غزلیات مناجاتی
یا شب افغان شبی یا سحر آه سحری
میکند زیندو یکی در دل جانان اثری
خرم ان روز که از این قفس تن برهم
به هوای سر کویت بزنم بال و پری
در هوای تو به بی پا وسری شهره شدم
یافتم بر سر کوی تو عجب پا و سری
انچه خود داشتم اندر سر سودای تو رفت
حالیا بر سر راهت منم و چشم تری
سالها حلقه زدم بر در میخانه عشق
تا بروی دلم از غیب گشودند دری
خبر اهل خرابات مپرسید از من
زان که امروز من از خویش ندارم خبری
از همه چیز گذشتم که ببینم رخ دوست
((وحدت)) ان روز که کردم سر کویش گذری
****************************************************************************
اتش عشقم بسوخت خرقه طاعات را
سیل جنون در ربود رخت عبادات را
مسئاله عشق نیست در خور شرح و بیان
به که به یکسو نهد لفظ و عبادات را
دامن خلوت زه دست کی دهد آنکو که یافت
در دل شبهای تار ذوق مناجات را
هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد
پی نبرد هر کسی رمز اشارات را
جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر
مستم و گم کرده ام راه خرابات را
دوش تفرج کنان خوش زه حرم تا به دیر
رفتم و کردم تمام سیر مقامات را
غیر خیالات نیست عالم و ما کرده ایم
از دم پیر مغان رفع خیالات را
خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل
هر نفسی میکنند سیر سماوات را
بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز
از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را
((وحدت)) از این پس مده دامن رندان زه دست
صرف خرابات کن جمله اوقات را
*******************************************************************************
دل بی تو تمنا نکند کوی منا را
زیرا که صفایی نبود بی تو صفا را
چون حسن و جمال تو بود موهبت از حق
دیدار تو توجیه کند روز لقا را
روشن شود از پرتو انوار حقیقت
از لوح دل ار پاک کنی رنگ ریا را
البته دمی منحرف از قبله نگردد
هر سوی بگردانی اگر قبله نما را
شک نیست که باشد اگرت دیده حق بین
هر جا نگری مینگری وجه خدا را
در عاشقی و مهر و وفا بایدت ای دوست
اموخت زه جان باختگان رسم وفا را
از نای تو بر گوش رسد نغمه توحید
چون وحدت اگر ساز کنی شور و نوا را
*********************************************************************************
ای دوست مرانم زه در خویش خدا را
کز پیش نرانند شهان خیل گدا را
باز ای که تا فرش کنم دیده به راهت
حیف است که بر خاک نهی ان کف پا را
از دست مده باده که این صیقل ارواح
بزداید از ایینه دل زنگ ریا را
هرگز نبری راه به سر منزل الا
تا مرحله پیما نشوی وادی لا را
چون دور به عاشق برسد ساقی دوران
در دور تسلسل فکند جام بلا را
آتش به جهانی زند ار سوخته جانی
بر دامن معبود زند دست دعا را
طوفان بلا آمد و بگرفت در و دشت
چون نوح برافراشت به حق دست دعا را
از درد منالید که مردان ره عشق
با درد بسازند و نخواهند دوا را
****************************