اشعار شهادت باب الحوائج آقا موسی بن جعفر علیه السلام
ای بنای حرم عدل و امان را بانی
وی زرخسار تو آفاق همه نورانی
ای تو در مکرمت و جود نبی را مانند
وی تو در منزلت و قدر علی را ثانی
تو امین اللهی و بر در بیت الشرفت
هست جبریل امین را شرف دربانی
آن جمال ملکوتی که توداری .به ملک
ازتماشای رخت دست دهد حیرانی
که گمان داشت که باآن همه تشریف و جلال
یوسف فاطمه یک عمر شود زندانی
آب شد شمع وجود تو و خون شد دل تو
وای از ظلم مطامیر و شب ظلمانی
از فشار غم واندوه به تنگ آمده بود
روح قدسی تو در کالبد انسانی
مرگ خود را زخدا میطلبی حق داری
ای گریبان تو در پنجه سرگردانی
به پریشانی تو دجله بغداد گریست
ای نصیب تو همه بی سر و بی سامانی
بر در قاضی حاجات مناجات کنان
عرض حاجت بکن ای سجده تو طولانی
اهرمن گرچه بسی بهر فنایت کوشید
حاش لله که شود جلوه یزدان فانی
کشته مکتب توحیدی و در راه هدف
بابی انت و امی که شدی قربانی
رحمت واسعه حق توئی ای کاظم غیض
تو مسیحائی و داری نفس رحمانی
گرچه دوریم بیاد تو سخن میگوئیم
بعد منزل نبود در سفر روحانی
کاظمین تو بود کعبه آمال دلم
کاش آیم به حریم تو شبی مهمانی
روح وریحان حریم تو دل از دستم برد
باز ممنونم از آن رائحه ریانی
لله الحمد که در سرزدن صبح الست
برمن سوخته دل عشق تو شد ارزانی
باتولای تو تا گلبن طبعم گل کرد
عوض گریه کند دیده گلاب افشانی
چه بگویم که تو خود حال مرا میدانی
چه بخواهم که تو خود درد مرا میدانی
(شفق )آمد بگدائی تو چون حافظ گفت
احمدلله علی معدلت السطانی
************************
آنکه عالم همه در دست توانایش بود
مرکز دایره غم دل دانایش بود
دل موسای کلیم از غم این موسی سوخت
که به رندان بلا طور تجلایش بود
معنی قعر سجون باید و ساق المرضوض
پرسی از حلقه زنجیر که بر پایش بود
یوسف فاطمه س یارب چه وصیت فرمود
که پس از مرگ همی سلسله برپایش بود
**************************
ای هشتمین ولی خدا هفبمین امام
برکاظمین و صحن وسرایت زما سلام
صحن تو بهر شیعه ی تو مسجدالنبی
قبر تو کعبه وحرمت مسجدالحرام
حاجات خلق در حرم قدس تو روا
باب الحوائجت زخداوند گشته نام
ما سائل رهیم و تو دست عطای حق
تو خضر رحمتی و همه خلق تشنه کام
موسای اهلبیتی وفرعونیان دون
کردند ظلمها به وجودت علی الدوام
از سجده وقیام وقعودو نماز تو
سوگند می خورم که عبادت گرفت کام
این غم کجا برم به که گویم که بهر تو
در حبس تیره فرق نمیکرد صبح وشام
زنجیر ها به پیکر پاکت گریستند
در زیر کند وسلسله شد عمر تو تمام
جسمت به تخته پاره وبر دوش چارتن
خوب از جنازۀ تو گرفتند احترام
در ماتم تو شیعه فشاند زدیده اشک
تا مهدیت ظهور کند بهر انتقام
عالم به زخم سلسله ات گریه می کند
ای در میان سلسله بر عالمی امام
*******************************
من كه بى جرم و گناهم
گشته زندان قتلگاهم
راحتم كن دگر اى حبيبم ،
من غريبم ، غريبم ، غريبم
خورده ام بس تازيانه
گشته ام سير از زمانه
رخ نهادم چون غريبان
روز و شب بر خاك زندان
زين جهان ميروم سوى داور
در جنان ميروم نزد مادر
من غريبم ، غريبم ، غريبم
من به هجران مبتلایم
راحتم كن از بلايم
خواهم هر دم از خدايم
ديدن روى رضايم
اى رضا جان من اى رضا جان
نور چشمان من اى رضا جان
من غريبم ، غريبم ، غريبم
استقامت
چون سرو همیشه راست قامت بودی
معنای شرافت وشهامت بودی
