واى از آن دل كه درى رو به خدا باز نكرد        

 تا فراسوى ملك، همت پرواز نكرد


بال نگشود و خيال و سر پرواز نداشت

با شهيدان خدا زمزمه اى ساز نكرد


در حصار تن خود ماند و وجودش پوسيد

خطر عشق نكرد و سفر آغاز نكرد


ديد نجواى شب و حادثه و سوز دعا

پر به خلوتكده زمزمه ها باز نكرد


عرق شرم به پيشانى خود، هيچ نديد

خويش را با نفس لاله هم آواز نكرد


بارها شاهد خاكستر نخلى سرسبز

بود اما سفرى آن طرف راز نكرد


اى صدافسوس كه اين فرصت بشكوه گذشت

مى توانست ولى حيف كه اعجاز نكرد

*********************************

هر كس كه آرزو به زر و زور مى كند     

خود را زفيض رحمت حق دور مى كند

در ملك جان زياده مكن آرزو، كه مرگ

آهنگ آرزوى تو در گور مى كند

بشكن غرور خويش كه در ارتكاب جرم

شيطان كمك به آدم مغرور مى كند

دنيا چو دام و دانه آن مكر و صيد را

با يك نگاه لال و كر و كور مى كند

گر بار منّتى نتوانى برى به دوش

كارى بكن كه با عملش مور مى كند

*****************************************

هر كه بر لطف خداى خود توكّل مى كند      

گر كشد بار غم عالم تحمّل مى كند

بيمى از آتش مكن وقت توكّل چون خليل

كز توكّل آتش نمرود هم گُل مى كند

جام گردون از غم عالم نمى گردد تهى

قدر وسعش هر كسى از آن تناول مى كند

بيشتر از خوان دوزخ نان غفلت مى خورد
هر كه عمر خويش را صرف تغافل مى كند
نيست در قاموس هستى هيچ كارى بى حساب

