابتداي خلقت خود از همان ازل
دارد نگين عشق علي را به گردنش

ديگر از اين چه مرتبه‌اي با شكوه تر
باشد بزرگ كرب و بلا طفل دامنش

"حَتَّي تَوَرَّمَتْ قَدَمَاهَا " حكايتي ست
از عاشقانه‌هاي سحرهاي روشنش

بي‌شك منا و مكه دگر محرمي نداشت
پنهان نبود اگر ز نظر خاك مدفنش

روز حساب توشه‌ ما عشق فاطمه‌ست
ما را بس است خوشه‌اي از فيض خرمنش

شرح فضائلش همه عين عبادت است
تكريم پايداري و حلم و شهادت است

آمد كه روشني بدهد آفتاب را
بخشد به چشم تار جهان نور ناب را

باران و رود و چشمه‌ و دريا به نام اوست
مهريه‌اش نموده خداوند، آب را

اصلاً تمام جنت و دوزخ به دست اوست
داده به او شفاعت روز حساب را

با شرط حب فاطمه و آل‌فاطمه
پاداش مي‌دهند قيامت، ثواب را

از سرّ نام فاطمه اين نكته روشن است
برداشته خدا ز محبش عذاب را

با آيه‌هاي روشن عمر شريف خود
تفسير كرد سوره به سوره كتاب را

حتي به پيش سائل اعمي محال بود
بردارد از مقابل چهره نقاب را

بي‌حرمتي به ساحت قدسي فاطمه‌ست
هر كس كه زير پا بگذارد حجاب را

آري براي فاطميون اين وقار ماند
با نور چادري كه از او يادگار ماند

هر دختري كه اُمّ أبيها نمي‌شود
هر مادري كه مادر دنيا نمي‌شود

نور تمام عالم امكان به روي هم
يك جلوه نور چادر زهرا نمي‌شود

وقتي كه اختيار دو عالم به دست اوست
محشر بدون فاطمه بر پا نمي‌شود

يعني كه بي ولايت او هيچ طاعتي
اذن ورودِ جنت الاعلي نمي‌شود

فردا به قله‌هاي سعادت نمي‌رسد
هر كس دخيل چادر زهرا نمي‌شود

حبل‌المتين شيعه نخ جانماز اوست
بي او گره ز كار كسي وا نمي‌شود

مي‌افتد از نگاه پر از مهر فاطمه
هر كس فدائي ره مولا نمي‌شود

ديني كه رفت سمت تزلزل پس از نبي
بي انقلاب فاطمه احيا نمي‌شود

آغاز كرد يك تنه، تنها، قيام را
معلوم كرد حرمت خون امام را

وقتي كه هست چهره‌ حيدر مطاف او
در خانه است مسجد او اعتكاف او

آئينه شد كه جلوه كند عصمت خدا
معنا گرفت روح عفاف از عفاف او

چرخ تمام كون و مكان سنگ آسياش
سررشته‌ زمين و زمان در كلاف او

در پيش چشمهاش چه دنيا حقير بود
بوده به بوريا و سفالي كفاف او

چيزي نخواست فاطمه از ثروت جهان
يعني بس است پيرهن دستباف او

جلوه‌گر نهايت ايثار فاطمه ست
انفاق خالصانه‌ شام زفاف او

آن بانويي كه سايه‌ او را كسي نديد
يك روز شد مدينه محلّ مصاف او

وقتي كه ديد بسته شده دست كعبه‌اش
آمد به كوچه جان بدهد در طواف او

از چشم اهل فتنه گرفته‌ست خواب را
معلوم كرد معني فصل الخطاب را

باغ حضور غرق گل يادِ فاطمه ست
روح نماز و مسجد و سجاده فاطمه ست

تنها مدينه نه، همه‌ عالم وجود
روشن ز سجده‌هاي سحرزاد فاطمه ست

آنكس كه در نهايت اخلاص و بندگي
ايمان به پاي چادرش افتاده فاطمه‌ست

آن بانويي كه بعد نبي با حماسه‌اش
درس وفا به اهل ولا داده فاطمه‌ست

قبرش اگرچه شمع و رواقي نداشته
قم، تا ابد مدينه‌ آباد فاطمه ست

يعني به پاي بوسي آئينه‌اش بيا
آه اين ضريح پنجره فولاد فاطمه ست

هستي ماست نوكري اهل بيت او
خيرالعمل محبت اولاد فاطمه ست

اين انقلاب جلوه‌اي از انقلاب اوست
بي شك «امام» هديه‌ ميلاد فاطمه ست

اين انقلاب فاطمي است و حسيني است
با رهبري كه آينه دارِ خميني است

*****************************

شعر ی زیبا در رابطه با مناجات و محبت حضرت فاطمه سلام الله علیها

راستی راستی خیلی بدبخت و بیچاره اند آنهائیکه محبت بی بی را ندارند . خداوند به پدرها و مادرهای ما

خیر بده که ما را با محبت اهلبیت بزرگ کردند.

شور تب در پيكرم افتاده است
شور مستي در سرم افتاده است
حرف قلبم را هويدا مي كنم
با خداي خويش نجوا مي كنم
بار الها خسته ام از زندگي
معصيت هايم شده شرمندگي
خوب مي دانم كه من بد كرده ام
راه خوشبختي به خود سد كرده ام
من ذليلم بيش از اين خوارم مكن
دوره گرد كوچه بازارم مكن
خود نمي دانم كجا رفتم بخواب
از چه بيدارم نكردي آفتاب
توبه كردم توبه كردم بار اله
زندگي و عمر خود كردم تباه
باب لطفت را به رويم باز كن
با عزيزانت مرا دمساز كن
بعد از اين نجوا خداي نيك و زشت
روي برگ كاغذين من نوشت
دوست داري مست و مجنونت كنم؟
تا ابد بر خويش مديونت كنم؟
دوست داري همره جانان شوي؟
با خداي خويش هم پيمان شوي؟
مي دهم بر دردهايت خاتمه
آشنايت مي كنم با فاطمه
فاطمه كار خدايي مي كند
فاطمه مشكل گشايي مي كند
هستي عالم بود از هست او
جنت و دزوخ بود در دست او
ماسوي روزي خورد از خوان او
گردش چرخ است با فرمان او
او كليد قفل هاي بسته است
او اميد هر دل بشكسته است
بهر او ارض و سما را ساختم
گفت: او، من مصطفي را ساختم
بهترين غمخوار و ياور دادمش
همسري را همچو حيدر دادمش
من به عشقش ساختم كوه و دمن
من عطا كردم به زهرايم حسن
داده ام او را عزيز عالمين
برترين مخلوق عالم را حسين
فاطمه بر عرش عالم كوكب است
مادر و آموزگار زينب است
علت ايجاد عالم فاطمه است
نقش روي قلب خاتم فاطمه است
فاطمه يعني سرور اهلبيت
عزت و فخر و غرور اهلبيت
او تمام دلخوشي حيدر است
او شهيد بين ديوار و در است
از وجود او خدا شيدايي است
كردگار اين جهان زهرايي است
اي كه هستي پر ز عصيان و گناه
هر چه مي خواهي تو از زهرا بخواه

*******************************

چند شعر زیبا از استاد شفق (محمد جواد غفورزاده مشهدی)