دربهت سکوت ظلم هارون عمری
فریاد زسای استقامت بودی
رهائی
درشام وسحر زاشک خود غوغا کرد
احیاء مرام مادرش زهرا کرد
جان داد اگر چه او به کنج زندان
منشور رهائی بشر امضا کرد
حق خواهی
چون موج به هرکرانه میخوردی تو
بس طعنه ازاین زمانه میخوردی تو
ازدست عدو به جرم حق خواهی وعشق
چون فاطمه تازیانه میخوردی تو
التماس دعا
امام راستین
آن که آهش دردل هفت آسمان تأثیرداشت
روزها درکنج زندان نالۀ شبگیر داشت
باب حاجات خلایق بود و پیش اهل فضل
باب جود و بخشش او یک جهان تفسیر داشت
آفتابی ذره پرور بود در مُلک وجود
مُلک دلها را به مهر خویش در تسخیر داشت
لب زحقگوئی نمی بست آن امام راستین
گرچه روز و شب به پا و گردنش زنجیر داشت
بیمی از روبه مرامان جهان دردل نداشت
شیر در زنجیر بود و ناله ای چون شیرداشت
روزها را روزه بود و شام در راز و نیاز
باچنین اخلاص و تقوا جنگ با تزوبر داشت
من نمی دانم چرا آن زندگ بخش جهان
از تمام زندگانی جان و قلبی سیرداشت
ای «وفائی» روز آژادی ازآن زندان مدام
برسرسجادۀ سبز دعا تکبیر داشت
التماس دعا
السلام عليك يا موسي بن جعفر(ع)
خورشيد كبود و نيلي و مخمل كوب
ديديم تو را چه دير در سمت غروب
در مغرب شانه هاي تركان سياه
بي غسل وكفن به روي يك تخته ي چوب
روح القدسي كه بر صليبت زده اند
اي كشته ي زهر، اي شهيد مصلوب
اين تخته ي پاره چيست!تابوت كجاست؟
در شهر شما مگر شده قحطي چوب؟
بر پيكرتان چقدر گل مي ريزند!!
با چشم به خون نشسته نوح و يعقوب
با ضربه ي تازيانه ها روي تنت
شرح غم جانگدازتان شد مكتوب
در سوره ي صبر عمرتان آمده است
يك آيه ي كوتاه ز رنج ايوب
زنجير به زخم ساق ها چسبيده
زنگار به مغز استخوان كرده رسوب
*****************************
چشمهايت اگر چه طوفاني
قلبت اما صبور و آرام است
شوق پرواز در دلت جاريست
شب اندوه رو به اتمام است
روح تو آنقدر سبکبار است
که اسير قفس نخواهد شد
لحظه اي با مظاهر دنيا
همدم و همنفس نخواهد شد
کور خوانده کسي که مي خواهد
بسته بيند شکوه بالت را
چشم اگر واکنند مي بينند
جبروت تو را، جلالت را
چه غم از اين که گوشهی زندان
شب و روزش کبود و ظلمانيست
در کنار فروغ چشمانت
جلوهی آفتاب پيدا نيست
همدمي غير اشک و شيون نيست
در سحرگاه خيس تنهائيت
مي شود در غروب عاطفه ها
تازيانه انيس تنهائيت
راوي اوج غربت و درد است
آه و أمّن يجيب تو هر روز
گريه در گريه: «رَبِّ خَلِّصنِي»
ندبه هاي غريب تو هر روز
از تمام صحيفهی عمرت
آه چند آيه اي به جا مانده
شمع چشم تو رو به خاموشي است
از تنت سايه اي به جا مانده
لاله لاله دخيل مي بندند
به ضريح تنت جراحت ها
شرمگين، بيقرار، باراني
آسمان هم از اين جسارت ها
چه به روز دل تو مي آورد
کينهی قاتل يهودي که
بر تن خستهی تو گل مي کرد
آنقدر سرخي و کبودي که
ميله هاي کبود اين زندان
شب آخر، شده عصاي تو
زخم زنجيرها شده کاري
رفته از دست، ساق پاي تو
پيکرت روي تکه اي تخته !
غربت تو چقدر دلگير است
راوي روضه هاي بي کسي ات
ناله هاي کبود زنجير است
شيعيان تو آمدند آن روز
پيکرت روي دست ها گم شد
آه اما غروب عاشورا
بدني زير دست و پا گم شد
نيزه ها محو پيکر خورشيد
محشري بود کربلا آن روز
بوسهی نعل تازه گم مي شد
بين انبوه زخم ها آن روز
عشق بر روي نيزه معنا شد
در حوالي قتلگاهي که
پيکر آفتاب جا ماند و
کاروان رفت سمت راهي که ...
