شعر ولادت موسی بن جعفر علیه السلام
به اوج آسمان اختر ببندید
به مژگان خاک این ره را زدایید
بر آن بال ملائک را گشایید
به اشک دیدگان ره را بشویید
شمیم عشق را اینک ببویید
که مى آید گلى از آسمان ها
که مستش مى شود دلها و جان ها
از این تک گل دل صحرا بهارى ست
دگر پایان هجر و بى قرارى ست
خریدار جمالش قدسیانند
همیشه زائرش قدوسیانند
ز صبرش در عجب درمانده ایوب
ز اشک دیده اش وامانده یعقوب
هزاران یوسف زیباى کنعان
خریدار رخ آن ماه تابان
گل است و در دل زندان اعدا
فتاده یوسف زهرایى ما
اگرچه برهمه عالم امیراست
ولى در چاه محنتها اسیر است
بگو با آن دل بى رحم صیاد
مبند او را به زنجیرى ز بیداد
کبوتر را به زنجیرى نبندید
به حال غربتش دیگر نخندید
اگر بستید این زخم زبان چیست
دگر دشنام او هرگز روانیست
زنیدم تا زیانه هرچه آید
ولى دشنام بر حیدر نشاید
**********************
ذکر دوست
بر در دروازه ى حاجات دل
تا سحرم مست مناجات دل
راز و نیاز دل ما ذکر دوست
نیست کسى هر آنچه باشد از اوست
دست طلب به سوى او روز و شام
مسئلت از غیر جمالش حرام
هر که اسیر بى قرار یار است
به شوق او همیشه ره سپار است
دیده ببندد همه دم به راهش
جان بدهد بر سر یک نگاهش
به سر رود به سوى جانانه اش
تا که رسد بر در میخانه اش
بر در میخانه گدایى رواست
اگر که ساقى کرم مرتضاست
ز مرتضى اگر کرم بخواهید
اگر که لطف دم به دم بخواهید
دل به طهوراى ولایت برید
حاجت خود به باب حاجت برید
نگویم این را که خدا عالم است
باب حوائج به خدا کاظم است
ز کاظمینش که ندیدم بسى
نیامده به دست خالى کسى
اگر که دستى برود به سویش
نمى رسد مگر به آرزویش
یوسف زهرا که به زندان شدى
به قلب من همیشه مهمان شدى
به کاظمین تو اسیرم اسیر
جان رضا بیا و دستم بگیر
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
|
هفتم ماه صفر است و امروز مى توان چیدن گل بوته لبخند خورشید آسمان شهر مدینه را به تماشا نشست. آن گاه که سروش امین جام دل را از معجون شگفت بشارتى عظیم آکنده مى سازد. زمین ملتهب است و زمان در گردونه خویش مستانه مى چرخد. وهم و سکوت بر گستره قلب ها سایه افکنده است و چشم ها در انتظار رؤیت خورشید امامت، افق ولایت را به نظاره نشسته است. باز هم شمیم پر شراره علوى و این بار خانه صادق آل على (ع). آرى، این گونه بود که به سال 128 ه. کودکى به جهان لبخند مى زند تا سجده کنندگان معتکف سر از سجده بر گیرند و تارهاى عنکبوتى ریا را که بر پیشانیشان تنیده بودند بدرند و به تماشاى زین المجتهدین بنشینند که از زمزمه هاى «لیغفر لَکَ الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر» حاملان عرش سر به زیر افکنند. او مى آید، سومین فرزند جعفر بن محمد تا همگان تفسیر «کانوا قلیلاً من اللیل ما یهجعون و بالاسحارِهم یستغفرون» را از بر کنند. او مى آید، هفتمین پیشواى شیعه و نهمین شمس منظومه عصمت تا در بُحرانى ترین شرایط تاریخ اسلام لواى زرین امامت را به دست گیرد و سبزپوشان اهل ولایت را از سیاهى دوران حکومت آل عباس به سلامت عبور دهد و شیعه را از اضمحلال و نابودى مصون دارد. در آن روزگارى که انعکاس صداها در حنجره محبوس شده بود و فرزندان سیاه دل عباس، دارهاى بر افراشته را محکم مى کردند، خون هاى مطهرى را که ریخته بودند نمى شستند تا درس عبرتى باشد براى آنانى که هنوز نفس در سینه دارند و زمزمه اى بر لب! آن گاه که حاکمان روبَه صفت نگذاشتند که در روشنایى روز، نداى حقیقت و توحید را بر فراز منبر جدش رسول اللّه «صلى الله علیه و آله» باز گوید، در حصار میله هاى گستاخ زندان هارون