۱

الا كه عطر دل انگيز يار داري تو
شميم جنت و لطف بهار داري تو
هميشه سبزترين نخل باغ توحيدي
كه از خلوص و يقين برگ و بار داري تو
به آفتاب دل عارفان، علي سوگند
كه جلوه اي ابديت شعار داري تو
ستاره ها همه پيمانه نوش نور توأند
چقدر تشنه و آئينه دار داري تو
صفاي گلشن ياسين هم از شكفتن توست
كه دلنوازي فصل بهار داري تو
به گرد شمع ولاي تو جاي بالي نيست
ز بسكه عاشق پروانه وار داري تو
محبت تو نه تنها بود كليد بهشت
بهشت از تو بود اختيار داري تو
ز جلوه هاي مناجات خويش در محراب
چراغ روشن شبهاي تار داري تو
بلور اشك تو را مي برند تا ملكوت
چه دست و دامن گوهر نثار داري تو
چه حاجت است به گلهاي ارغواني باغ
كه گل به دامن خود بي شمار داري تو
به بردباري زينب به همتش سوگند
عجب بنفشه گلي در كنار داري تو
چمن چمن گل صحراي كربلا از توست
اميد روشن از اين لاله زار داري تو
نوشته اند به گلبرگ ياس هاي كبود
كه عمر كوته و پر افتخار داري تو
چرا به رهگذر خاطرم نمي گذري
مگر چه خاطره از رهگذار داري تو؟
بقيع با تو شد اي مهربان شقايق پوش
كه مثل لاله دلي داغدار داري تو
به شوق ديدن آن آفتاب پرده نشين
در آستان اميد انتظار داري تو
شميمي از چمن لطف تو جهان را بس
الا كه عطر دل انگيز يار داري تو

***********************۸

۲

اي نور خدا جويي در آينه ي جانت
باز اين دل شيدا شد مجنون و غزلخوانت
اي ياس بهشت آئين عطر نفس ياسين
خارم من و مي گردم در طَرف گلستانت
تو روح تولايي تو زهره ي زهرايي
تو ام ابيهايي عالم همه حيرانت
روزي كه زدي لبخند بر آينه ي گيتي
خورشيد شفاعت هم سر زد ز گريبانت
اي نور اهورايي انسيه ي حَورايي
گل چيده به زيبايي وحي از لب خندانت
اخلاص و يقين تنها با نام تو معنا شد
ايثار شكوفا شد در پرتو ايمانت
اصحاب كسا هر گاه تسبيح تو مي گويند
از عرش فرو ريزد گل بر سر و سامانت
حق خوانده تو را كوثر در آيه اَعطَينا
اي خير كثير تو گلهاي فراوانت
هستي به سجود آمد جنت به وجود آمد
وقتي كه رسول ا... زد بوسه به دستانت
دستاس صبوري ها با دست تو مي گردد
هر چند كه مي چرخد افلاك به فرمانت
در عشق و جهانسوزي در معرف آموزي
شد جان و دل زينب آئينه ي عرفانت
مَهريه ي تو آب است مِهر تو جهانتاب است
ذرات جهان دارند سر در خط پيمانت
شرح سعه ي صدري معناي شب قدري
اي گستره ي هستي سجاده ي ايمانت
اي خطبه ي تو سوزان در مسجد پيغمبر
آهنگ فدك دارد فرياد گل افشانت
بر غربت و غم هاي مولاي خداجويان
پهلوي تو شد شاهد بازوي تو برهانت
گلبرگ شقايق ها تا رنگ شفق دارد
يا انيسه الحورا چشم من و احسانت
يا فاطمه الزهرا دست من و دامانت
يا انسيه الحورا چشم من و احسانت

****************************

بخدا گلبن توحيد، بَرَش فاطمه است
شجر طيبه آري، ثمرش فاطمه است
شب يلداي جدايي سحرش فاطمه است
صدف پاك نبوت گهرش فاطمه است
ذوب شد فاطمه در طور تجلاي علي
نرسد هيچ كمالي به تولاي علي
*****
به ولاي علي از فاطمه عاشق تر كيست؟
به علي دوستي او بشري نيست كه نيست
او حبيبي است كه در سايه ي محبوبش زيست
آنقدر داشت صبوري كه بر او صبر گريست
آري اي فاطمه صبر تو تماشايي بود
عافبت سوزترين نوع شكيبايي بود
*****
ما كه شاديم ز شادي تو غمگين ز غمت
اي جگر گوشه ي عصمت! سر ما و قدمت
اي دلارام نبوت! كم ما و كرمت
ميهمان كن دل ما را به طواف حرمت

**************************

هركس رسيده است به هر رتبه و مقام

از پرتو ولايت زهرا رسيده است
يعني كه آدم صفي ا... از اين طريق
كم كم به علمِ «عَلَّمَ الاسمَا» رسيده است
از چشمه ي كرامت زهراي اطهر است
فيضي اگر به مريم و حوا رسيده است
تا بنگرد كليم تجلاي طور را
اشراق او به سينه ي سينا رسيده است
از پرتو عفاف همين بضعه النبي است
نوري كه از ثَري به ثُريا رسيده است
تا زیر چتر عصمت او یک دعا کند

جبريل با هزار تمنا رسيده است
در سايه ي بهشت نبوت خداي را
روح بهار وحي به زهرا رسيده است
زهرا كه هر شب از دل محراب تا سحر
نورش به عرش «ربّي الاعلي» رسيده است
زهرا كه سر به سجده ي شكر خدا گذاشت
آوازه اش به مسجد الاقصي رسيده است
زهرا كه چون به خطبه صدايش بلند شد
پژواك او به عالم بالا رسيده است
زهرا كه «اِنَّ اَكرَمَكُم» ترجمان اوست
در بندگي به قله ي تقوا رسيده است
زهرا كه در مقام رضا مجتباي او
تا بي كرانِ صبر و مدارا رسيده است
زهرا که در مقام شهادت حسین او

از كربلا به «ليله الاسري» رسيده است
زهرا كه در جبين درخشان زينبش
ايمان به رتبه های تجلا رسيده است
زهرا كه روز واقعه هجده بهار داشت
داغش به قلب لاله ي صحرا رسيده است
ما مثل قطره دست به دامان كوثريم
درياست قطره اي كه به دريا رسيده است
امروز اگر به فاطمه دل بسته ای بدان

انگیزه شفاعت فردا رسیده است

تنها نه مهر فاطمه آرام جان ماست
عشق علي به دادِ دلِ ما رسيده است
اي دل نظر به پنجره هاي بقيع كن
پايان كار عشق به اين جا رسيده است
در اين خجسته عيد، «شفق» لاله رنگ شد
نام مدينه برد و دلش باز تنگ شد

*****************************

*****
اي وجودي كه در كمال شهود
هستي ات نورِ عالمِ غيب است
نام پاك تو بي وضو بردن
نزد اصحابِ معرفت، عيب است
با علي نُه بهار پيوستي
دَرِ خواهش به روي خود بستي
*****
به خدا، خانه ي گلين تو را
اشتياق حبيب پُر كرده است
عطر ناب «لِيُذهِبَ عَنكُم»
بوي «امَّن يُجيب» پُر كرده است
حلقه زد گرد چهره ات چون ماه
هاله ي «اِنَّما يُريدُ ا...»
*****
لطف سرشارت، اي عصاره ي وحي
خستگان را به مهر، تسكيبن داد
تا سه شب، قوت خويش را هر شب
به يتيم و اسير و مسكين داد
در شگفت از تو قدسيان ماندند
سوره ي نور و هل اتي خواندند
*****
چه كسي گمان مي برد كه خدا
به كنيز تو رتبه ي كم داد؟
فضه شد ميهمان مائده اي
كه خدا پيش از اين به مريم داد
مي توان با محبت تو رسيد
به رهايي به روشني به اميد
*****
نيمه شب ها كه در دل محراب
ذكر آيات نور داشته اي
اي نمازت نهايت معراج!
عرش را پشت سر گذاشته اي
باغ سجاده غرق عطر تو بود
همه آفاق زير چتر تو بود
*****
صلح سبز «حسن»  كه جاري شد
چشمه در چشمه از پيامت بود
نهضت سرخ روز عاشورا
شعله در شعله از قيامت بود
خطبه را زينب از تو چون آموخت
سخنش ريشه ي ستم را سوخت
*****
اي دلت در كمال بي رنگي
از همه كائنات، رنگين تر!
بود بار امانت از اول
روي دوشت ز كوه، سنگين تر
تو منزّه ترينِ زن هايي
بر بلنداي نور، تنهايي
*****
با همان دست عافيت پرور
كه پرستاري پدر كردي
از امام زمان خود، ياري
در هياهوي پشت در كردي
سرمه ي ديده، خاك پايت باد!
همه ي هستي ام فدايت باد!
*****
گر در اين روضه النبي، امروز
دست بيداد، آتش افروزد
در همين شعله چند روز دگر
خيمه هاي حسين مي سوزد
چه خبر شد ميان آتش و دود
به سفر رفته است «ياس كبود»؟
*****
دود اين شعله ها كه چرخ زنان
بال پرواز تا فلك دارد
روي سجاده ي بقيع نوشت
كربلا ريشه در فدك دارد
آنچه قلب مدينه را خون كرد
سير تاريخ را دگر گون كرد
*****
بعد از آن ماجرا، شقايق ها
داغ را روي سينه، گم كردند
«ياس ياسين» كه رفت از آن گلشن
قبله را در مدينه گم كردند
اشك ماه و ستاره گلگون شد
تا هميشه دل «شفق» خون شد

