ای دیـــدۀ خلـق اشکـبــارت وی دسـت خـدا همیشه یارت امضـا شـده از سـوی خـداوند سـربــازی طفـل شیـرخـوارت ایـن خـون گلـوست آبــرویت بـا اشــک بمـال بــر عُــذارت تـا حشــر بـود بـه روی سینـه ایــن طفـل مــدال افتخــارت ایـن کـودک شـیـرخـواره بوده تـا لحظــۀ صبـح بـیقــرارت میسـوخـت میــان گاهـواره میخواست که جان کند نثارت طفلت به بهشت همدم ماست وصفش به زبان «میثم» ماست ممممممممممممممممممممممممممم گفته قاسم آنکه بـر نـوجوانان رهبـر است مرگ در راه حسین از عسل شیرینتر است خون چکد از دامنم شـد زره پیـراهنم جد من شیر خداست کس نخواند کودکم کـار عبـاس آیـد از هـر دو دست کوچکم خون چکد از دامنم شـد زره پیـراهنم من که در پروندهام خورده امضای حسین روی قلبم حـک شـده نـام زیبـای حسین خون چکد از دامنم شـد زره پیـراهنم من سرافراز از حقم حق سرافراز از من است از شهـادت تــا خــدا اوج پــرواز من است خون چکد از دامنم شـد زره پیـراهنم قاسمم امـا بـه حق یک علیاکبرم نیزهها بر سینهام تیغها بر خنجرم خون چکد از دامنم شـد زره پیـراهنم آن قـدر دم میزنم از امام و رهبرم تـا شـود از تیغهـا پاره پاره پیکرم خون چکد از دامنم شـد زره پیـراهنم یوسف زهرا شده قاسمت نقش زمین سنگباران شد تنم از یسار و از یمین خون چکد از دامنم شـد زره پیـراهنم مممممممممممممممممممممممممممم ای جان سیّدالشهدا در بهشت تن زنده هـزار یوسفت از بوی پیرهن در بزم عاشقان همه جا ماه انجمن نجل علی و فاطمه ریحانة الحسن یـادآور حسین، شکـوه و جـلال تو پیدا تمام حُسن حَسن در جمال تو |
ای مرگ خون به کام تو احلی من العسل گـم کرده روز حمله تـو دست و پـا اجـل قامت قصیده، خال و خط و عارضت غزل چون جان گرفته جـان جهانهات در بغل ذُخر الحسن به صحنه عاشور بر حسین جـام بقا به دست فنا گشته در حسین |
مـاه رخ تـو شمـع شب تـار کربلا شــورآفـرینِ صحنـه پیکـار کربلا زخمت گل و تنت شده گلزار کربلا بـازوت، دستهـای علمـدار کربلا با سیـزده بهار ز چلسالهها سری در چشم آل فاطمه عباس دیگری |
در بذل، دستِ خالق دادار میشوی هنگـام حلم، احمدِ مختار میشوی در رزم بـا عمـوت علمـدار میشوی در خشـم، تیـغِ حیدر کرار میشوی مژگان تو بـه قلب عدو تیر میشود شمشیر در نبرد تو شمشیر میشود |
ابـروت تیـغ و سینه سپـر، پیرهن زره قلب تو سخت خورده به زلف عمو گره از تـو کتـاب کــرب و بلا پـر ز خاطره زائــر قتلـگــاه تــو زهــرای طـاهره قرآن مـزین است به ذکر سلام تو گفتا امامت: ای به فدایت امام تو |
بـر غـربت تـو شمـع به هر انجمن گریست تـن بهـر جـان و جان تـو از بهر تن گریست حتـی بـه زخـمهای تنـت پیـرهـن گریست قلب حسین سوخت و چشم حسن گریست گـرگان کوفه بـر بـدنت چنـگ میزدند بر جای بوسههای حسن سنگ میزدند |
اکبر که بـود جـوشن داودیَش به بر شد پاره پاره پیکرش از پای تا به سر تو پیـش تیغها شدهای بی زره سپر با پیکرت چه میشود ای نازنین پسر آن قـدر بی زره سپـر نیزهها شدی تا پاره پاره چون جگر مجتبا شدی |
