شعر در مدح حضرت احمد ابن موسی شاهچراغ علیه السلام
بر تارک چرخ افسری کرده
در پیش تو پشت چنبری کرده
با عرش برین برابری کرده
خالی زهجوم مشتری کرده
با تقوی خویش لنگری کرده
عقد سخن تو زیوری کرده
مولایی و بنده پروری کرده
بر شهپر دل سبکپری کرده
چالاک و قوی شناوری کرده
تا نفحه صور ساغری کرده
با عسکر علم قادری کرده
خلقی به امید یاوری کرده
شاداب چو غنچه طری کرده
بر جبهه خلق مغفری کرده
جا بر سر چرخ چنبری کرده
با سیرت پاک مصدری کرده
با مهر وجود مظهری کرده
در عرصه دین تکاوری کرده
با رأی منیر گوهری کرده
با آن همه قدر منبری کرده
بر صفحه سینه دفتری کرده
علم همه خلق فرغری کرده
از فیض وجود کوثری کرده
چون پیش نبی اباذری کرده
در دین همه فتح خیبری کرده
در عرصه دین دلاوری کرده
شب های دراز اسپری کرده
در کشف علوم باقری کرده
آباد بنای جعفری کرده
سلطانی و فرسنجری کرده
بر خرمن جهل آذری کرده
در عرصه دین غضنفری کرده
با خلق کریم مسطری کرده
در عز مقام اصغری کرده
بر هرچه دیاری برتری کرده
در بارگه تو شاعری کرده
در رشته چامه دری کرده
بر رسم نیا سخنوری کرده
![]()
![]()
![]()
اثر رسیده دیگر سروده ای است از جناب آقای غلامحسین عزیزآبادی که آن چکامه بلند مرتبه را نقل می کنیم.
شاهچراغ خاک تو از مشک برتر است چون مرهمی به جان و دل ریش مضطر است
کویت صفای جان و دل ناامید خلق در آن سکینه ایست که از حی داور است
شیراز کوی رحمت و انوار اولیاست شاه چجراغ بر سر آن زیب و زیور است
این خاک تربتی است شفابخش زائران بهر ز سیم و هم زر و هم در و گوهر است
یا احمد بن موسی جعفر ضریح تو معمور باد و خرم چو اینجا مطهر است
بیمار جان اگر طلبد او شفای خود از غم رها چ کوی تو بس روح پرور است
بیمار گر شفا طلبد از صمیم قلب غالب بدرد گرد و بر غم مظفر است
بیمارها شفا طلبند از حریم تو چون پاره ای ز تربت و خاک پیمبر است
بیمار ناعلاج شفا داده ای بسی حقا مسلم آن که شفایت میسر است
من نیز خود شفا از درت دیده ام بسی هرکس شفا نیافت بدان دیرباور است
بوسند خیل خلق ضریحت بصد امید این تربیت به تربت جدت برابر است
بیش از هزار بنده چو آزاد کرده اید بوی بهشت مرقدت از عطر و عنبر است
قرآن هزار جلد چو مکتوب کرده اید وز کوی تو طلایه به خورشید انور است
زین خاک پرتوی ز حقیقت چو منجلی است با چشم دل نگر چو ملائک مصور است
هردم فرشته صحن و سرای تو زائرند آب حیات هر ملک بر جام و ساغر است
نوشند زائران همه ز آب بقای تو سرچشمه گلاب تو از حوض کوثر است
این درجه و مقام ز حق گشته پایدار هر گوشه ای فرشته در این کوی و مظهر است
از تربیت تلؤلو نوری ظهور کرد آفاق از ضریح مطهر معطر است
گیرد وجود شمع وجود از سرای نور نور ستاره ها همه ز آن ماه منظر است
آرامگاه شاهد حق دستغیب و آل نزد ضریح زاده موسی ابن جعفر است
ذریه خلیلی و از نسل حیدری نبود عجب که خاک درت عشق پرور است
قبر مقدسین شهر بود در کنار نور شاهچراغ گلبن هر پاک پرور است