*************************************

تو را هر كس ندارد دل ندارد
ميان سينه جز باطل ندارد
دلم را هدیه دادم بر تو مادر
نوشتم روي آن قابل ندارد

**********************

که دیده که محبوبۀ کردگار
بود بر سرش چادر وصله‌دار
که دیده به یک زن که مردان فداش
کند ذات پروردگار افتخار
که دیده زنی را که وقت نماز
نماز از نمازش شود بیقرار
که دیده زبان زنی در سخن
شود بر دفاع علی ذوالفقار

که دیده که خورشید در اوج نور
بپـوشد رخ خویش از چشم کور
به محشر قیامش قیامت کند
کنار پیمبر امامت کند
مرا بیم از آن است ای دوستان
که بر دشمنش هم کرامت کند
نترسید از سختی روز حشر
که در حشر، زهرا زعامت کند
هر آن کو نصیبش نشد فیض او
چه بهتر که خود را ملامت کند

بدانیـد در روز محشـر همه
که زهرا کند مادری بر همه
نگاهش بود شافع امتی
به هر گام خاک رهش جنتی
عجب نیست کز گردش چشم او
شود باب دوزخ در رحمتی
به قرآن قسم بی‌تولای او
نگردد قبول خدا طاعتی
به هر صفحۀ عارضش مصحفی
به هر گوشۀ چادرش آیتی

بود شیعه در حشر با فاطمه
برات بهشت است یا فاطمه
رسد روز محشر ندا فاطمه
بزن دوستان را صدا فاطمه
تو و اختیار جحیم و بهشت
ببخشا به حکم خدا فاطمه
نه‌تنها خلایق به بازار حشر
سر و کارشان هست با فاطمه
شنیدم که در آتش تب، مدام
امام ششم گفت یا فاطمه

ببینی به محشر چو رو آورند
ز هـر سو توسل به زهرا برند
الا آبرو آبرومند تو
بهشت خدا عکس لبخند تو
سلام خدا باد هر صبح و شام
به ام و اب و شوی و فرزند تو
به آباء و ابناء پاکت قسم
که مادر نیاورده مانند تو
تو عبد خدایی ندارم عجب
خداییت بخشد خداوند تو

اگر دست تو دست داور نبود
دگــر بوســه‌گاه پیمبر نبود
تو وجه‌اللهی در نگاه علی
کنار علی تکیه‌گاه علی
بنازم ولایت‌مداریت را
که جان دادی آخر به راه علی
همه شهر بودند دشمن ولی
تو بودی تمام سپاه علی
همه ناله بودی و نگذاشتی
که برخیزد از سینه آه علی

نــه میثم سـزد خلـق عالم همه
بگیرند درس از تو یا فاطمه

********************************

قيامت روز قدر و اقتدار توست يا زهرا
عذاب و عفو هم در اختيار توست يا زهرا
شفاعت مي کني در حشر کل دوستانت را
کرامت تا ببخشي بي قرار توست يا زهرا
نه تنها آدم و نوح و خليل و موسي و عيسي
رسول ا... هم چشم انتظار توست يا زهرا
رها کردن ، گرفتن ، عفو کردن ، حکم فرمودن
به تو تفويض از پروردگار توست يا زهرا
تمام آفرينش در مزارت گشته گم آري
کجا از ديده ها پنهان مزار توست يا زهرا
ميان دشمنان تنها حمايت از علي کردن
به دست و سينه مُهر افتخار توست يا زهرا
مدينه خواست از نفرين تو زير و زبر گردد
فداکاريت باعث شد که حيدر زنده بر گردد
*****
تو در بيت ولايت شمع سوزان علي بودي
تو جانان محمد بودي و جان علي بودي
چگونه حرمتت پامال شد اي سوره ي کوثر
چرا نقش زمين گشتي تو قرآن علي بودي
علي حق داشت گر از هجر تو سرو قدش خم شد
تو سرو باغ و بستان و گلستان علي بودي
نه در شام عروسي ، نه ز صبح روز ميلادت
تو پيش از خلقتت در عهد و پيمان علي بودي
تو تا رفتي علي تنهاي تنها شد ، که تو تنها
شريک درد و غمهاي فراوان علي بودي
تو با دست شکسته ، دست حيدر بودي اي زهرا
تو با اشک پياپي چشم گريان علي بودي
ندارد شير حق بعد از تو همتايي و هم شاني
تو همتاي علي بودي و هم شان علي بودي
علي مي ديد مرآت الهي را به ديدارت
چگونه پيش چشم او جسارت شد به رخسارت
*****
شگفتا اهل دوزخ باغ رضوان را زدند آتش
شياطين بيت ذات حي سبحان را زدند آتش
الهي جسمشان در نار قهر کبريا سوزد
که هيزم جمع کرده کعبه ي جان را زدند آتش
به دين کردند با شمشير دين از چهار سو حمله
ز قرآن دم زدند و بيت قرآن را زدند آتش
گُلي را که نبي پرورد با ضرب لگد چيدند
به غنچه حمله کردند و گلستان را زدند آتش
به قرآن مي خورم سوگند سوزاندند قرآن را
به ايمان مي خورم سوگند ايمان را زدند آتش
مسلمان نيستم گر کذب گويم ، نا مسلمانان
از اين بيداد قلب هر مسلمان را زدند آتش
به ناموس الهي حمله ور گشتند نامردان
همان قومي که بيت شاه مردان را زدند آتش
نمي گويم که تنها دخت احد را زدند آنجا
محمد را ، محمد را ، محمد را ، زدند آنجا
*****
خداي من بهشت و شعله هاي نار يعني چه؟
خطاکاران و بيت عصمت دادار يعني چه؟
جسارتهاي ديو و صورت انسيه الحورا
گل بي خار باغ وحي و نيش خار يعني چه؟
نگاه شير حق و تازيانه خوردن زهرا
طناب خصم و دست حيدر کرار يعني چه؟
اميرالمؤمنين تنها ميان آن همه دشمن
يگانه حاميش بين در و ديوار يعني چه؟
مگر نه سينه ي زهرا ، بهشت مصطفي بودي
بهشت  مصطفي و صدمه ي مسمار يعني چه؟
فشار در ، غلاف تيغ ، قتل طفل ششماهه
به ناموس الهي اين چنين رفتار يعني چه؟
مدينه زير و رو شد از صداي ناله ي زهرا
خدايا بي تفاوت بودن انصار يعني چه؟
نه تنها سوختند از آتش کين بيت مولا را
مسلمانان به پيغمبر قسم کشتند زهرا را
*****
تو طوباي علي بودي چرا بشکست پهلويت
تو مرآت خدا بودي چرا شد نيلگون رويت
تو روح مصطفي بودي ، چرا پشت در افتادي
تو دست مرتضي بودي ، چرا بشکست بازويت
خديجه کو که گيرد در بغل چون جان شيرينت
محمد کو که در بر گيرد و چون گل کند بويت
اگر چه در پس در ، حبس شد در سينه فريادت
صداي يا علي سر مي کشيد از تار هر مويت
تو با دست شکسته لب گشودي تا کني نفرين
اميرالمؤمنين با دست بسته شد دعا گويت
مصيبت هاي تو از آسمان ها بود سنگين تر
که در سن جواني اين چنين خم گشت زانويت
چرا در هم شکستي اي محمد در قد و قامت
چه با مهر رخت شد اي قمر شرمنده از رويت
چه شد با تو چه پيش آمد که با آن صبر بسيارت
طلب کردي هماره مرگ خود از حي دادارت
*****
تو در راه اميرالمؤمنين خود را فدا کردي
تو با ايثار جان حق ولايت را ادا کردي
تو بر حفظ علي با طفل معصومت سپر گشتي
تو حتي بين دشمن چهار کودک را رها کردي
تو زينب داشتي اي بانوي خلقت چه پيش آمد
که چون نقش زمين گشتي کنيزت را صدا کردي
مدال روي بازويت گواهي مي دهد آري
که جان دادي طناب از دست حبل ا... وا کردي
تو از دور علي ، روبه صفت ها را پراکندي
تو در يک شهر دشمن ، ياري شير خدا کردي
تو برگرداندي از مسجد امامت را سوي خانه
تو دختر تربيت بهر قيام کربلا کردي
تو با نطق رسايت خطبه خواندي از علي گفتي
تو ما را با علي تا صبح محشر آشنا کردي
ولايت زنده از نطق رساي توست يا زهرا
غدير دوم ما خطبه هاي توست يا زهرا
*****
سلام ما به سوز و گريه و تاب و تبت مادر
سلام مرغ شب بر ذکر يارب ياربت مادر
سلام ما به پايان غروب درد انگيزت
سلام ما به غسل و کفن و تشييع شبت مادر
سلام ما به غمهايي که کردي از علي پنهان
سلام ما به اشک بي صداي زينبت مادر
سلام ما به آن آخر نگاه و آخرين ذکرت
که وقت دادن جان ، گشت جاري بر لبت مادر
سلام ما سلام ما سلام ما بر آن بانو
که درس عصمت و ايمان گرفت از مکتبت مادر
سلام ما به فرزندان پاکت تا صف محشر
که تو خود آسمان استي و آنان کوکبت مادر
سلامي پاک همچون آيه ي تطهير از «ميثم»
به سبطين و دو دخت و شوهر و امّ و ابت مادر
به هر جا رو کنم شهر و ديار توست يا زهرا
دل هر شيعه تا محشر مزار توست يا زهرا