یـاس حسن! چگونه تنت پـایمال شد مـاه حـرام خـون گلـویـت حـلال شد رنگین ز خـون پاک تو دشت قتال شد جسم تو مثـل بسمل بشکسته بال شد بس بـال بـال در پی وصـل خـدا زدی بر روی دستهای عمو دست و پا زدی مممممممممممممممممممممممممممممممممممم ای کوفیان من پیر انقلابم حبیـب خـاندان بـوتـرابم فـرزند زهـرا کرده انتخابم من حبیبم یار غریبم فـــدایـی امـــام مسـلمیـنـم حب حسین ابن علیست دینم خـونـم بــریـزد اگــر از جبینم قسم به خون گلوی رهبـرم اگـر جدا شـود ز پیکر سـرم حبیـب اهـل بیـت پیغمبرم من بـر سپـاه کربلا امیرم پیرم ولی شجاعتر ز شیرم آمـدهام مـراد خود بگیرم حبیبـم و حسیـن را غـلامم باشد حسین ابن علی امامم رسـانده دختـر علی سلامم من بودهام حسینی از ولادت بودم ز طفلی عـاشق شهادت قتلگهـم سجــادۀ عبـــادت شهــادت مـن بـوده آرزویم آمدهام حسین حسین بگویم تـا خـون زنـد فواره از گلویم ممممممممممممممممممممممممممممممم |
بـا شـرر تشنگی عقـده ز دل وا کنم تشنـۀ آبـم ولی نـاز بـه دریــا کنم گریه برای حسین، خنده به زهرا کنم میدهم از علقمه سلام بر فاطمه آتش عشق حسین شعلـه بـه هستم زده روز ولادت علــی بــوسـه بـه دستـم زده خصم به این جرم تیر به چشم مستم زده میدهم از علقمه سلام بر فاطمه آب صــدا زد مــرا ولی نــدادم جـواب سیلی خشم و غضب زدم به رخسار آب بـه آب گفتم بـرو کـه رفته اصغـر ز تاب میدهم از علقمه سلام بر فاطمه با نفس سوخته بر دل آتش زدم از دل دریای آب تشنه برون آمدم به حرمت رهبرم تشنه فدایی شدم میدهم از علقمه سلام بر فاطمه خوشم که شد غرقِ خون صورت نورانیام عمـود آهـن نهـاد بـوسه بـه پیشـانیام فـرات فــریـاد زد بـه مـرثیـهخـوانـیام میدهم از علقمه سلام بر فاطمه منم که شد از ازل دو فاطمه مادرم زادۀ امالبنـین، نــور دل حیـــدرم با بدن غـرقِ خـون فـدایی رهبـرم می دهم از علقمه سلام بر فاطمه مممممممممممممممممممممممممممممم ای نگــاه عــالمـی بـر دسـت تو دست احمد دست حیدر دست تو یـــار و پشتیبـــان آل فــاطمـه دسـت و بازوی بــرادر دسـت تو گــردد اسبـاب شفاعت روز حشر همـره زهــرای اطهـر دســت تو در شـب میـلاد بـا یــاد حسین شسته شد با اشک مادر دست تو دسـت دادی بـا حسیـن بن علی تـا جـدا گـردد ز پیکـر دسـت تو روی وجـــهالله اعظـــم روی تو پشـت ثـــارالله اکبـر دسـت تو شیـر حق هنگـام جان دادن نهاد دسـت ثــارالله را دردســت تـو میکنـد در روز تنهــاییــت هـم کـار یـک دریـای لشـکر دست تو بـا وجـود آن که بی دست و سری افکنـد از سـرکشان سـر، دست تو در دو عــالـم دستگیــر «میثمی» ای نگـاه عــالمــی بـر دسـت تو ممممممممممممممممممممممممممممممممممم کیستم من همسر مولا امیرالمؤمنینم بعـد زهـرا آفتـاب خـانۀ حبلالمتینم مادر شیـران شیـر حضرت جانآفرینم آسمـان چـار خـورشیـد فـروزان در زمینم چار شیر از صلب حیدر در یسار و در یمینم |