 كار را هر كس به مبناى تعادل مى كند


خط و مشى زندگى را نيست جبر انتخاب

هر كسى با فكر خود سير تكامل مى كند


در سرابِ زندگى لب تشنه از حق غافليم

ورنه زير پاى ما صد چشمه قل قل مى كند

************************************

هر كه عارى از ريا گردد صفايش مى دهند    

 چون كه گردد باصفا بر ديده جايش مى دهند

 اهل تقوا را به محشر امتياز ديگريست

گرچه اين جا بيشتر جام بلايش مى دهند

بى بها بودن به نزد خلق گنجى پربهاست

خاك چون آدم شود قدر و بهايش مى دهند

هر كسى از راه فهمش مى كند درك سخن

هرچه سوزِ نى فزون باشد نوايش مى دهند

آب حيوان خضر را رمز نجات مرگ نيست

فانى فى الله را آب بقايش مى دهند

همچو يوسف در جوانى ترك شهوت كن كه نفس

 هرچه كام دل برآرد اشتهايش مى دهند

 از مقام لا به اِلاّالله انسان مى رسد


هر كه اين معنى نداند حكم لايش مى دهند

قفل جنّت را كليدى هست در دست على

هر كه را خواهد على اِذن سرايش مى دهند

********

يا رب از فرط گنه نامه سياهم چه كنم   

گر نبخشى ز ره لطف گناهم چه كنم

بسته گرديده زهر سو به رُخم راه نجات

ندهى گر تو در اين معركه راهم چه كنم

جز تو ما را نبود پشت و پناهى به جهان

بى پناهم ندهى گر تو پناهم چه كنم

يوسف افتاد بچاه از اثر بى گنهى

من ز فرط گنه افتاده به چاهم چه كنم

بخشش و لطف تو پاينده تر از كوه بود

من كه ناچيزتر از يك پَرِ كاهم چه كنم

به هدف گر نخورد تير دعايم هيهات

به اثر گر نرسد شعله آهم چه كنم

سايه لطف تو از لطف اگر روز معاد

نشود شامل احوال تباهم چه كنم

كس به روى من «ژوليده» نگاهى نكند

نكنى گر تو هم از مهر نگاهم چه كنم

***************************

چی می‌شه یه بار به این غرق گناه نگاه کنی 


منِ درمونده رو با یه گفته سر به راه کنی

توی آسمون سینه که سیاه چالِ دله


چشم بی لایقم و مهمون روی ماه کنی

همه عمر پر نوره اگه از روی کرم


یه نظر به حال این خسته‌ی بی پناه کنی

شب قدر اومده و ببین پر از معصیتم


می‌خوام امشب من و خالی از غم گناه کنی

قَسَمِت می‌دم به حق فرقِ خونین علی


منِ بی تکیه‌گاه و صاحب تکیه گاه کنی

قلب سوزنده‌ی من، آتیش گرفته از گناه


می‌شه فکر مرهمی برای سوز و آه کنی

شبِ قدره اومدم برای آشتی تا بگم

می‌تونی هر چی بخوای با من رو سیاه کنی

******************************

شک سحر

ای خالق دادارم پاکم کن وخاکم کن   

من جز تو که را دارم   پاکم کن و خاکم کن

این ناله واین آهم ،    این اشک سحرگاهم

این سوز دل زارم ،    پاکم کن وخـــاکم کن

سر تا به قدم دردم ،    رو سوی تو آوردم

با محنت بسیارم ،       پاکم کن وخاکم کن

شد حبس دعای من         العفو خدای من

ای خالق غفّارم           پاکم کن وخاکم کن

مسکین وتهی دستم       دل بر کرمت بستم

من مستحق نارم          پاکم کن وخاکم کن

من بندۀ شرمنده              تو خالق بخشنده

ای دوجهان یارم            پاکم کن وخام کن

مولا وحبیب من          محبوب وطبیب من

آلوده وبیمارم               پاکم کن وخاکم کن

راه از همه سو بسته        گشتم زگنه خسته

رو سوی تو می آرم       پاکم کن وخاکم کن

با این  تن فرسوده              با این دل آلوده

من مهر علی دارم          پاکم کن وخاکم کن

میثم شده جان بر لب یارب تو ببخش امشب

