همرنگ نیلوفر

 

گرچه پرپرازفشار وضربت آن درشدی

بانثار جان فدایی ره حیدرشدی

 

ناله ی مجروح تو پیچید درهفت آسمان

تاکنار غنچۀ خودپشت در پرپر شدی

 

کوچه های زخمی شهر مدینه شاهدند

ای گل یاس نبی، همرنگ نیلوفرشدی

 

پایه های ظلم لرزان شد زشور خطبه ات

با کلامت برگلوی دشمنان خنجر شدی

 

کوثر قرآن به آیه آیه ی جان دادنت

داغ جانسوزی به جان ساقی کوثر شدی

 

گرچه درظاهرچو خورشید فلک کردی غروب

درفراسوی جهان هر روز روشن تر شدی

 

بستر تاریخ را بردی به سوی کربلا

شاهد ایثار گل هایت در آن محشر شدی

 

گلشن سرخ شهادت پرشد ازبوی بهشت

تا که برسقا کنار علقمه مادر شدی

 

آه ازآن وقتی که درمقتل برآوردی فغان

ای گل صدبرگ من،خونین تن وبی سرشدی

 

گوش جانم کاش روزی بشنود از فاطمه

ای «وفایی» روضه خوان آل پیغمبر شدی

 

ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ

 

 

خاتم سلیمان

آه ازخوناب دل چشم علی نمناک شد
قلب هستی زین مصیبت پاره شدصدچاک شد

 


ریخت از چشم فلک ،باران اشک جبرئیل
تا زداغ فاطمه قلب علی غمناک شد


ناله زد آن شب تراب از ناله های بوتراب
شعله ور از اتش غم سینة افلاک شد


نیمه شب دور ونهان ازدیده ی اهریمنان
خاتمی درپیش چشمان سلیمان خاک شد

ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ

 

عصمت مقّدس

گرگوهري به نام تولا نداشتم

رهتوشه بهرروز مبادا نداشتم

روزحساب ،دردوغمم بي حساب بود

دردل اگرمحبت زهرا نداشتم

ديروز اگركه دست مرا اونمي گرفت

امروز من اميد به فردا نداشتم

هرگاه تامدينه اوپرگشوده ام

چشم طمع به جنت اعلانداشتم

اي عصمت مقدس حق عمري ازگناه

بال وپرم شكسته وپروا نداشتم

كردي هزارمرتبه لطف وكرم به من

غافل شدم كه چشم تماشا نداشتم

شرمنده ازحضورتوهستم كه دررهت

ايمان وعشق داشته تقوانداشتم

چيزي براي عرضه براين آستان نور

درحيرتم كه داشته ام يانداشتم

اخلاص ومعرفت به «وفائي» بيا ببخش

چيزي جزاين من ازتوتمنا نداشتم

 

تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

 

فصل غم

فصل غم است ای دل غمدیده گریه کن

بنشین به کنج خلوت و پوشیده گریه کن

ایام فاطمیه رسید ودراین فضا

عطر عزای فاطمه پیچیده گریه کن

ازشعله های داغ جگرسوز او چوشمع

آتش بگیرای دل تفتیده گریه کن

درماتم حبیبه ومحبوبه اش خدا

اکنون که سوز دل به تو بخشیده گریه کن

همراه غنچه های گلستان مرتضی

بر آن گلی که دست ستم چیده گریه کن

چون کودکی یتیم به خلوتسرای غم

با یاد مادری که نخندیده گریه کن

شبها به پشت پنجره های بقیع او

تا اشک دیده تو نخشکیده گریه کن

تنها نه فاطمیه «وفائی» که تا ابد

فصل غم است با دل تفتیده گریه کن

نثار حضرتش صلوات

.....................................................