من برای شیر و شمشیر الهی شیر زادم چـار شیـر بیشۀ شیر خدا را شیر دادم من حضور یوسف زهرا مؤدب ایستادم جای زهرا بوسه بر پیشانی زینب نهادم عـزت قـدر و جـلال فاطمه آمد بـه یادم شرم کردم تا به جای حضرت زهرا نشینم |
من به دامن پروراندم چار عیسای مسیحا چـار خـورشید فـروزان، چـار مـاه عالمآرا چـار قـربانی بـه خـاک مقـدم اولاد زهرا چـار مـرد و چـار شیر بیشۀ خونین هیجا چار سـرباز ولایت، چار سیّد، چار مولا چار حیدر داده از حیدر خداوند مبینم |
من بـه گلـزار ولایت گلبـن احسـاس دارم من ز صلب پاک خیرالناس، خیرالناس دارم چار سـرباز ولایت را بـه دامـن پــاس دارم چـار ثــارالله اکبـر، چـار بــاغ یــاس دارم جعفر و عثمان و عون و حضرت عباس دارم سه ستـاره، یک قمـر بخشیده رب العالمینم |
من برای شیر حق سر نهان در پرده بودم دامن ایثـار بر خـون خدا گستـرده بودم کاش صد عباس بر خون خدا آورده بودم روی دامـن از بـرای کربال پـرورده بودم خونشان را وقف فـرزندان زهرا کرده بودم کاش میشد داغ روی داغ در این ره ببینم |
بهــر ثـــارالله از بــود نبــودم دل بـریدم داغ دیدم، داغ دیدم، داغ دیدم، داغ دیدم من نبـودم کـربلا اما بـه گوش خود شنیدم خورد بـا صـورت زمین عباس فرزند رشیدم روز محشـر پیـش زهـرا و پیمبــر روسفیـدم کاش میشد داغشان را با دو چشم خود ببینم |
من شنیدم چشـم عبـاسم نشان تیر کین شد زخــم فــرق او مـداوا بــا عمـود آهنین شد مـاه رخسـار منیـرش رنگ از خون جبین شد پیش چشم فاطمه عباس من نقش زمین شد زائـرش پیـش از بـرادر رحمةللعلمین شد سرخ شد با داغ او از اشک خونین آستینم |
داشت عباسم به جـای آب، خون جاری ز دیده دیده خونین، سر شکسته، دست از پیکر بریده بانگ ادرک یا اخا در بین خاک و خون کشیده نـالـۀ او تـا بـه گـوش یــوسـف زهـرا رسیده مممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ای نهان در جسم پاکت روح قرآن یا ابالفضل مـاه زیبـاتر ز خـورشید فــروزان یـا ابالفضل داده دل بـر مـاه رویت ماه کنعان یا ابالفضل بحـر رحمت باب عترت کوه ایمان یا ابالفضل با حسین از خردسالی بسته پیمان یا ابالفضل کاشف الکرب حسین آیینۀ جان یا ابالفضل بـوسـهگـاه چـار حجـت دستهای نازنینت از ازل پـــرورده بهــر کـرب و بـلا امالبنینت تیغ در دست و شجاعت در یسار و در یمینت خــوانـده عبـاس از ازل مـولا امیرالمؤمنینت آورد از آسـمــان عـــرض ادب روحالامینـت میکند وصف تو را پیوسته عنوان یا ابالفضل ای سـلامالله بـر ســرداری و سقــایی تو انبیـا محـو جــلال و عــزت و آقـایی تو آب دریـا خـورده آب از دیـدۀ دریـایی تو وقف آل فاطمه دست و سر و سودایی تو میوزد بــوی محمـد از دم زهــرایـی تو ای امیرالمؤمنین را روح و ریحان یا ابالفضل پای تا سر جان و باید بهتر از جانت بخوانم بندۀ فـرمان مـولا یا کـه سلطـانت بخوانم در دل آب روان سقـای عطشـانـت بخوانم مـاه گـویم نه بگو خورشید تـابانت بخوانم بـرتـر و بـالاتری از اینکـه سلمـانت بخوانم میشود از یک نگاهت خلق سلمان یا ابالفضل ای خیـال دیـدن مـاه رخـت روح عبـادت وی شهادت