****************************
هر شاعري ست در تب تضمين چشم تو
از بس سرودني ست مضامين چشم تو
چشم جهان به مقدمت اي عشق روشن است
از اولين دقايق تکوين چشم تو
ما را اسير صبح نگاه تو کرده است
آقا کرشمه هاي نخستين چشم تو
از ابتداي خلقت عالم از آن ازل
شيعه شدم به شيوهی آئين چشم تو
مي شد چه خوب نور خدا را نگاه کرد
از پشت پلکت از پس پرچين چشم تو
امشب شکوه خلد برين ديدني شده
وقتي شده ست منظر و آئينه چشم تو
گل کرده بر لب غزلم باغی از رطب
امشب به لطف لهجهی شیرین چشم تو
چشم تو آسمان سخا و کرامت است
آقا خوشا به حال مساکین چشم تو
حالا دو خط دعا به لبم نقش بسته است
در انتظار لحظهی آمین چشم تو
«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشهی چشمی به ما کنند»
چه عالمي ست عالم باب الحوائجي
با توست نورِ اعظم باب الحوائجي
مهر تو است حلقهی وصل خدا و خلق
داری به دست خاتم باب الحوائجی
در عرش و فرش واسطهی فیض و رحمتی
بر دوش توست پرچم باب الحوائجی
در آستانهی تو کسی نا امید نیست
آقا برای ما همه باب الحوائجی
بی شک شفیع ماست نگاه رئوف تو
در رستخیز واهمه باب الحوائجی
دیوانهی سخای ابا الفضلی توام
مانند ماه علقمه باب الحوائجی
صحن و سرات غرق گل ياس مي شود
وقتي که ميهمان تو عباس مي شود
در ساحل سخاوت درياي کاظمين
مائيم و خاک پاي مسيحاي کاظمين
با دست هاي خالي از اينجا نمي رويم
ما سائليم، سائل آقاي کاظمين
رشک بهشتيان شده حال کسي که هست
گوشه نشين جنت الاعلاي کاظمين
نور الهي از همه جا موج مي زند
توحيدي است بسکه سراپاي کاظمين
داریم در جوار حرم، حق آب و گِل
خاتون شهر ما شده زهرای کاظمین
ما ريزه خوار صحن و سراي کريمه ايم
اين افتخار ماست، گداي کريمه ايم
در سايه سار کوکب موسي بن جعفريم
ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم
فيضش به گوشه گوشهی ايران رسيده است
يعني گداي هر شب موسي بن جعفريم
هستي ماست نوکري اهل بيت او
ما خانه زاد زينب موسي بن جعفريم
قم آستان رحمت آل پيمبر است
در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم
با مهر و رأفتش دل ما را خریده است
ما بندهی مُکاتَب موسی بن جعفریم
چشم اميد اهل دو عالم به دست اوست
مات مرام و مشرب موسي بن جعفريم
حتي قفس براش مجال پرندگي ست
مديون ذکر و يارب موسي بن جعفريم
دلسوخته ز ندبهی چشمان خسته اش
دلخون ز ناله و تبِ موسي بن جعفريم
آتش زده به قلب پريشان، مصيبتش
با دست بسته غرق سجود است حضرتش
از طعنه هاي دشمن نادان چه ميکشيد
بين کوير، حضرت باران چه ميکشيد
در بند ظلم و کينهی قوم ستمگري
تنها پناه عالم امکان چه ميکشيد
خورشيد عشق و رحمت و نور و سخا و جود
در بين اين قبيلهی عصيان چه ميکشيد
با پيکرش چه کرده تب تازيانه ها
با حال خسته گوشهی زندان چه ميکشيد
شکر خدا که دختر مظلومه اش نديد
باباي بي شکيب و پريشان چه ميکشيد
اما دلم گرفته ز اندوه ديگري
طفل سه ساله گوشهی ويران چه ميکشيد
با ديدن سر پدرش در ميان طشت
هنگام بوسه بر لب عطشان چه ميکشيد
وقتي که ديد چشم کبودش در آن ميان
خونين شده تلاوت قرآن چه ميکشيد
مي گفت با لب پر از آهي که جان نداشت:
اي کاش هيچ سنگدلي خيزران نداشت
*****************************