 

گاهی یک حرف به دریایِ سخن می ارزد

آنچنان که لبِ بلبل به چمن می ارزد

گاهی اوقات میانِ ستم ِ فاصله ها

بردنِ نام ِ محمد به قرن می ارزد

پشتِ هر وصل ِ نِکو در به دری خوابیده

پس به امّید لقا، ترکِ وطن می ارزد

سر ِ سائیده به خاک کفِ پایِ زهراست…

…آن سری را که مَثَل گفته به تن می ارزد

در بهشتی که فقط میوه یِ فصلش سیب است

کیسه برداشتن و پرسه زدن می ارزد

 

راهِ دوری نَرَوَد فاطمه جان گاه گهی

یک دو تا قاچ از آن سیب به ما هم بدهی

 

سر به جز زیر ِ سرای تو وبال است وبال

نوکری جز به نگاه تو محال است محال

وقتی اعجاز کند خاکِ سر ِ چادر ِ تو

خاکِ پایِ تو شدن اوج کمال است کمال

سینه ات سینه یِ سینای رسول است و بر او

بوسه بر سینه ی تو طبق روال است روال

آتش ِ دوزخ اگر بر تو حرام است حرام

آتش ِ عشق تو بر شیعه حلال است حلال

بس که اوصاف تو پُر کرده همه دنیا را

این برای همه ی دَهر سؤال است سؤال

 

که تو رَبّی؟! ملکی؟! انسیه ای؟! حورایي؟!

تو رسولُ اللَهی یا حیدری یا زهرایی؟!

 

تو رسیدی و جهان آینه بندان شد و بعد

پَر ِ جبریل پُر از کوثر ِ قرآن شد و بعد

به خدیجه خبر ِ آمدنت را دادند

میزبانِ تو سر ِ خوانِ تو مهمان شد و بعد

مادر ِ عالم و آدم شدی و با قَدَمَت

شجره طیبه از میوه فراوان شد و بعد

پس از آنی که جهان مزرعه ی طوبا شد

نوه ی پنجم تو وارد ایران شد و بعد

شهر و آبادیِ ما عطر ِ خوش ِ یاس گرفت

شهر و آبادیِ ما یکسره سلمان شد و بعد

 

اینچنین مکتبِ ما مکتبِ ایمانی شد

قوم ِ ما جیره خور ِ شاهِ خراسانی شد

 

سر ِ سجاده نگاهِ تو قمر میسازد

اشک میریزی و چشم ِ تو گُهر میسازد

هر قنوتی که تو در نافله ها میگیری

از شبِ تار ِ علی صبح ِ ظفر میسازد

در دلِ خانه فقط نیمه نگاهت ، نفست

فضه یِ خادمه را معجزه گر میسازد

هرکجا دور ِ سر ِ شیعه بلا میگردد

گوشه یِ چادر ِ تو دفع ِ خطر میسازد

لذتِ پر زدنِ سویِ شما را دارد

به مَذاق ِ دلِ ما روضه اگر میسازد

 

مادری کردی و در روضه صدایم کردی

سر ِ سجاده نشستی و دعایم کردی

 

بی تو هیهات زمین میل ِ بهاری بکُنَد

یا که شمس و قمرش لیل و نهاری بکُنَد

روز ِ محشر همه را خاک نشین کرده خدا

تا فقط فاطمه اش ناقه سواری بکُنَد

به فُلانی و فُلانی و فُلان گفتی: نَه

تا علی از تو فقط خواستگاری بکُنَد

آنقَدَر خواسته ات را به کسی دَم نزدی

که علی مانده برایِ تو چه کاری بکُنَد

بعدِ نُه سال چه گفتی که علی غمگین است؟!