*******************************

غمي براي دل ما شبانه آوردند

براي گريه امشب بهانه آوردند

براي اهل ولايت زاشك ماتم او

چراغ محفل أنس شبانه آوردند

ازآن زمان كه شكستند قدر زهرا را

براي شيعه غمي جاودانه آوردند

شررزدند به باغ بهشت دوزخيان

ببين چه برسرآن نازدانه آوردند

به باغبان ببريد اين خبركه گلچينان

براي چيدن گل تازيانه آوردند

تمام قصد ستم پيشه گان اهانت بود

دراين ميانه فدك رابهانه آوردند

درآن كشاش غمها كبوتران غريب

غمي زكوه گران تر به شانه آوردند

شكست قامت هفت آسمان«وفائي» چون

شكسته بال علي را به خانه آوردند


**********************

ای خــدا ثنــاخوانت، بـا بیـان قـرآنی
وی تمـام اوصـافت، وحیِ حیِّ سبحانی
وی سلاله‌ات تا حشـر، لاله‌های رضوانی
عرش و فرش را بانو، هست و بود را بانی
هــم تجلّــیِّ اول، هـم محمّــد ثــانی
کفو و یار و هم سنگر، با علی عمرانی
****
کیستی تو یا زهرا؟- مادرِ کتاب الله
قدر و نور و یاسین و کوثرِ کتاب الله
دختـر کتـاب الله، همسر کتاب الله
داور کتــاب الله، یــاور کتـاب الله
مظهـر کتـاب الله، منظر کتاب الله
بــا بیــان رحمانــی بـا جمال ربانی

تـو خــدای پیدایـی، یا پیمبری زهرا
جان احمد مرسل، دست حیدری زهرا
یـازده مسیحـا را، پــاک مـادری زهرا
رکـن آفرینش را، رکــن دیگـری زهرا
دون خالقــی امــا، خَلـق برتری زهرا
در ستودنت لال است، همچنان سخندانی
****
عطـر جنــت احمــد: تــارْ تــارِ گیسویت
مصحـــف ولـــی الله: آیــه آیــۀ رویــت
بحرِ بحرِ رحمت‌ها: چشمه چشمه از جویت
وصـف خُلـق پیغمبـر: نکته نکته در خویت
روح انبیــا زائــر، لحظــه لحظه در کویت
جــان اولیــا بــادت دستـه دسته قربانی

جـز ولایتت نبْـوَد جـن و انس را دینی
جـز اطاعتت مـا را نیست رسم و آیینی
دوستان خود را چون در صف جزا، بینی
همچو دانه از خاشاک دانه دانه برچینی
یکصــدا صــدا آرنـد: فاطمـه اغیثینی
مـی‌سزد تـو را آن روزِ اقتـدارِ سلطانــی
****
هـم تمامیِ خلقـت، هـم خداست زهرایی
مصطفــاست زهرایـی، مرتضـاست زهرایی
ابتــداست زهــرایی، انتهــاست زهــرایی
روز حشر می‌پرسند: کی؟کجاست زهرایی؟
ای خدا تو شاهد باش، دین ماست زهرایی
منتهی به سوی توست این طریق نورانی

قنبر تو هر گامش، مکتبی است از ایمان
فضۀ تو هـر حرفش آیه‌ای است از قرآن
شیعۀ تو هر فردش لاله‌ای‌ست از رضوان
بی تو انبیا لغزنـد، در صراط و در میزان
آب و خاک مهر تو، خلق عالمت مهمان
بلکه وسعت امکان بر تو بزم مهمانی
****
فلک عصمت و ایمـان، چـون تو لنگری دارد
حسن غیـب در پـرده، چون تو مظهری دارد
صاحب کتـاب وحـی، چـون تو کوثری دارد
جان مصطفی- حیدر- چون تو همسری دارد
یــاورِ همــه عالــم، چــون تـو یاوری دارد
کرده‌ای به بذل جان، از علی نگهبانی

ای ز چشم ما جاری اشک چشم گریانت
ســرِّ غــربتت پیـــدا از مــزار پنهانت
کوه غصه، بــار غم، خون دل به دامانت
کرده آتش غم آب، همچو شمع سوزانت
بارهـا پیمبـر گفت: جان من به قربانت
از چه بعد او گشتی پشت در تو قربانی؟
****
درد بازویت سنگین، زخم سینه‌ات کاری
ناله‌ات نهان در دل، اشک دیده‌ات جاری
بین دشمنـان کردی، از امام خود یاری
داد از آنهمـه بیداد، آه از این ستمکاری
قتـل مـادر دیـن و ادعــایِ دینداری؟!
شــرم مـی‌کند کافـر از چنین مسلمانی