یافته از خون رخسارت سعادت سر فرود آورده بر خاک سر کـویت سیـادت عـاشق فـرزنـد زهـرا از ولادت تـا شهـادت مـادرت گـردانده بـر دور امـامت در ولادت برده گوی سبقت از کل شهیدان یا ابالفضل تــو همیـشـه آبــروی خـونـی و خـون آبــرویت حنجرت خشک است جوشیده است دریا از سبویت چشــم ثــارالله مقـامت، دیـدۀ زهـرا بـه سویـت در میــان آب دریــا اشـــک داده شستشــویـت آب هم بر کام خشکت بوده عطشان یا ابالفضل ای زیــارتنـامـۀ زهـرا شـده زخم تـن تو کثرت زخم تو بیش از حلقههای جوشن تو دست اطفال حسین ابن علی بـر دامـن تو انبیـــا و اولیــا گـــردنـد دور مـدفـن تو سایـۀ شمشیرهـا گـردیـده طـور ایمـن تو باغ گل پرورده از زخم فراوان یا ابالفضل ای کـه میریزد مـدام اکسیـر اعظـم از نگـاهت روز محشر هر شهیدی میبرد حسرت به جاهت بــرده دل از هـاشمیـون روی زیبـاتـر ز مـاهت روح، خــاک آستـانـت، دل، مقیــم بـارگـاهت «میثـم» بیدست و پـا گـردیده عبد روسیاهت از غلام روسیاهت رو مگردان یا ابالفضل |
ممممممممممممممممممممممممممممممم |
امدینه از سفـر برگشته زینب مدینه! بیبـرادر گشتـه زینب تـمـــام لالــــهزار آرزویـش پر از گلهای پرپر گشته زینب هــزاران داغ روی داغ دارد چگونه رو سوی این شهر آرد مدینه! شـور محشر را ندیدی تو که گـلهای پرپر را ندیدی تـو کـه بـا دختر زهرا نبودی تو که تنهای بیسر را ندیدی ندیدی تشنهلب در بین گودال عـزیز فـاطمه میزد پـر و بـال مدینه! هیجده ماهت فـدا شد همه سرهایشان از تن جدا شد مدینه! کاش میدیـدی چگونه زمین دریـایی از خـون خدا شد مدینه! داغ خیرالناس داری خبر از حضرت عباس داری؟ مدینـه! مـاه لیـلا را ندیدی گل پرپر به صحـرا را ندیدی کنـار پیـکر صـد چـاک اکبر سرشک چشم زهرا را ندیدی همه دیدند پیش چشم بابا پسر شد پای تـا سر اربا اربا مدینه! حیـف از آن رعنـاجوانان کـه خوابیدند در خـاک بیـابـان مدینه! حیف از آن صدپاره پیکر که شـد پـامال از سـم ستـوران کتاب الله را در خون کشیدند تمـام انبیـا را ســر بـریـدند جنایتکارها هر سـو رسیدند ز عترت پردۀ حرمت دریدند تمـام کـوههـا فـریاد کردند که چادر از سر زینب کشیدند جسارت شد به گلهای مدینه به غـارت رفت معجر از سکینه مدینـه! ایـن خبـر داری نداری شـدند اطفـال از هـر سو فراری بـه پـای کـودکی خـار مغیـلان ز گوش دختری خون بود جاری یکی چون مادرش زهرا کتک خورد یکـی لبتشنـه زیـر خـارهـا مـرد مدینـه! کینههـا را زنـده کـردند ستـم را از ستـم شـرمنده کردند سـر هـر کوچـه و بـازار بـا هـم به اشک چشم زینب خنده کردند مدینـه! بر در دروازۀ شـام به آل الله میدادند دشنام مدینه! ماه را بر نیزه دیدی کنـار نیزهاش شـور آفریدی خـدا را از سـر بـالای نیـزه ز قرآن، آیـۀ قـرآن شنیدی یکی از خون به رویش رنگ میزد یکی از بـام بـر او سنـگ مـی زد ممممممممممممممممممممممم داغ تـو داد پـس از سوختنم، بـر بادم کاش من زودتر از قتل تو جان میدادم کوفه هر چه جگرم سوخت تحمل کردم شـام تـا