الرشید، زیباترین اسرار بندگى و حق جویى را به یارانش ابلاغ کرد. آن هنگام که قامت ایستاده سروِ صبر را با دستانى بسته در مخوف ترین قلعه تاریخ زندانى کردند و به گمان خویش نور نبوت را به حبس کشیدند، چنان از رسالت خویش و امامت این یگانه میراث خاندان وحى سخن مى راند که طنین صدایش تا ابد در ذهن تاریخ باقى است. سکوت شکننده اش که نشانى از مظلومیت و حقانیت بود به چشمان خیره آموخت که در علم و حلم و شجاعت هم چون اجداد طاهرینش است. آرى ما امت همیشه مظلوم عشقیم، امت اشک و ناله، روضه و حوزه، اسلام و تشیع و در یک کلام ما شیعه موسى بن جعفریم. همو که تاریخ درباره او صادقانه شهادت داده است که: هرگاه زنجیر بر دستانى سنگینى مى کند، گویا که آسمان را به زنجیر کشیده اند. ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ |
یاد تو
مژده ى میلاد تو، نفحه ى باد صباست
رایحه ى یاد تو با دل ما آشناست
آمدى و باب هر حاجت دلها شدى
باب حوائج تویى، نام تو ذکر خداست
عرش الهى اگر، جلوه گه حق بود
بار گه ات کاظمین، خود حرم کبریاست
قبله ى قدوسیان، کوى مصفاى تو
نام دل آراى تو، کعبه ى حاجات ماست
یوسف زهرایى و گوشه ى زندان و چاه
کنج سیه چال تو، به غصه ات مبتلاست
شادى میلاد تو، توأم اشک است و آه
چون که غمین هر دل از کوفه و شام بلاست
محفل مولودى ات، کرببلایى شده
گوشه ى لبخند ما، همره اشک عزاست
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
موسایى دگر
بزم مارا باز آمد عالم آرایى دگر
کز قدومش بزم ما گردیده سینایى دگر
قرنها بگذشته از موسى و شرح رود نیل
آمده اینک به فتح نیل موسایى دگر
صادق آل نبى را داده حّى بى نیاز
از براى تشنگان علم، دریایى دگر
گرچه زهرا را به عالم نیست همتایى، ولى
شد حمیده با چنین فرزند،زهرایى دگر
اى صبا بر گو به زهرا دیده روشن چون خدا
داده بر فرزند تو شمس دلارایى دگر
گر که مریم مام یک عیسى بود، حق از کرم
داده بعد از پنج عیسى بر تو عیسایى دگر
از پى ترویج دین و حفظ قرآن مجید
هادى ما در طریقت گشته مولایى دگر
تاجهان مرده را زانفاس گرمش جان دهد
زد قدم دراین جهان اینک مسیحایى دگر
یوسفى آمد که یوسف هم بود زندانیش
زانکه زندان رفتن او راست معنایى دگر
تا کنداز ریشه بنیاد بنى العباس را
زد قدم امروز انسان ساز فردایى دگر
تا که در عالم به آقایى رساند شیعه را
حق به آقایى خود آورده آقایى دگر
غیر آل للَّه ما را نیست در محشر شفیع
از در دربار آنان پس مرو جایى دگر
در جزا برگ عبور ما به امضاءبسته است
معتبر جز مهر آنان نیست امضایى دگر
گر به تیغى بند بند شیعه را سازى جدا
در سرش جز عشق آنان نیست سودایى دگر
شعر من ران ملخ هست ومن (ژولیده) مور
غیر اینم بر سلیمان نیست کالایى دگر
مرحوم ژولیده نشابورى
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪۵
کنگره عرش برین
مژده اى دل که به ماتاج سرى داد خدا
شب ما سوته دلان را سحرى داد خدا
سجده شکر به جا آر که از رحمت خویش
تیر جانسوز دعا را اثرى داد خدا
شجرطیبه ى گلشن طاها را باز
هم ثمر داده و هم برگ و برى داد خدا
تا که اسلام قوى گردد و الحاد ضعیف
صدف بحر ولارا گهرى داد خدا
اى صبا فاطمه را مژده بده کز ره لطف
صادق آل نبى را پسرى داد خدا
ملک از کنگره ى عرش برین مژده دهد
که به ما ناجى نیک و سیرى داد خدا
بهر آزادى ابناء بشر باردگر
به بشر رهبر فریادگرى داد خدا
تا کندزیرو زبر کاخ ستم را اى دل
مژده ى آیت فتح و ظفرى داد خدا
تا به پرواز در آید به جهان طایر فکر
امشب از شوق و شعف بال و پرى داد خدا
شادمانم من ژولیده که از رحمت خود