بر مییثم تمّارم               پاکم کن وخاکم کن

***   ***   ***   ***                  

مرغ سحرم دانۀ اشکم شده دانه           101

پیوسته کشد از جگرم شعله زبانه

تن خسته وکوه گنهم بر روی شانه

من عبد گنه کارم وتو حیّ یگانه

مشتاق توأم ورنه گدائــــی است بهانه

دررا به رویم بازکن ای صاحب خانه

من عبد نمک خوار ونمکدان شکن استم

گشتم خجل از توبه زبس توبه شکستم

باز آمده ام بر در عفو تو نشستم

هرچند بدم عبد گنه کار تو هستم

از بندگــــــــی ام غیر گنه نیست نشانه

در را به رویم باز کن ای صاحب خانه

ـــــــــــــــ

بیچاره ودر مانده ام ای دوست نگاهی

با کوه گنه آمده سویت پر کاهی

غیر از سر کوی تو مرا نیست پناهی

سبحانک یا سیدی العفو الهی

العفو که جـــز عفو تـــــوأم نیست بهانه

در را به رویم باز کن ای صاحب خانه

ــــــــــــــــــــ

سوگند به اشک سحر فاطمه یارب

سوگند به جان پدر فاطمه یارب

سوگند به سوز جگر فاطمه یارب

سوگند به خون پسر فاطمه یارب

با اشک مــــرا پاک کــن حـــــّی یگانه

در را به رویم باز کن ای صاحب خانه

ــــــــــــــــــــــــــــ

یا من سَبَقَت َرحمَتَک ای خالق داور

سوگند به العفو شب ساقی کوثر

سوگند به پیشانی مجروح پیمبر

العفو که از وعدۀ عفو تو مکرّر

در باغ دلــــم  زد گـــــل امید جـــــوانه

در را به رویم باز کن ای صاحب خانه

ــــــــــــــــــــــــــ

با عفو تو جرمی نبود جرم دو عالم

آرد گنه خلق زلطف و کرمت کم

بوده است گناه از من وعفو تو دمادم

هرگز نگذارد کرم ولطف تو میثم

 از کـــوی تو گـردد به سوی نار روانه

در را به رویم باز کن ای صاحب خانه

***************************

عاشقان ماه خدا باز آمد                   

ماه قرآن ودعا  باز آمد

ماه توبه مه غفران مه نور

مه شوق ومه عشق ومه شور

ماه از خویش جداگردیدن

ماه واصل به خدا گردیدن

 ماه قدری که بود قدرش ُگم

ماه میلاد امام ُدوّم

ماه مهمانی حیّ ازلی

ماه سر مستی عشّاق علی

ماه تسبیح سرودن برلب

ماه بیدار دلان در دل شب

ماه از اشک درون را شستن

خویش گم کرده خدارا جستن

ماه سر تا به قدم ذکر شدن

روشن از روشنی فکر شدن

به چه خوش گفت رسول منّان

جمعۀ آخر ماه شعبان

که مه حق به شما رو آورد

رحمت وفیض زهر سو آورد

َبه چه ماهی که برای امّت

رحمت ومغفرفت است وبرکت

کرد با منطق شیرین تشریح

که نفس هاست در این مه تسبیح

صومتان هست سعادت این ماه

  نومتان نیز عبادت این ماه

تشنه وگرسنه گشتید اگر

 یاد آرید زروز محشر

ای پیمبر که به وصفت لولاک

آمده از طرف ایزد پاک

 امّتت گاه عطش ُکلّ یوم

 خاصّه در گرمی روز مه صوم

 اشک بر چهره فشاند زدو عین

 لیک یاد لب عطشان حسین

آنکه هنگام ملا قات خدا

با لب تشنه سرش گشت جدا

اوکه جبریل سرشک افشانده

داستان عطشش را خوانده

او که در خواهش یک جرعۀ آب

خصم با سنگ ورا داد جواب

او که طفلش زعطش پرمیزد

چنگ بر دامن مادرمیزد

 چون بریدند سر از پیکر او

گشت از خیمه برون دختر او

 دور گردید زخیل زنها

گشت گم در دل صحرا تنها

 ظالمی یافت ورا سر گردان

گفت هستی زچه در آه وفغان

گفت ای شیخ تو خود ساز بیان

خوانده ای هیچ به عمرت قرآن ؟

گفت خواندم چه بسا قرآن را

بارها ختم نمودم آنرا

گفت این آیه تورا خورده به چشم