امـت از نمکـدانت سال‌هـا نمک خوردند
در عــوض حقـوقت را از رهِ جفــا بردند
بــود بــر جگــر داغت، باز قلبت آزردند
جای دسته گل بر دوش، بار هیزم آوردند
گوییا به دل‌هاشان غیـرت و شرف مردند
یا که مُرد در آنان، خلق و خوی انسانی
****
آتشـی است از داغـت، در دل بنی آدم
آتشی که تا محشر، شعله‌اش نگردد کم
صـورت خداونـد و، دست دیو نامحـرم
ماند جای آن سیلـی، بر رخ نبی در دم
وای بر چنین امت در صف جزا «میثم»
داغ ننگشـان مانـد تـا ابـد بـه پیشانی

 

مهر و مه آیتی از مصحف رخسار تواند
اختران نقطـۀ «تطهیـر» بـه دیوار تواند
تـو یـم مــوج‌زن رحـمت نامحـدودی
عفـو احسان و کرم، گوهـر شهوار تواند
دامـن پـاک تو گلخانۀ سرسبز خداست
ای که سادات دو عالم، گل بی‌خار تواند!
شجرالاخضـرِ انــوار خـدا، قامت توست
عصمت و عفت و ایمان و حیا، بار تواند
ذکرهـا سوختــۀ آتـش پنهــان درون
اشک‌هــا شیفتــۀ چشـمِ گهربار تواند
ما که هستیم که باشیم گرفتار غمت؟
سینــه چاکـان خـداوند، گرفتار تواند

چار فرخنده ملک، بیـن ملایک علَمند
در صف حشر، همین چار علمدار تواند
مریم و هاجر و حوا و خدیجه، هر چار
چشم بسته ز جنان در پی دیدار تواند
هرچه گل داشت خداوند، به دامان تو ریخت
شاهـدم لالـه‌رخــانی کـه بـه گلزار تواند
مرتفعْ‌خانه خشت و گلت از ذکر خداست
آدم و جـن و مـلک، سائـل در بـار تواند
طایرانـی کـه گشودنـد سحـر بال عروج
همـه پرسوختــۀ شمـع شب تـار تواند
همه گل‌های جنان جامه دریدند به تن
جـان و دل باختـۀ بـوذر و عمـار تواند
دشمنـان دست گشودنـد بـه آزار شما
دوستـان بی‌خبـر از حالِ دلِ زار تواند


هم تو بیدار غم و درد و فراقی همه شب
هم غـم و درد و فراقند که بیـدار تواند
به تو شد حمله و دیدند و نمودند سکوت
شک ندارم که همه قاتلِ خونخـوار تواند
اشکِ پنهان، غم ناگفتـه، شررهای فراق
در دلِ خلوتِ شب، هر سه پرستار تواند
چـاه اسـرار علی سینۀ بشکسته تـوست
غصه‌هـای تـو همـه محـرمِ اسـرار تواند
حملـه بردنـد به تو اهل مدینۀ افسوس
دیـدم آنجـا در و دیـوار، فقط یار تواند
نه فقط «میثم» دلسوخته گرید ز غمت
فاطمیـون همـه تـا حشر، عزادار تواند

 

ای خوانـده خـدا مدح تو را بهر پیمبر
وصف تو درخشیده به تطهیر و به کوثر
راضیــه و مرضیـه و صدیقــه، امینـه
منصـورۀ معصومـه و زهرای مطّهر
هم وجه خدایی تو و قرآن محمّد
هم دست یداللهی و هم حامی حیدر
هم مام دو عیسایی و هم مام دو مریم
هـم برتــری از آسیـه و مریم و هاجر
بر دست تو ای دست خدا خواجۀ لولاک
یک بـار نـه صـد بـار زنـد بـوسه مکرر
انسیّــۀ حــورایی و حــوریّۀ انســی
با این همه می‌بینمت از هر دو فراتر

گویند: دمـد بـوی بـهشت از نـفس تو
- والله بــهشت از نـفس تـوست معطر
میکـال، جلــودار تــو در روز قیــامت
جبریــل، علمــدار تـو در عرصۀ محشر
هم خانه تو مشرق دو ماه و دو خورشید
هــم دامـن پاکـت، فــلک یــازده‌اختر
ایـن ذات الهـی است کـه نازد به حسینش
این شخص حسین است که نازد به تو مادر
ای دور سرت قلبِ نبی گشتـه! بگردان
ما را ز کــرم دور ســر فضــه و قنبر
بر عرش خـدا هشت ملک آمده حامل
در خیـل مـلَک چار ملَک آمده سرور
آن چار، گرفته به سویت دست توسل
وینِ هشت، نهادند به خاک قدمت سر

خورشیـد فروزنـده عـرش اسـت هماره
آن دل کــه بــوَد در یـمِ نـور تو شناور
اوصـاف تـو را ای ز ثنـایت همـه عاجز
خواننـده خــدا و شنونـده است پیمبر
خـلقت بنـویسند و بگوینـد و بخواننـد
هرگـز نبــوَد گـفتن مــدح تــو میسر
دست تو همان دست خداوند تعالاست
گر نیست چرا خم شد و بوسید پیمبر
ارواح رُسُل را همه تعظیم به احمد
تعظیم محمّد به تو- ای عصمت داور
مقبـول خـدا توبــۀ آدم بــه تو بانو
محتـاج دعا حضرت حوّا ز تـو دختر
سوگند به مهر تو که با خصم تو خصمم
حتــی پــدر و مـادر و فرزنــد و برادر

اسلام، سرافـراز علـی بــود و علی بود
پیوستـه سرافـراز که بودیش تو همسر
تـو دیـن خدا را چو زره بودی و سنگر
تو بهر علی دست و سپر بودی و سنگر
والله قسـم فضــۀ تـو برتـر از آن است
از اینکـه فشاننـد بـه پایش دُر و گوهر
در خط حجاب تو هـدایت شـده پاکی
با درس عفاف تـو حیـا گشتـه مسخر
دستی که به آیات رُخت کرد جسارت
پایـی کـه لگـد زد بـه در خانۀ حیدر
آن پـای فـرو بــاد فـرو باد در آتش!
آن دست جـدا بـاد جـدا باد ز پیکر!
قرآن رسول الله و دست نجس خصم؟!
بیت الحــرم فاطمــه و شعلــۀ آذر؟!

این بــود طرفــداری از بیـت ولایت؟
ایـن بـود نگهبانــی از ســورۀ کوثر؟
زهــرا زدن و دعـوی اسلام نمودن؟!
ناپاک‌ترنــد ایــن قــوم، والله ز کافر
کشتند ز کین همسر و فرزند علی را
با کینـۀ بـدر و احد و خندق و خیبر
تنها نه ز یک دست جسارت به رُخت شد
از هـر طـرف آمـد بــه تنت ضربتِ دیگر
آن زخم به بازوت زد، آن ضربه به پهلوت
کشتنــد نـه یکبــار، تــو را بلکـه مکرر
بشکست در و بـاز شـد و خورد به پهلوت
یک ضربـه ز دیـوار رسیـدت، یکی از در
«میثم» به خدا فاطمه پیوسته ستم دید
نفریـن ابــد بــاد بــر آن قوم ستمگـر

**********************

ای مظهــر الله تبــارک و تعالی
در وجه خداییت خدا کرده تجلا
آباء تو پاکـان جهان زاوّلِ خلقت
ابنـاء تو بـه، از همه تا آخرِ دنیا
جز تو چه کسی دخت نبی، همسر حیدر؟
غیــر از تـو کــه دارد شــرف ام ابیها؟
اوصاف تو زیباست، ولی از لب احمد
مـدح تــو دهـد روح، ولـی بـا دم مولا
تو وجه خدایی و عجب نیست کـه بیند
در روی تـو پیوستـه علی روی خدا را
راضیــه و مرضیــه و صدیقــه و کوثر
زهرایی و زهرایی و زهرایی و زهرا