به من بى هنر امشب هنرى داد خدا
مرحوم ژولیده نیشابورى
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪۵
پیکر خسته
اگر بر آید چو مرغى
زپیکر خسته ام پر
پرم سوى بارگاهی
که باشد از عرش برتر
به بارگاهى که در آن،
هزار موسى بن عمران
براى خدمت کندرو،
به عرض حاجت زند در
به بارگاهى که یوسف
گرفته دست توسل
بر آستانى که آن را
گرفته یعقوب در بر
خلیل را کعبه ى جان،
ذبیح را قبله ى دل
مسیح را بیت اقصى
، کلیم را طور دیگر
هزار داوود آنجا
زبور برگرفته بر کف
هزار عیسى بن مریم
نهاده انجیل بر سر
بریز هست خود از کف،
بر آر نعلین از پا
بیا چو موسى بن عمران
به طور موسى بن جعفر
امام ملک ولایت،
چراغ راه هدایت
محیط جود و عنایت،
چراغ و چشم پیمبر
امام کلّ اعاظم
که کنیه ى اوست کاظم
نظام را گشته ناظم،
سپهر را بوده محور
حدیث خلق خصالش،
حکایت خلق احمد
کلامى از کظم غیظش،
روایت عفو داور
مقام والاى او بین
،نیاوابناى او بین
هم اوست شش بحر را دُر
، هم اویَم هفت گوهر
ثناى او روح قرآن،
ولاى او کل ایمان
نداى او حکم احمد،
عطاى او جود حیدر
عجب نه گر ابن یقطین،
به پاى جمالش افتد
جمال، جمّال او را
ز جان ببوسد مکرّر
پیامى از اوست کافى
که روح صد بشر حافى
ز چنگ دیو هوسها
زند به سوى خداپر
درود بر خاندانش،
سلام بر دود مانش
تمامى دوستانش
هماره تا صبح محشر
به حبس در بسته طورش
، به ازدواج افلاک نورش
چه غم اگر خصم کورش
،ندارد این نور باور
نیاز آرد نیازش،
نماز آرد نمازش
شرار سوز و گدازش،
گذشته از چرخ اخضر
صبا بیاور غبارى
زدامن کاظمین
مگرکنم از شمیمش
مشام جان را معطر
دلم بود زائر او،
نشسته بر حائر او
مزار او راگرفته،
چون جان پاکیزه در بر
زحبس در بسته بخشد
به خلق عالم رهایى
به قعر زندان نهد پا
ز اوج گردون فراتر
تمام خلقت همیشه
کنار خوان عطایش
وجود هستى هماره
به بحر وجودش شناور
جعفر رسول زاده (آشفته )
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪۵
خورشید عشق
سر زد مهى زیبا از نسل کوثر
شد جلوه گر نور موسى بن جعفر
بر گوش جان – هردم رسد- این زمزمه
چشمت روشن – یا مولاتى – یا فاطمه
تابنده خورشید عشق و عقیده
امام صادق را فروغ دیده
شد سیمایش – روشنگر – جانها همه
چشمت روشن – یا مولاتى – یا فاطمه
ماه مدینه شمع جمع هستى
بر ما دهد درس یکتا پرستى
هفتم وصى خاتم النبیین
سلاله طاها و آل یاسین
محبتش بر دیانت ما شد لازمه
چشمت روشن – یا مولاتى – یا فاطمه
منادى از سوى حىّ تبارک
مژده دهد زین مولود مبارک
گرامى دارد شیعه مقدمش را
باشد دل را بانگ شادى با این نغمه
چشمت روشن – یا مولاتى – یا فاطمه
وادى سینا
شده دل وادى سینا به تجلاى موسى
که کلیم خدا آید به تماشاى موسى
معجز نور کرده ظهور مولاموسى بن جعفر
به طواف حر م رفتم به هواى تو بودم
همه جا با خیال تو به ولاى تو بودم
کعبه ى من قبله ى من مولاموسى بن جعفر
دل بیت الحرام عشق ز تو گیرد تمنا
حجر الاسود هستى به تو دارد تولا
مروه منا سعى و صفا مولاموسى بن جعفر
چه لیاقت مرا مولا که کنى یک نگاهم
منم آن عاشق مسکین که تو را از تو خواهم
یک نفسم ازتو بسم مولاموسى بن جعفر
دلم از کاظمین تو به خدا رونتابد
نرود از سر کویت که به جز تو نیاید
عشق منى جان به تنى مولاموسى بن جعفر
تویى آن هفتمین مولا که ز هفت آسمانت
ز ملک مى رسد تبریک به دل شیعیانت
بر تو امام عرض سلام مولاموسى بن جعفر
جعفر رسول زاده (آشفته )
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪۵۵
جلوه ى دیگر
چون گل گلزار صادق پرده از رخ برگرفت
عالم از نور جمالش جلوه ى دیگر گرفت
آفتاب صبح صادق آنکه از صبح ازل