با یتیمان نستیزند به خشم

من یتیمم که در این صحرایم

دختر فاطمه ی زهرایم

اشکم از خون جگر آغشتند

پدرم را لب عطشان کشتند

گفت از من چه تمنّا داری

کین چنین شیون وغوغا داری

گفت روزم شده مانند شبم

کز عطش آمده جانم به لبم

داد آن سنگ دل آخر به شتاب

آن جگر سوخته را جامی آب

آب بگرفت ولی با آن حال

رفت با گریه به سوی گودال

ریخت از دیده بسی خون جگر

گفت با دیدۀ گریان به پدر

کی پدر بهر تو آب آورد م

بلکه از دیده گلاب آوردم

تو که صد چاک به خاک افتادی

با لب تشنه چرا جان دادی

نبود تاب شنفتن میثم

لب فرو بند زگفتن میثم

****     ****     ****

اگردردداری دوامی کنـم                  

بیا حا جتت راروامی کنم

توازمن گریزانی وبازمن    

تورابندۀ خود صدا میکنم

اگر چه زکار تو ناراضیم

تورا بازازخود رضا میکنم

توبامن کنی قهر ومن آشتی

توکردی خطا من عطا میکنم

توراخواندم اکنون که بازآمدی

کجا دست خالی رها می کنم

به کارت زدی بس گره های کور

مخورغم که از لطف وا می کنم

تو ازمن جدا گشته ای ورنه من

 کجا از تو خود را جدا میکنم

تو مستوجب آتش دوزخی

من از اشک چشمت حیا می کنم

مرنج از بلاهای من گاه گاه

نوازش تورا با بلا می کنم

زآلودگی تا که پاکت کنم

تورا عاشق کربلا می کنم

به یک یا حسین وبه یک قطره اشک

تو را پاک از هر خطا می کنم

جواب توراگرنگویم جفاست

کجا من به عبدم جفا می کنم

طبیب و دوای تو میثم منم

مداوا ت با یک دعا میکنم

***************************

برعفو بی حسابت این نکته ام گواه است        

گفتی که یأس از من ، بلاترین گناه است

من غرق در گناهم   مسکین و روسیاهم

تنها توئی پناهم      لا تقنطوا گواه است

هر گز نمی پسندی   در بر رویم ببندی

آخر کجا گریزد عبدی که بی پناه است

در دیده اشک ُسرخم برچهره رنگ زردم

مویم شده سفید و      پرونده ام سیاه است

باز آمدم به سویت     برگشته ام به کویت

 این بندۀ فراری محتاج یک نگاه است

دست از ثواب خالی  پرونده از گنه پر

 پایم بود لب گور  کارم فغان وآه است

من عهد خود شکستم من راه خویش بستم

ورنه به جانب توهر سو هزار راه است

یک یا الهی العفو جبران جرم یک عمر

یک شام قدر با تو  به از هزار ماه است

یک جمله با تو گفتن ذکر هزار سال است

یک لحظه بی توبودن یک عمراشتباه است

میثم به خود نگاهی    جبران این سیاهی

بااشک شامگاهی یا ِورد صبح گاه است

***   ***   ***

توبینای منی من از تو کورم             

تو نزدیک منی من از تو دورم

خطا دیدی عطا کردی هماره

که لطف ورحمتت کرده جسورم

دریغ از نورهای رفته از دست

امان از خانۀ تاریک گورم

تو گفتی توبه کن می بخشمت من

تو گفتی من کریمم من غفورم

تمام هست وبودم رحمت توست

چو در بازار حشر افتد عبورم

مبادا جرم های بی شمارم

به سر ریزند همچون مار ومورم

توئی دارو توئی درمان دردم

توئی جنّت توئی حور وقصورم

گرفتم پای تا سر چشم گردم

تو میدانی که بی نور تو کورم

منم میثم که با غمهای عالم

توئی شادی توئی وجد وسرورم

***   **       ***

من واین کوه گنه این یم عفوی که تو داری     

وعده دادی که ببخشی به رویم هیچ نیاری

قهربودازمن و صلح ازتوبنازم کرمت را

با وجودی که نیازی به چنین بنده نداری

نه من آنم که به غیر تو برم دست نیازی

نه تو آنی که مرا بی کس وتنها بگذاری