شـامِ قیـامت نـرود از یــادم کـوه غـم بردم و یک دم ننشستم از پـا گرچـه صـد بـار در ایـن راه ز پـا افتادم من که در دامن زهـرا و علی جـایم بود شب روی خاک خـرابه روی خود بنهادم این چهل روز نه یـک عمـر اسیرت بودم از همــان روز ولادت کــه ز مــادر زادم کوه، یک سنگ صبور است ز کوه صبرم من نه آنـم گـه کَند سیـل بلا، بنیـادم از زمانی که سـرت را بـه سر نی دیـدم «هر دم آید غمی از نـو به مبارک بادم» بزم می بود و سـر پاک تـو و چوب یزید من در آن بزم سه ساعت روی پا استادم صبـر مـن بـرد دل از صبـر ولی میبینم آه «میثـم» شـده سـوز شــرر فـریـادم ممممممممممممممممممممممممممم نیهـای نینـوا همگی نـاله سرکنید تا نخلهـای سر به فلک را خبر کنید آب فـرات را همـه خـون جگـر کنید داغی که هست در دلتان تازهتر کنید صاحب عزای خون خدا میرسد ز راه زوار سیّـدالشهـــدا مـیرســد ز راه |
بر خیز ای حبیب مظاهر سلام کن در پیش پای دختر زهـرا قیام کن از چـارمین ولی خـدا احتـرام کن خون گریه بهر عترت خیرالانام کن برخیـز ای دل شهـدا از تو منجلی قـرآن بگیـر روی سـر دختـر علی |
عباس ای که فاطمهات مادر آمده برخیـز پیشـواز بیـا خـواهر آمده زینب نـه بلکه فاطمـۀ دیگر آمده پیـروز همچنـان پدرت حیدر آمده بـرخیز ای دل همه عشـاق حائرت محملنشین فاطمه گردیده زائرت |
زینب کنـار قبـر علـیاکبـر آمده یا فاطمه بـه دیدن پیغمبر آمده یا بر زیارت پسـرش مـادر آمده یا بـاغبان کنـار گـل پـرپر آمده ای طفل شیرخواره که خشکیده حنجرت از مهـد نــاز بـال بـزن سـوی مــادرت |
سروی که گشـت نقش فضای چمن کجاست؟ ماهی که مـانـده روی زمین بیکفن کجاست؟ گیـرم کفن نـداشت بـه تـن پیرهن کجاست؟ قــرآن روی سیـنــۀ پــاک حسـن کجاست؟ عبدالله شهیـد چـه شـد؟ کـو بـرادرش؟ شمشیر و تیر و نیزه چه آورده بر سرش؟ |
ای تیغها به قصد تنت تیـز یا حسین ای ملک حق ز خون تو لبریز یا حسین ای قصهات همیشه غمانگیز یا حسین زینـب ز شـام آمـده بـرخیز یا حسین دستی عـزیز فـاطمه بیرون ز خـاک کن گرد از عذار و اشک وی از دیده پاک کن |
قامت خمیده پرچم پیروزیاش بـه دوش هفتـاد داغ بــر جگـر و سینـه پـرخروش از تـازیـانه گشتـه ســراپـا سیــاهپــوش اشکش به دیده نالهاش از سوز دل به گوش کای زخمها فزون به بدن از ستارهات از من سـالـم بـر بـدن پـارهپـارهات |
خورشید اوفتاده به صحرا، حسین من! قــاری نـوک نیـزۀ اعـدا، حسیـن من! قــرآن پــارهپـارۀ زهـرا، حسیـن من! لبتشنه در کنـار دو دریـا، حسین من! ای ماه عارضت همه جا داده نورها گـاهی به دیـرها و گهی در تنورها |
من از کنار تشت طلا آمدم حسین! با اشک مـاتم شهدا آمـدم حسین! بنگر که از کجا به کجا آمدم حسین! با دستهگل ز شام بلا آمدم حسین! روی کبود و موی سفید است لالهام خـود حـامل پیام سفیر سهسالهام |
من دیـدهام بـه تشـت طلا آفتاب را من دیدهام به چشم یتیمان گلاب را من دیدهام سـر تـو و بـزم شراب را رگهـای پـارهپـاره و اشک ربـاب را دیدم که داشت قاتل تو خیزران به دست دیـدم چگونه گـوهر دنـدان تـو شکست |