روشنى خورشید از آن ماه بلند اختر گرفت
در مکنون پرورش چون یافت در مهد صدف
شد حمیده خو چو خو، در دامن مادر گرفت
موسى کاظم امام هفتمین نور خدا
آنکه نور عارضش آفاق سرتاسر گرفت
آنکه روشن از جمالش گشت آیات خدا
وانکه رونق از کمالش شرع پیغمبر گرفت
هم ادب رونق از آن گنجینه آداب یافت
هم سخن زیور از آن کلک سخن گستر گرفت
شد رها از بند محنت آنکه از صدق و صفا
دامن باب الحوائج موسى جعفر گرفت
از در باب الحوائج روى حاجت بر متاب
زانکه فیضش چشمه از سر چشمه ى داور گرفت
در صف محشر شفاعت یافت آنکو چون رسا
دامن موسى بن جعفر در صف محشر گرفت
مرحوم دکتر قاسم رسا
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪۵۵
باب الحوائج
مهر ولایت
پیک سعادت داد این بشارت (۲)
تابیده هفتم مهر ولایت
آمد این مژده از حى تبارک (۲)
میلاد موسى بن جعفر مبارک
مظهر الطاف داور آمد (۲)
هفتم وصى پیغمبر آمد
شد شکوفا گل گلزار احمد(۲)
زیبا گل سر سبد ال محمد
دارد مدینه سیماى شادى (۲)
این مژده بر لب دارد منادى
میلاد میوه ى قلب بتول است (۲)
رشک جنت مدینه الرسول است
واشد گل نور از نخله ى طور (۲)
شد آشکارا نور على نور
عالم از مقدمش گردید روشن (۲)
یا مهدى یا مهد ى چشم تو روشن
از هستیش هر بود و نبود است (۲)
میلاد شاه ملک وجود است
آمد آن مظهر الطاف داور (۲)
فرزند فاطمه موسى بن جعفر
احمد سمیع
صبح انوار هدایت
صبح انوار هدایت موسى کاظم بود
صاحب سرّ ولایت، موسى کاظم بود…
آن گلستان ولایت کز نسیم او دمید
گلبنى در هر ولایت، موسى کاظم بود
عقل در تفسیر آیات کمالش کى رسد
آیتى در صد روایت، موسى کاظم بود
آفتابى چون على موسىالرضا را در وجود
مشرق صبح سعادت، موسى کاظم بود
اهلی شیرازی
من کیستم ولی خداوند اکبرم
آیینۀ تمام نمای پیمبرم
آرام جان فاطمه و نجل حیدرم
بابالحوائج همه موسیبنجعفرم
مولای کائنات و امام سما و ارض
بر جن و انس هادی و مولا و رهبرم
امروز باب حاجت خلقم به کاظمین
فردا پناه خلق به صحرای محشرم
هر سال و ماه و هفته و هر روز و شب رسد
هر دم به جن و انس و ملک فیض دیگرم
دریای نور شش دُرِ ناب محمّدی
بر شش سپهر نور فروزنده اخترم
قرآن روی دست ششم حجت خدا
بر روی سینه همچو رضا هست کوثرم
هنگام کظم غیظ به خلق محمدی
ریزد فرو به خنده ز لب در و گوهرم
من نخل باغ وحیم و سنگم اگر زنند
ریزد هماره میوۀ توحید از برم
گنجینۀ علوم خدا سینۀ من است
تا حشر بر کتاب خداوند داورم
تنها خداست مادح ما خاندان و بس
من از ثنای خلق دو عالم فراترم
من مشعل هدایتم و با فروغ خود
در تیرگی به قلب شما نورگسترم
تنها نه باب حاجت خلقم در این جهان
در روز حشر هم به شما یار و یاورم
من پیشتاز و رهبر آزادمردیام
زنجیر گشته اسلحه و حبس سنگرم
در مکتب منور و مشعل فروز وحی
در پیکر ولایت روح مطهرم
در حلقههای سلسله بین سیاه چال
نام خدا به لب شده ذکر مکررم
سجاده: خاک و آب وضو: اشکِ نیمهشب
این سجدههای دائم و این دیدۀ ترم
مانند یک جنین که در آغوش مادر است
شب تا به صبح بر سر زانو بوَد سرم
پایم میان سلسله چشمم بوَد به در
گویی نشسته است رضا در برابرم
با هر نفس که میکشم انگار میکنم
باشد درون حبس نفسهای آخرم
وقتی که تازیانه زند خصم بر تنم
گریم به یاد پیکر مجروح مادرم
زندان من چراغ ندارد خدا گواست
چون شمع آب گشته در این حبس پیکرم
ممکن نبود و نیست در این تیرگی دمی
بر زخمهای سلسلۀ خویش بنگرم
با تازیانه خصم مرا میزد و نگفت
چیزی بجا نمانده ز اندام لاغرم
آزادیام چه فایده دارد از این قفس
وقتی شکسته بال من و ریخته پرم
سوز درون «میثم» خونین جگر شود
هـر دم که بـاد میدهد از سینۀ آذرم