تـو کوثـری و ساقی تـو دسـت ولایـت
تـو جنت و یک شاخـه گلت نخلۀ طوبا
پاکـی بـه تـو نـازد که تویی مادر پاکی
تقـوی بـه تو بالد که تویـی مظهر تقوا
ماننـد تو مادر چه کسی زاده دو مریم؟
یا مثل تو مریم چه کس آورده دو عیسا؟
عیسی به دو عیسای تو نازد به سماوات
موسی به دو موسای تو دل داده ز سینا
هـم سینــۀ تـو مرکــز اســرار الهـی
هـم دامـن تو مدرسۀ زینب کبری
بر اهـل زمیـن سایـه فکندی ز کرامت
ای خـاکِ رهـت آبــروی عـرش معلا
فـرش قـدمت وقت عبادت پرِ جبریل
سجــاده‌ات آغــوش خداونـد تعالـی

هـم سیـرت قرآنـی، در آیــۀ تطهیــر
هـم صـورت فرقانــی، در سـورۀ طاها
در محضر تو ختم رسل، خواجۀ لولاک
هم دست تو بوسیده و هم خاسته برپا
مشتاقـیِ بابـا شــده رو، تا تو کنی رو
سرو قـد احمـد شـده تا، دیده تو را تا
گردیــد علـی محـو تماشـای خداوند
هـر جـا گل رخسـار تو را کـرد تماشا
والله چه نیکوست چه نیکوست چه نیکو
آن خالــق یکتــا را ایــن بنــده یکتا
آن احمد مرسـل را، این دخـت گرامی
آن شــاه ولایــت را، ایــن همسر والا
آن لؤلـؤ و مرجان را، ایـن سورۀ مریم
آن مصحـف داور را، ایـن کوثـرِ زیبـا

بــر پایــۀ مدحـت نرســد تـا ابدالدهر
هـر چنـد سخـن سرکشــد از بام ثریـا
ای بانــوی عالــم چـه به روز تو گذشته
کین گونه کنی در دلِ شب، مرگ، تمنا؟
تشییـع تــو و دفـن تـو و قبر تو مخفی
زین هر سه بود غربت یـک عمر تو پیدا
موی تو سفید از غم هجران پیمبر
روی تــو کبــود از اثــرِ سیلــیِ اعـدا
این غم به که گویم به که گویم به که گویم
یک شهر پر از دشمن و یک فاطمه تنها
در خانـه تـو را گریه به بابا شده ممنوع
جــا دارد اگــر گریــه کنـد بهر تو بابا
حق تـو و حق علی این شـد که بگویید
او درد دل خویش به چاه و تو به صحرا

گویی بدن ختم رسل روی زمین بود
امـت پـی آزار تــو گشتنــد مهیــا
بودی تو عزادار و بـرایت عـوض گل
آورد عــدو هیــزم، از بهــر تسـلا
از مرکـز قـرآن عــوض نور فضیلت
دیدنـد خلایـق کـه رود دود به بالا
این دود سرآورده بـرون از دل «میثم»
چون ناله که خیزد به فلک از دل مولا

یا فاطمـه‌ ای قـلب محمّـد حـرم تو
خلق دو جهان سائل لطف و کـرم تو
بیت الحرم محترمت طور محمّد
عیسای نفس‌های علی فیـض دم تو
از خـواب عـدم آدم، بیـدار نمـی‌شد
گر خلـق نمـی‌گشت ز خاکِ قدم تو
هم عرض زمین گوشه‌ای از بیتِ گلینت
هم طول زمـان لحظـه‌ای از عمرِ کم تو
میکـال کشـد نــاز غـم و درد و بلایت
جبریـل زده سینـه بــه پـای علم تـو
با آن که مزار تو نهان بود و نهان است
پیوسته فلک گشتـه به دور حـرم تـو
این است و جز این نیست که پروندۀ شیعه
امضــا شــده از امــر خــدا بــا قــلم تو
تو فاطمه‌ای، دور ز تو، رجس و گناه است
«تطهیر» گواه است، گواه است، گواه است

 

خلقت نـه فقط، خالق داور به تو نازد
سلطان رُسل شخص پیمبر به تو نازد
فخریّــه کنــد ذات خداونــد بــه حیـدر
این است و جز این نیست که حیدر به تو نازد
تــو لیلــۀ قــدر استی و قدرت همه مجهول
تــو کوثــری و ســورۀ کوثـر بـه تو نـازد
اســلام بــوَد مفتخـــر از شیعـه همـاره
شیعـه است که در عرصۀ محشر به تو نازد
اجـداد تـو گوینـد همـه فاطمـه از ماست
دخـت و پسـر و شوهـر و مـادر به تو نازد
تعظیـم کنـــد آسیــه در محضـر فضّـه
مریـم بـه تـو مـی‌بالد و هاجـر بـه تو نازد
هر صبح کـه از شرق کنـد رو بـه مـدینه
تـا صبـح دگــر مهــر منـور بـه تـو نازد
در شـأن تو پیغمبر اسلام، مکرر
فرمود: پدر باد به قربان تو دختر!

 

افسـوس که امـت ز خداونـد بریدند
جـای علی و آل، به شیطان گرویدند
بـا شعلـۀ آتـش درِ بیـت تو گشودند
هیزم عوض گل به سرِ دوش کشیدند
نامـوس خــدا دختـر پیغمبر مـا را
مردم همه پشت درِ آتش‌زده دیدنـد
تنها نه فقط اهل مدینـه، همه عالـم
فریـاد تـو بیـن در و دیـوار شنیدنـد
گردید چو در سنّ جوانی کمرت خم
حوران بهشتی همه از غصه خمیدند
دنبـال علـی بـا بـدن خسته دویدی
همـراه تـو اطفـال تو با گریه دویدند
سوگند به قرآن که به شمشیر سقیفه
سر از تن صد چاک حسین تو بریدند
بـر دامـن تاریـخ بــوَد ننــگ سقیفه
بشکست حسینت سرش از سنگ سقیفه

ای پر شده از اشک شبت جام ولایت!
دخـت نبـی و کفـو علـی، مام ولایت
هستی است حیاتش به ولایت تو که هستی
کـز فیض دمـت زنـده بـوَد نـام ولایت
خـط تـو بقـا داد بـه توحیـد و نبـوت
حـرز تـو زره گشـت بــر انـدامِ ولایت
تو سینه سپر کـردی، در پیش حوادث
ورنــه سپــری مــی‌شد، ایـام ولایت
پــرواز کــن ای طایـر قـدس ازلیّت!
تـا سایـه کنـد بـال تـو بر بام ولایت
در خانه و در مسجد و در بستر و سنگر
کـردی همـه دم بـر همـه اعلامِ ولایت
تـا بـوده و تـا باشـد و تـا هست هماره
از تـوست سرآغـاز و سرانجـام ولایـت
سوگند به قرآن که ولایت به تو نازد
حیدر که بود رکنِ هدایت به تو نازد

ای طینـت تـو پاکتـر از آیــۀ تطهیـر
وی آیـۀ تطهیـر بـه پاکـی تـو تفسیر
جبریـل، اذان گفتـه بـه هنگام نمازت
میکـال، بـه تکبیـر تـو آمـادۀ تکبیـر
خـاک قدمـت تـاج شده بر سر افلاک
افلاک به خاک قدمت گشته زمین‌گیر
تـو کوثـر پیغمبــر و قــرآن خــدایی
در ملک خدا کثرت خیرت شده تکثیر
دوزخ بـه خروش آید، ای بانوی جنت!
در عرصـۀ محشـر قدمت گر برسد دیر
از قنبـر و از فضۀ تو هیچ عجب نیست
گر گـردن خورشیـد ببندنـد به زنجیر
تو روی خدایـی کــه خداونــد تعـالی
بر روی تو از روی خود انداخته تصویر
تنهـا ندهـد طینـت تـو بـوی خدا را
در روی تو دیده است علی روی خدا را