تــو آفتـاب طلعـت دادار سـرمدی دیدم که در خرابه بـه دیـدارم آمدی دیدم چه گونه مشعل ویرانهام شدی دیدم که سر به دختر مظلومهات زدی دیدم ز خون به صورت زیبات هاله بود دیدم سرت به دامن طفل سهساله بود |
ای همـدم من از بغـل جـد و مادرم ای از سنان فکنده سرت سایه بر سرم من حامل پیـام تـو تا صبح محشرم قبر تو هر کجا که روم هست در بـرم با داغ تـو همیشه دلـم بـزم ماتم است اشک دو دیدهام ثمر نخل «میثم» است |
مممممممممممممممممممممممممممممممممم اهل عالم همه امـداد کنید خـاطر فاطمـه را شـاد کنید گریه بر حضرت سجاد کنید همه جا کرب و بلاست صحبت از شام بلاست اثـر سلسلـه بـر تن دارد غل و زنجیر به گردن دارد زخـم از صدمـۀ آهن دارد همه جا کرب و بلاست صحبت از شام بلاست گـاه در قتلگهش آوردند گاه در بین رهش آزردند گاه در بزم شرابش بردند همه جا کرب و بلاست صحبت از شام بلاست سنگهـا گشت نثـار سر او خنـده کردند به چشم تر او سیلی و کعب نی و خواهر او همه جا کرب و بلاست صحبت از شام بلاست بر دل سوختهاش چنگ زدند خنـدۀ فتـح هـم آهنگ زدند به جبین پـدرش سنگ زدند همه جا کرب و بلاست صحبت از شام بلاست یاورانش همگی جان دادند داغهـا بـر جگـرش بنهادند خـواهرانش ز شتـر افتـادند همه جا کرب و بلاست صحبت از شام بلاست داغ هفتاد و دو لاله دارد بیصدا گـریه و ناله دارد بر جگر داغ سه ساله دارد مممممممممممممممممممممممممممممممممم روز عزای زینالعابدین است شهادت امام ساجدین است سـرت سلامت زهـرای اطهر الله الله الله اکبر مدینـه دارد زخـم بیشمـاره داغ حسین تازه شده دوباره دوبــاره دیــده داغ مکــرر الله الله الله اکبر دارد به تن آن حجت یگانه از حلقههـای سلسله نشانه در دیده اشک و در سینه آذر الله الله الله اکبر از شامیان رنج و عذاب دیده خورد بـه بـزم شـراب دیـده بـا دست بستـه با دیـدۀ تر الله الله الله اکبر هم سفرۀ هجده سر بریده از شامیان زخم زبان شنیده بـا سـر اکبـر بـا داغ اصغر الله الله الله اکبر درود بر ناله و درد و داغش سـلام بـر بقیع بیچـراغش بیزائـر است آن قبـر مطهر الله الله الله اکبر کشتــۀ بـیگنــاه را کـه دیــده گــودال قتلگــاه را کــه دیــده کی دیده جسم بیدست و بیسر الله الله الله اکبر مممممممممممممممممممممممممممم والله قسـم یــزیـد پستی یک لحظه نگه بدار دستی دندان حسین را شکستی وای از دل زینب وای از دل زینب رنگ از رخ فاطمه پریده لبخنـد بـه حنجـر بریده والله قسـم کسـی ندیده وای از دل زینب وای از دل زینب این سر که به تشت زر عیان است تــابنده چــو مـاه آسمــان است آزرده ز چــوب خـیــــزران است وای از دل زینب وای از دل زینب دل گشته کباب وا مصیبت حـورا و طنـاب وا مصیبت قـرآن و شـراب وا مصیبت وای از دل زینب وای از دل زینب ریزد ز دو دیدهام ستاره قـران و گلـوی پاره پاره زهرا به تو میکند نظاره وای از دل زینب وای از دل زینب این سر که ندادهاند آبش بوسیده رسول و بوترابش دیدند به مجلس شرابش وای از دل زینب وای از دل زینب من دخت رسول و بوترابم شـام است محیط انقلابم دستم به رخم شده حجابم ممممممممممممممممممممممممممممم ینب کجا و بـزم می و مطـرب و شراب خورشید را که دیده زخون جبین خضاب سـر در میـان تشـت و پیمبـر کنــار آن زهـرا ز اشـک دیـده فشـاند بـر او گلاب آنجا به اهل بیت ندانم چها گذشت بـاور کنید سختتـر از کربلا گذشت |