با تمام بد ی ام از کرمت هست امیدم

که ببخشی  ومرا بندۀ خوبت بشماری

من که عبدم دل خود را به امید تو سپردم

تو که معبود منی کی به جحیمم بسپاری

گرچه غرق گنهم ازتوعجب نیست  خدایا

 که گنه پاک کنی  و حسناتم بنگاری

نفس نگذاشت رفیق تو شوم  وای به حالم

تو مگردست رفاقت زکرم سوی من آری

چیستم من که اجل جان مرا سخت بگیرد

کیستم من که تو در خانه ی قبرم بفشاریِ

میثم رو سیه و دامن آلوده خدارا

ابررحمت چه شود بر سرمن هم تو بباری

***   ***   ***  

رمضان ، شهر عشق و عرفان است                    

رمضان ، بحر فيض و احسان است

رمضان ، ماه عترت و قرآن

گاه تجديد عهد و پيمان است

رمضان امتداد جاده نور

در گذرگاه هر مسلمان است

ماه تحكيم اشنائيها

ماه تعطيل قهر و حرمان است

ماه شب زنده دارى عشاق

ماه بيدار باش وجدان است

ماه اشك و خروش و ناله و اه

ماه برگشت هر پشيمان است

ماه تحصيل دانش و تقوى

ماه تطهير و ماه ايمان است

ماه اكرم عترت و قرآن

ماه اطفاء نار نيران است

***       ***       ***

وداع اى ماه عشق و جوشش و شور                         

وداع ای ماه حق و تابش نور

وداع اى شافع مقبول درگاه

وداع اى استان عصمت الله

چه دلهاى فسرده شاد كردى

چه جانهاى گران ازاد كردى

چه دولتها به ارزانى كه دادى

چه درهايى به رحمت برگشادى

چه افرادى ز تو سامان گرفتند

برات از آتش و شيطان گرفتند

شياطين را همه در بند كردى

ولى الله را خرسند كردى

لقاى حق كه بس ميبود دشوار

رهش را يمن تو گرديد هموار

تو خود نور خداى مهربانى

جمال حضرت ان دلستانى

در اين مدت كه مهمان تو بوديم

به دامان امان بخشت غنوديم

تقلايى اگر كرديم گه گاه

رضايت را به جان جستيم اى ماه

***       ***       ***      

الهى اى انيس شام تارم                    

 به غير از لطف تو يارى ندارم

الهى اين من و اين قلب خسته

 دل سوزان و اين پشت شكسته

الهى اين من و اين خوارى من

به روز و شب ببين اين زارى من

الهى اين من و تنهايى من

 الهى اين من و رسوايى من

الهى اين من و اين تيره روزى

بود حق گر مرا فردا بسوزى

سزاوار عقاب و هم عذابم

 به وحشت از غم روز حسابم

همان روزى كه روز شرمسارى است

همان روزى كه مجرم غرق خوارى است 

***   ***   ***  

الهى مرا محرم راز كن                     

در معرفت بر دلم باز كن

دلى ده كه باشد شناساى تو

زبانى كه بستايد آلاى تو

چو با من در اول كرم كرده اى

به فضل خودم محترم كرده اى

در آخر همان كن كه كردى نخست

كه در هر دو حالت اميدم به توست

چو لطفت مرا رايگان آفريد

خردمنديم داد و جان آفريد

هم آخر به لطف خودم دستگير

به فضلت مرا رايگان درپذير

چو دانى كه بى زاد و بى توشه ام

هم از خرمن خويش ده خوشه ام

مبر آبم اى آبرويم به تو

اميد من و آرزويم به تو

به روى من از كرده ناپسند

درى را كه هرگز نبستى مبند

ز رحمت به رويم ز پيشم مران

به قهر از در لطفِ خويشم مران

كه برگيردم گر توام بفكنى

كه بپذيردم گر توام رد كنى؟

اگر لطف تو برنگيرد مرا

كرا زهره كاندر پذيرد مرا

مخوف است راهم دليلى فرست

گذر آتش آمد خليلى فرست

اگر دوزخ اين ناسزا را جزاست

تو آن كن كه از رحمت تو سزاست

من ار بى رهم از لئيمى خويش

تو مگذار راه كريمىّ خويش

خط عفو دركش خطاى مرا