چه سبب شد که علی فکر عَماری بکُنَد

 

خط بکش دور ِ سفر را و بمان پیش علی

بنْگَر این دیده یِ تر را و بمان پیش علی

 

صحبت از هرچه که خواهی بکن از رفتن نَه

پیش ِ چشم ِ نگرانِ همه جان کندن نَه

گفته ام تا بنویسند سر ِ کوچه دگر

سَدِّ معبر جلویِ مادر ِ آبستن نَه

چند روز است که دلشوره به زینب دادی

پنج سالش شده پس پیرُهن آوردن نَه

بین ِ گودال زمانی که حسین افتاده

تو سراسیمه بیا و بگو از گردَن نَه…

چکمه و سینه و زخم ِ پسر زهرا نَه

تبر و ساقه یِ خشکیده یِ یک گلشن نَه

 

قتلوکَ ، ذبحوکَ ، پسر ِ بی کفنم

عرفوکَ ، فضلوکَ ، شهِ خونین دهنم

(حسين قربانچه)

 

 

.....................................................

 

                علمدار مدينه

بعد از اين مسجد برو ، راحت برو راحت بيا

يك سر ِ مويي اگر كم شد ز مويت پايِ من

 

من خودم فكري به حالِ دردهايم ميكنم

جانِ زهرا اينقَدَر گريه نكن آقايِ من

 

هرچه كردم سينه ام نگذاشت... پس تا خانه اي...

...چندبار اين بچه هايم را بغل كن جايِ من

 

 

..................................................................

          يا صديقة الشهيده

باز هم اي دختر ِ پيغمبر ِ اكرم بمان

مَرهَم ِ دردِ علي ، اي دردِ بي مَرهَم بمان

 

زندگيِّ رو به راهي داشتم چشمم زدند

كوريِّ چشم ِ همه با شانه هايِ خم بمان

 

دستهايِ تو شكستَش هم پناهِ مرتضاست

تكيه گاهِ محكم ِ من پيش ِ من محكم بمان

 

تو نباشي پيش ِ من اينها زمينم ميزنند

اي علمدار ِ مدينه پايِ اين پرچم بمان

 

 

 

این نفس هایِ شکسته قیمتِ جانِ من است

زنده ام با یک دمت پس لطف کن یک دم بمان

 

 

كم ببوس دستِ مرا دارم خجالت ميكشم

من حلالت ميكنم اما تو هم يك كم بمان

 

آب ها از آسياب افتاد خوبت ميكنم

يار ِ هجده ساله ، هجده سالِ ديگر هم بمان

 

رفته رفته كار ِ من دارد به خواهش ميكشد

التماست ميكنم پيشم بمان پيشم بمان...

(علي اكبر لطيفيان)

 

......................................................

 

      حسن جان(ع)

اي كريم ِ ديار ِ تنهايي

خاك بوس ِ دَرَت شكيبايي

حسني تو، حسن، حسن اما

بيشتر از سه بار زيبايي

پيش ِ جودت همه گدا هستند

ريزه خوار ِ تو حاتم طايي

تو دليل غم هميشگي و

گريه هايِ ماهيانِ دريايي

كودكِ هشت ساله يِ مادر

پسر ِ غيرتيِ زهرايي

غربتِ تو زبانزدِ همه است

طوس، ري، كربلا و هرجايي

يا حسن با حسين ميگوئيم

طپش ِ قلبِ سينه زنهايي

 

آتش افتاده بين سينه بگو

از غم و غربتِ مدينه بگو

 

..................................................

               يا زهرا(س)

چه کنم درد و بلای تو به جانم ، چه کنم

به نگاهِ نگرانت نگرانم ، چه کنم

 

اهل یثرب ز من و گریه ی من بیزارند

نا گزیرم که در این شهر نمانم ، چه کنم

 

تا سحر از غم تنهایی تو بیدارم

دو دلم من بروم یا که بمانم ، چه کنم

 

دو قدم راه نرفته نفسم میگیرد

عمری از من نگذشت است و جوانم ،چه کنم

 

سعی کردم قد خم را ز تو پنهان سازم

هر چه قد راست کنم ، باز کمانم ، چه کنم

 

دست تو وا نشد و دست من از کار افتاد

خجلم از تو همین بود توانم ، چه کنم

 

نیمه شب ميپرد از خواب پي ِ آب حسين

نیستم آب به دستش برسانم ، چه کنم

(سعيد خرازي)