 

ای حجرۀ تو کعبۀ جان و دل احمد
بیـت تـو زیارتگـه هــر روز محمّد
دست تــو اگـر دسـت خداوند نبودی
پیغمبــر اسـلام بـر آن بوسـه نمی‌زد
بر نقش رخت کرد قلم سجده و بنْوشت
ایـن اسـت همـان آینــۀ خالـق سرمد
یـاد حـرمت خـوب‌تر از روضه رضوان
جـای قـدم توست بـه از خلـد مخلّد
بـا آنکــه نماینــده و آرنــدۀ دیننـد
پیغامبراننــد بــه دیـن تــو مقیّــد
از آیــۀ تطهیــر عیـان است که ذاتت
چون ذات الهی است ز هر عیب مجرد
گفتند: نشان از حرمت نیست- چرا، هست
تنهـا حــرم تــوست همــان سینۀ احمد
افسوس که چون باد همه در به در استیم
دنیـاست مـزار تـو و مـا بی‌خبر استیم

در مـدح تـو ای کوثـر طاها چه بگویم؟
جایی که نبی گفت «فداها» چه بگویم؟
مـن کمتـرم از قطــرۀ افتـادۀ به دریا
در وصف تو ای مـادر دریا چـه بگویم؟
جایـی کـه علـی شـد ز جلالت متحیر
من کیستم ای هستی مولا؟ چه بگویم؟
مـدح تـو نـه گفتـن، نه نگفتن، نتوانم
مانـدم متحیـر بـه خـدا، تا چه بگویم؟
مـن بنـدۀ بــی‌قدرم و تـو لیلۀ قدری
ای قدر تو از قـدر من اولا، چه بگویم؟
دست و قلـم و منطقـم از کـار فتادند
یـارب تـو بگـو بـار خدایـا چه بگویم؟
در شأن تو جز سورۀ کوثر چه بخوانم؟
غیـر از سخـن حـیّ تعالی چه بگویم؟
تعریـف تـو را عالـم و آدم نتـوانند
جز آنکه فقط کوثر و تطهیر بخوانند

 

ای برده دعا سجده به محراب دعایت
وی روح نبـی در نـفس روح فــزایت
گردنـد اگـر خلـق جهان حاتم طایی
آرنـد تضـرع بــه ســر کـویِ گدایت
یکبـار نـه، پیوستـه نبـی گفت مکرر
یا فاطمـه جـانِ پـدرت بـاد فــدایت
والله سرافـــراز نگـــردند مـــلایک
تا سـر نگذارنـد بـه خـاک کف پایت
سر تا قدم توست همان وحی مجسم
فرمـوده خـدا بـا سخن وحی، ثنایت
نقش نگـه خالـق معبـود، عیان است
بـا چشـم علـی در رخ معبـودْ نمایت
بردار سر از خاک و بخوان خطبۀ دیگر
اسـلام بــوَد منتظــر صـوتِ رسـایت
برخیـز کـه گفتار خدا در دهن توست
بشتاب که فریاد علی در سخن توست

افسوس که از کثرت غم عمر تو شد کم
گردیــد در ایــام جوانـی کمــرت خم
روزش همه شب بود و شبش محفلِ فریاد
غم‌های تـو مــی‌ریخت اگـر بـر سر عالم
آن کس که تو را کشت میان در و دیـوار
والله بــود قاتــلِ پیغمبـــر اکــرم
با کشتــن فرزنــد تــو ای مادر سادات
یک ثلث ز ســادات بنی فاطمه شد کم
والله کــه جــا دارد اگــر شیعـه بمیرد
هر جـا کــه کند یاد از آن ضربۀ محکم
تاریــخ گــواه اسـت فلانــی و فلانــی
کشتنـد تـو را ای همـه توحیـدِ مجسم
آهـی کـه تــو بیـن در و دیوار کشیدی
بر چرخ رسـد شعلـه‌اش از سینۀ «میثم»
قرآن پس در سوخت و کوثر به زمین خورد
در بیـت خداونـد پیمبـر بـه زمین خورد

جگرم خون و دلم سر به گریبان علی است
صبـح هـم در نظرم شام غریبان علی است
گرچـه بــا چـاه کنـد درد دل خــود ابراز
چـاه هـم بی‌خبـر از غصۀ پنهان علی است
سنــد غربـت مــولاست رخ نیلــیِ مــن
سنـد غربـت من، سینۀ سوزان علی است
بارهـا دشمـن اگـر آیـد و دستـم شکنـد
دست بشکستۀ من باز به دامان علی است
کافـران در حــرم وحــی نیــارید هجوم
به خدا قصد شما حمله به قرآن علی است
اهل یثرب ز چه از گریۀ من خسته شدید؟
دو سه روز دگری فاطمه مهمان علی است

درِ آتــش زده و نالــۀ مظلومــی مــن
سنـد مستنـد سوختـن جان علی است
رفتــم امــا جگــرم بهر علی می‌سوزد
به خدا خانۀ بی‌فاطمه زندان علی است
دارم امیـد کـه در حشر پریشان نشـود
حال آن سوخته جانی که پریشان علی است
داده تـاریخ بـه هـر عصـر، گـواهی «میثـم»
کـز ازل صبـر و رضـا پایـۀ ایمان علی است

 

اگر چه هر شب و هر روز گریـه شـد کارم
خـدا گـواست علــی بـر تـو اشک می‌بارم
هــزار بــار اگــر بشکننــد دســت مـرا
دمــی ز یــاری تــو دســت بر نمی‌دارم
حدیث سینه و مسمار اگر چه مخفی ماند
هـزار زخــم نگفتــه بــه سینــه‌ام دارم
بـه ناله‌هــای شب و اشـک غربتم سوگند
مـن آن نیــم کــه علـی را غریب بگذارم
علی به چاه برَد درد خویش و من هر شب
کنــم نگـاه بــه مــاه و، سرشک می‌بارم
مــرا بــه جـای حمایت، جواب رد دادند
خــدا گــواست ز اهــل مدینــه بیزارم

حقیقتی است که چون می‌روم به نزد پدر
بــوَد نشانــۀ غــصب فـدک به رخسارم
مـرا نـه داغ پـسر، غصه‌هـای مولا کشت
اگــر چــه بــر در خانــه زدنـد بسیارم
میـان آن همـه دشمن کسی نشد «میثم»
بـه غیــر مـحسن ششماهـه‌ام دگر یارم

 

این مـزار مخفـی تنها طرفدار من است
یار و غمخوار من است
یار و غمخوار من است
تربت گم گشته مظلومه بیمار من است
یار و غمخوار من است
یار و غمخوار من است
آسمان از من گرفتی یار تنهای مرا
یـاور بی یاور و مظلومه زهرای مرا
پشت در کشتی تمام آرزوهای مرا
تا سحر دریایی از خون چشم بیدار من است
یار و غمخوار من است
یار و غمخوار من است
حج من هر شب طواف تربت یارم شده
زمـزم این کعبـه چشمان گهربارم شده

خانـه آتش زده شمـع شـب تـارم شده
تا قیامت داغ زهرا بر دل زار مـن است
یار و غمخوار من است
یار و غمخوار من است
بارالها جسم بی‌جان علی را جان کجاست
کس نمی‌داند مـزار کوثـر قـرآن کجاست
تا بگرید با علی مقداد کو سلمان کجاست
همــدم آه دل مــن قبـر دلدار من است
یار و غمخوار من است
یار و غمخوار من است
ای زمین من می‌روم زهرای من مهمان توست
روح مــن ریحــان ختم‌الانبیــا قــرآن توست
این که روی نیلگونش بر روی دامان توست
لالــه‌ای پرپــر شـده تقدیم دادار من است
یار و غمخوار من است
یار و غمخوار من است