ببخش از كرم كرده هاى مرا

مدر پرده من كه بى پرده ام

به رويم ميار آن چه من كرده ام

به آب كرم دفترم را بشوى

مريز اين سيه نامه را آبرو

اگر من گنهكارم اى كردگار

تو آمرزگارى و پروردگار

سراپاى من گرچه آلايش است

اميدم ز عفو تو، بخشايش است

***   ***   ***

خداوندى چنين بخشنده داريم                

 كه با چندين گنه اميدواريم

كه بگشايد درى كايزد ببندد

بيا با هم در اين درگه بناليم

خدايا! گر بخوانى ور برانى

جز انعامت در ديگر نداريم

سرافرازيم اگر بر بنده بخشى

وگرنه از گنه سر برنياريم

زمشتى خاك ما را آفريدى

چگونه شكر اين نعمت گزاريم

تو بخشيدى روان و عقل و ايمان

وگرنه ما همان مشت غباريم

تو با ما روز و شب در خلوت و ما

شب و روزى به غفلت مى گذاريم

نگفتم خدمت آورديم و طاعت

كه از تقصير خدمت شرمساريم

مباد آن روز در درگاه لطفت

 به دست نااميدى سر بخاريم

خداوندا! به لطفت با صلاح آر

 كه مسكين و پريشان روزگاريم

**       **       **      

خدايا به اعزاز اين چند تن                               

 كه هستند فخر زمين و زمن

به حق تو اى داور آب و خاك

 بدين چارده نام معصوم پاك

به نور محمد چراغ سُبُل

سر و سرور و سرو باغ رسل

على ولى شير پروردگار

 سپهدار دين شاه دلدل سوار

به زهرا كه او دخت پيغمبر است

 كه در عرش او زهره خنياگر است

به خلق حسن افتخار زمن

 كه خلقش حسن بود و نامش حسن

به خون حسين آن كه در كربلا

 بيفزود او را بلا بر بلا

به سجّاده زينت العابدين

 به باقر شناساى علم اليقين

محمد كه همنام پيغمبر است

كه نعلين او عرش را زيور است

به جعفر گل روضه اصطفا

 كش افزون بُد از صبح صادق صفا

به موساى كاظم به ميقات او

 به قرب و مقام و مقامات او

به قدر على بن موسى الرضا

 شهيد خراسان به ظلم و جفا

به زهد محمد كه نعتش تقى است

 كه در دين چوباباى خودمتّقى است

به شمع شبستان اهل يقين

على النّقى نِقوة المهتدين

به شهد شكر لذّت عسكرى

 كه همچون حسن بُد به دين پرورى

به مهدى قائم امام انام

سلامٌ عليهم، عليهم سلام

كه در دين و دنيا مرا چند كار

برآرى به فضل خود اى كردگار

يكى حاجتم را نمانى به كس

 برآرنده آن تو باشى و بس

دويم روزى من زجايى رسان

 كه منّت نبايد كشيد از خسان

سيم چون به مرگم اشارت بود

 به «الاّ تخافوا» بشارت بود

چهارم چنانم سپارى به خاك

 كه باشم زآلودگى گشته پاك

ششم آن كه رويم زشرم گناه

 در انبوه محشر نباشد سياه

به هفتم به نيكوترين حال من

بچربد ترازوى اعمال من

به هشتم به هنگام بيم فزع

 زبان را نبايد نمودن جزع

نهم آن كه بر من به كردار زشت

 نبندند درهاى خرّم بهشت

دهم آن كه بر سير بالاى پُل

بود گردن آزادم از بند و غل

ده و يك چو دوزخ زبانه كشد

 مرا لطف تو بر كرانه كشد

ده و دو چو سرعت بود در حساب

 بود بر من آسان سؤال و جواب

سه و ده كه آن نامه هاى درشت

 به دست چپم نايد از سوى پشت

ده و چارمين آن كه بى ماجرا

 ببخشى بدين چارده تن مرا

***   ***   ***  

وقت است اگر به دعوت اُدْعونى اَستَجِب       

 دستى برآوريم به درگاه كبريا

يا رب به حق نقطه اِنّى اَنَا الغَفور

 كاندر بسيط مركز عالم نيافت جا

يا رب به حق آيت لاتَقنُطوا كه هست

سرمايه سعادت و پيرايه رجا

يا رب به حق خامه مشكل گشاى «كُن»