تنهـا نـه دخـت حیـدر کـرار گریه کرد در پـای تشت احمد مختار گـریه کرد وقتی سکینه بر رخ خود آستین گرفت غیرت ببین که چشم علمدار گـریه کرد اطفــال بـانـگ «یـا ابتـا» از جگـر زدند گه دست غم به سینه و گاهی به سر زدند |
اینجا سکینه هـر نفسش گفت آه آه میکرد لحظهلحظه بـه روی پدر نگاه دست رباب بسته، نگاهش به حرمله او بود و اشـک دیـدۀ اطفـال بیپناه یا رب مباد پیش روی خواهر حسین بر شـامیان کنیز شـود دختر حسین |
زینـب گرفت دسـت دعـا گفت یا حسین زهـرا، علـی، رسـول خـدا گفت یا حسین قرآن و چوب و تشت طلا گفت یا حسین طفـل ستـاده بـر روی پـا گفت یا حسین تنها نه چوب بر لب آن مقتدا زدند بالله قسم به قلب رسول خدا زدند ممممممممممممممممممممممممممممممم چرا شـامیان چنگ و دف میزنند چـه رخ داده این قدر کف میزنند همـه ایستـادنـد چشـم انتظــار به هر بام و هر کوچه صف میزنند ز هر نقطه بانگ نوید آمده خدایـا مگر روز عید آمده؟! |
زنان جامۀ نو به تن کردهاند درون کینـۀ کهنـه پروردهاند اگـر پیشبـاز کسـی آمـدند چـرا سنـگ همراه آوردهاند چـرا دستـهای بـر لب بـامها گشوده همه لب به دشنامها؟ |
چـه میبینم آیـا بـه شـام خـراب کف و رقص و دشنام چنگ و رباب! بـه یـک آسمـان هیجده قرص ماه بـه یـک شهـر هفتـاد و دو آفتـاب که دیدهست خورشید خاکستری کنــد از سمــاواتیــان دلبــری |
حسیـن دگــر در دل قــافلـه به تن جامه پوشیده از سلسله سرش زخمی از سنگ بالای بام دلش پـاره از خنــدۀ حـرملـه به سویش همه سنگ میافکنند بـر او تهمـت خـارجـی میزنند |
که دیدهست خورشید را نی سوار؟ که دیـدهست بر صـورت مه غبار؟ که دیده است بـر نوک نی مادری ببینـد ســر کــودک شیـرخـوار؟ که دیـده پـدر بـر سر نی سرش کند گـریه بـر غتربت دخترش؟ |
که دیدهست خورشید در خون خضاب؟ که دیـدهست ده حـور در یـک طناب؟ کـه دیدهست وجـه خـدا زیـر چـوب؟ که دیـدهست قـرآن بـه بـزم شـراب؟ کـه دیدهست حـوریهای بینقاب؟ کـف دست خـود را نماید حجاب؟ |
بـــرآرم ز دل نــالـۀ آتشیــن زنم شعلـه بـر بـال روحالامیـن که دیدهست از سنگ بالای بام سـر از نیـزه افتد به روی زمین دلم گشته از چنگ غم چنگچنگ که دیده زخون روی خورشید رنگ |
الا شامیان چشم خود وا کنید جمــال خـدا را تـمـاشـا کنید بـه زینـب نخنـدید نـامـردها کمـی شـرم از روی زهـرا کنید چرا طعن و دشنامتان بر لب است بـه قـرآن اسیـر شمـا زینب است |
شرار ستـم بـر فلـک مـیزنیـد؟ به زخم محمد نمـک مـیزنیـد؟ ســر کـودک شـیـر بــالای نـی به طفل سه ساله کتک میزنید؟ ممممممممممممممممممممممممممممم |
|
|
|