اینجا که خفته اند گلان در کنار هم این بوی خوش ز گلبن و گل های پرپر است
زیبا گلان پاک که خلوت گزیده اند هر گل طراوتش ز همین پاک کوهر است
مردان متقی که برفتند راه عشق ز آنها که یاد و خاطر خوش ماند برتر است
گل های باغ عشق چو شد دسته گلی خوش دسته های گل که در این کاسه زر است
مستند زائران درت از می الست هرکس به عشق واله و مجنون دیگر است
خورشید تابناک ز این در فروغ یافت این هم دگر طلایه ز محراب و منبر است
هر وقت آمدم که ببوسم ضریح تو دیدم هزار دیده ترا حلقه بر در است
گفتم به عاشقی که چه اسرار عشق توست با سر اشاره کرد که آن پیش سرور است
عشق علی و آل محمد مرا بس است هریک چو هادی است چو خورشید انور است
از کودکی شدم چو عاشق دین و شریعتش زایل بسال و مه نشد هردم فزونتر است
عمری عزیزی بر سر دولت سرای توست پیوسته زیر خوار این درو از ذره کمتر است
![]()
![]()
![]()
مرحوم حاج محمدتقی ملقب به فصیح الملک فرزند عباس متخلص به شوریده از فضلا و ادبا و شعرای مشهور قرن سیزدهم هجری استکه در هفت سالگی از هر دو چشم نابینا شد. شوریده این سخن سرای بزرگ سروده های چندی در مکرمت حضرت شاهچراغ(ع) دارند که از جمله آن است:
باز برآمد ز دل آوای من
پر شده آفاق ز غوغای من
ناز بس است ای بت زیبای من
خیز و بیا هان به تماشای من
تا تو توئی، من ز منی فارغم
از خود و از خصم دنی فارغم
زآمدنی وز شدنی فارغم
هم زگدا هم زغنی فارغم
زین هم بر تست تولای من
جان مرا جلوه طاووسی است
روح مرا فره قدوسی است
زانکه مرا عزم زمین بوسی است
بر در آن کاحمد بن موسی است
شاهچراغ آن شه والای من
مظهر حق آیت فیض اله
آن به همه پادشاهان پادشاه
حال مرا در همه حالی گواه
شاهد امروز من بیگناه
هم بگنه شافع فردای من
سوختم ای بیخبران یار کو
آبی از آن قلزم ز خارکو
ثانی منصور شدم دار کو
سلسله کو، حاسد غدار کو
این من و این لاشه رسوای من
در دهن من سخن مطلق است
لاف انالحق نه، که انت الحق است
حق ز انا الحق به وجود اسبق است
حق که بود؟ آنکه به حق ملحق است
حضرت میر احمد مولای من
زده بر مه علم خسروی
مصطفوی، مرتضوی، موسوی
از تو شده بازوی ملت قوی
بنده من گوی که تا بشنوی
پاسخ هر ذره ز اعضای من
دوش درآمد ز در آن ترک مست
مست نه از باده جاخم الست
در زدم از شوق بدامانش دست
گفتمش این بنده بپایم که بست؟
گفت سر زلف چلیپای من
مستی من مستی عشق خداست
نعره من تا حرم کبریاست
در همه اشیاء ز نوایم نواست
عالمی از شورش من پر صداست
تا چه اثر بوده به صهبای من
خصم که بنشاند درخت عنا
طوبی من گشت فطوبی لنا
گفت دل از شوق که یا جبذا
بلبل شوریده زد از نو نوا
موج زد این بحر گهر زای من
ای عدوی دون، من اگر کافرم
کافر عشق رخ آن دلبرم
در ره او هرچه رسد بر سرم
گر همه تیغ است به جان می خرم
گو بزن ای یار دلارای من
بنده شها جز تو پناهیش نیست
وز تو جز امید نگاهیش نیست
ر صف محشر که گواهیش نیست
در بر حق گو که گناهیش نیست
عاشق شوریده شیدای من