 

می‌روی ای همدم خاموش من
چـوب تابوتت بود بر دوش من
ناله یـا فضـه‌ات در گـوش من
روح من از تن مرو یار من بی من مرو
بی‌تـو گشتــه فاتح خیبر غریب
نه قرارم مانده در دل نه شکیب
گشتــه ذکـرم آیـه امن یجیب
روح من از تن مرو یار من بی من مرو
من تن بی‌جان و جانم می‌رود
از کفـم روح و روانــم می‌رود
ای خـدا یـار جوانــم می‌رود
روح من از تن مرو یار من بی من مرو

داغ تو آتش به جانم می‌زند
تازیانــه بــر روانـم می‌زند
قاتـلت زخـم زبانـم می‌زند
روح من از تن مرو یار من بی من مرو
کشتـــه راه امیـــرالمؤمنین
بی‌تو گردیده علی خانه‌نشین
پای تابوت تو من خوردم زمین
روح من از تن مرو یار من بی من مرو
ای میـان دشمنـان پــابست من
ای که بگشودی طناب از دست من
نیست شد بـی‌تو تمـام هست من
روح من از تن مرو یار من بی من مرو

 

آهم رسد به گردون اشکم به رخ روانه
شد قسمتم که شویم جسم تو را شبانه
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم
امشب رسیده دستم بر بازوی شکسته
بنشینـم و بگــریم بـر پهلوی شکسته
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم
در موسم جوانی از من تو را گرفتند
با ضـرب تازیانـه دیگـر چرا گرفتند
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم
بر پیکرت بریزیم از اشک خود ستاره
غسل تو گشته بر من شهادت دوباره
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم

با چشـم بستـه خـود بر من نظاره داری
چرا به هر دو گوشت یک گوشواره داری
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم
چون من کسی نـدارد مراسم شبانه
هم غسل مخفیانه هم دفن مخفیانه
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم
بر یار مهربانم خون گریه کن مدینه
هم بــر مدال بازو هم بر مدال سینه
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم

 

*******************************

 

تو بالاتر ز بالا برتريني

تو هر شب با خدايت همنشيني

پيمبر را بهشت جاوداني

تو محبوب تمام عرشياني

تو را يکتا و بي همتا چو ديدند

براي تو علي را آفريدند

تو صدها مرتبه اعجاز کردي

گره از کار مولا باز کردي

فراز آسمانها خانه ي تو

تو شمعي و علي پروانه ي تو

اگر احمد به تو اکرام مي کرد

دلش را نام تو آرام مي کرد

اگر گلبوسه از روي تو مي چيد

خدا را در دو چشمان تو مي ديد

نه فخر مصطفي فخر خدايي

که تو بنيانگار کربلايي

فداي ذکر يارب يارب تو

دو عالم خاک پاي زينب تو

شود قلب محبان پاره پاره

چو مي آيي تو در محشر سواره

تو مي آيي ولي پهلو شکسته

به روي ناقه اي غمگين و خسته

تو مي آيي و چشمت پر ز الماس

به روي دست داري دست عباس

************************

اي بضعه ي پيغمبر      يا فاطمه الزهرا
اي دخت پدر پرور          يا فاطمه الزهرا
هم قدري و هم کوثر     يا فاطمه الزهرا
حوراي خدا منظر         يا فاطمه الزهرا
زهراي نبي مظهر        يا فاطمه الزهرا
توحيد ز پا تا سر            يا فاطمه الزهرا

هم دختر بابايي            هم بضعه ي طاهايي
هم عصمت داداري                  هم ام ابيهايي
هم مادر دو مريم            هم مام دو عيسايي
راضيه و مرضيه                    صديقه ي کبرايي
والشمسي و والليلي      زهرايي و زهرايي
زهراي حسين آو                 ر يا فاطمه الزهرا

نازد به ملک خالق                   هنگام دعاي تو
خورشيد کند سجده               بر خاک سراي تو
زينت به کتاب ا...                         بخشيده ثناي تو
رخسار حيا گلگون                   ا ز شرم و حياي تو
فرمود رسول ا...                            بابا بفداي تو
اي بر پدرت مادر                            يا فاطمه الزهرا

اوصاف تو بايد گفت                     با صوت جلي زهرا
اي گفته ثنايت را                               ذات ازلي زهرا
از مهر تو بالاتر                                  نبود عملي زهرا
غير از تو ، که بر دامن                      آرد دو ولي زهرا
اي روح رسول ا... ،                      اي رکن علي زهرا
وابسته به تو حيدر                          يا فاطمه الزهرا

دستاس تو بذر نور                           بر چرخ بيفشاند
گهواره ي طفلت را                             جبريل بجنباند
تو ليله ي قدر استي                      قدر تو علي داند
پاي خرد و دانش                         تا حشر به گل ماند
چون وصف تو را گويد                 چون مدح تو را خواند
حق خوانده تو را کوثر                          يا فاطمه الزهرا

اي مظهر حسن حق                       اي صاحب سر هو
بر دايره ي خلقت                              هم باني و هم بانو
احمد ز دمت کرده                                  گلزار جنان را بو
غير از تو کدامين زن                              از کور گرفته رو
در عزت و قدر و جاه                     در خلقت و خلق و خو
ياد آور پيغمبر                                         يا فاطمه الزهرا

اي بيت گلين تو                                 مسجود همه عالم
با يک نگهت اموات                               گردند مسيحا دم
آيد ز کنيز تو                                           اعجاز دو صد مريم
در قصر عفاف تو                                   روح آمده نا محرم
تا حشر گداي تو                              عالم همه و من هم
جايي نروم زين در                                يا فاطمه الزهرا

محراب بود دائم                             چشمش به نماز تو
سجاده کشد فرياد                            از سوز و گداز تو
هر لحظه هزاران شب                           در ليله ي راز تو
چون لاله ملک رويد                             از خاک حجاز تو
اين کوتهي عمر و                            اين عمر دراز تو
ز اعجاز بود برتر                             يا فاطمه الزهرا


غلمان شده مدهوشت               حورا شده سرمستت
دوزخ شده خاموش و                 جنت شده پا بستت
تقديم ولايت شد                   يک لحظه همه هستت
تا کور شود فردا                      چشم عدوي پستت
در حشر بود دست                    عباس روي دستت
آيي به سوي محشر                     يا فاطمه الزهرا

اي ملک خدا يکسر                    بيت الحرمت زهرا
اي قلب دو صد موسي           سيناي غمت زهرا
ماييم و عنايات و                       جود و کرمت زهرا
فرداست همه محشر                  زير علمت زهرا
ريزند برات عفو                              روي قدمت زهرا
از ايمن و از ايسر                        يا فاطمه الزهرا

افسوس که آتش زد                دشمن به سراي تو
شد ماه رخت نيلي                  چون رخت عزاي تو
دردا که نداد امت                        پاسخ به نداي تو
افسوس که شد خاموش                آواي دعاي تو
چون شعله به دل پيچيد               فرياد رساي تو
بي مونس و بي ياور                    يا فاطمه الزهرا

شيطان صفتان حمله                  بر بيت خدا کردند
با يک لگد از کوثر                          يک آيه جدا کردند
فرزند شهيدت را                      يک لحظه فدا کردند
پاداش رسالت را                          اينگونه ادا کردند
خون بر جگر «ميثم»                  از جور و جفا کردند
کي بود چنين باور                   يا فاطمه الزهرا