 كاو بست نقش نام تو بر لوح از ابتدا

يا رب به حق عرش كه تمجيد قدر او *

 مفهوم نيست كان ز كجا بود تا كجا

يا رب به حق صاحب صور و به نفخ او

 آن دم كه گوش را نبود هوش از كجا

يا رب به آب ديده كرّوبيان پاك

 كز خوف، چشمشان نبود خالى از بُكا

يا رب به حق كوثر و تسنيم و سلسبيل

 كان بر حبيب حضرت خود كرده اى عطا

يا رب به حق ابر بهاران كه مى رسد

 هر شب ز فيض شبنم او خاك را نما

يا رب به حق غنچه كه از شرم عندليب

 چون نوعروس مانده پس پرده حيا

يا رب به تاب طرّه سنبل كه دم به دم

چون زلف دلبران بگشايد ز هم صبا

يا رب به ساز بلبل عاشق كه هر سحر

 بر بوى گل ز روى چمن بركشد نوا

يا رب به انبياى معظّم كه كرده اند

 بى اجر و مزد حكمت تنزيل را ادا

يا رب به حق چارده معصوم متّقى

 آنها كه در سفينه چو نوحند ناخدا

يا رب به حق عفّت مريم كه پاك بود

 از زلّت فواحش و از تهمت زنا

يا رب به حسن و مال خديجه كه صرف كرد

 در مقدم رسول تو بى شبهه و ريا

يا رب به حق چادر عصمت كه كرده اند

 دوشيزگان قدس بدو روى التجا

يا رب به دعوتى كه اجابت قرين اوست

 يا رب به حاجتى كه كند لطف تو روا

يا رب در آن زمان كه تو مانى و ما و بس

 رحمت كنى و باز نگيرى ز ما عطا

مستوجب عذاب اليم و عقوبتيم

 ما را اگر به شرطِ عمل، مى دهى جزا

چون جان وداع قالب خاكى ما كند

 آه ار عنايت تو نباشد در آن عَنا

«ابن حسام» را عملى موجب ثواب

 گر نيست هست رحمت عام تو ملتجا

اميد من به رحمت بى منتهاى توست

 يا منتهى الرّجا مكن اميد من هَبا

دعوت چو بى درود محمّد تمام نيست

 صلّوا عليه، سيّدنا، اكرم الورى

**       **       **      

باز کن در یا الهی آمدم                   

با تمام رو سیاهی آمدم

باز کن در خوب یا بد آمدم

سابقه دارم مجدد آمدم

من دگر آن عبد سابق نیستم

راست می گویم که عاشق نیستم

روزگاری با تو حالی داشتم

با نوافل اتصالی داشتم

لقمه از شبهه حتی دور بود

زندگی ها ساده روزی جور بود

وضع من تغییر کرده سیدی

معصیت تأثیر کرده سیدی

یا اله المذنبین عفوت کجاست

هر چه از جودت روا داری به جاست

***   ***   ***  
جز تو غفار الخطایا هست؟نیست                 

مستحق تر از من آیا هست نیست

کی گرفتار بلایت می شوم

کی سزاوار عطایت می شوم

مجرمم اقرار من را گوش کن

شعله خود خواهی ام خاموش کن

با بهانه آمدم سوی کریم

یارحیم(اصبر علی عبد لئیم)

هست بیماری روحم لا علاج

من سراپا احتیاجم احتیاج

برگه عفو مرا یارب بده

توشه یک عمر را امشب بده

هر چه بر من می پسندی آن بده

مستکینم لقمه ای ایمان بده

سائلم من رحمت جانانه را

با علی در می زنم این خانه را

ذکر قلب مضطر من تا لحد

یا امین الله فی ارضه مدد

************************