گروه معارف-رجانیوز: سلام بر زمزمی که از کربلا می جوشد.سلام بر موسم عاشورا،سلام بر غزلهای عاشقانه حسینی. سلام بر سجاده های مرطوب گریه.سلام بر ترک های قلب حزن و اندوه. 

 

ای حسین! آن کدام خیال نازک بینی است که حرکت عاشقانه و سترگ تو را از سر درک و درد به کمال فهم کند؟ 

حسین جان! راه تو، راه دل است و هر گاه عاشقی به دل توجه کند، تو را می یابد و مرقد تو در دل دوستداران عاشق توست. 

حسین! ای خون خدا! سلام بر تو که در قامت شمشیر و هیبت نور به خیمه های آه و گداز پیوستی و مهیای کارزار شدی. کدام چشم است که مرثیه ات را بشنود و خونابه غم مظلومیت و غربت انسان را از دیدگان فرو نریزد؟ 

 

ای حسین! ما بزم نشینان کوفی نیستیم. جانمان فدایت! پیشه ما عهدشکنی نیست و رسممان بی وفایی.ما از این روزگار ظلمانی خسته ایم. 

سید و سالار شهیدان! عشقت را چون باران بر سرزمین کویری روحمان بباران. 


ای حسین! در شگفتیم که پس از مصیبت خون بار عاشورا و شهادت تو، چرا کوه ها هنوز ایستاده اند و ابرها هنوز برفرازند؟ چرا خورشید هنوز می درخشد و افلاک در فضای لایتناهی رها نمی شوند؟! چرا چشمه ها هنوز می جوشند؟ چرا خون در میان رگهای آدمیان جاری است؟ چرا دیده ها هنوز روشن است و چرا سرنوشت ها هنوز رقم می خورند؟... 


و این چیزی نیست جز عنایت تو، ای مظلوم همیشه تاریخ! خوب می دانیم تو، عاشورا و قیام پرشورت، عطیه ای الهی هستید که هر سال از آسمان خدا چون رحمتی بی بدیل بر سفره وجود تشنه و گرسنه زمینیان فرود می آیید، تا شاید راه هدایت در جهان هستی جریان یابد. به امید زیارت و شفاعتت...

 
***

روایت تاریخ کربلا

روز دهم محرم الحرام/عاشورای حسینی

شب عاشورا

پس عباس علیه‏ السلام نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنها شب عاشورا را - براى نماز و عبادت - مهلت خواست. عمربن سعد در موافقت با این درخواست، مردد بود، و سرانجام از لشكریان خود پرسید كه: چه باید كرد؟!

عمرو بن حجاج گفت: سبحان الله! اگر اهل دیلم (كنایه از مردم بیگانه) و كفار از تو چنین تقاضایى مى‏كردند سزاوار بود كه با آنها موافقت كنى!

قیس بن اشعث گفت: درخواست آنها را اجابت كن، به جان خودم سوگند كه آنها صبح فردا با تو خواهند جنگید.

ابن سعد گفت: به خدا سوگند كه اگر بدانم چنین كنند، هرگز با درخواست آنها موافقت نكنم.(1)

 

و عاقبت، فرستاده ابن سعد به نزد عباس بن على علیه‏السلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت مى‏دهیم، اگر تسلیم شدید شما را به نزد عبیدالله بن زیاد خواهیم فرستاد! و اگر سر باز زدید، دست از شما بر نخواهیم داشت.(2)

 

خطبه امام علیه ‏السلام شب عاشورا

امام علیه ‏السلام یاران خود را نزدیك غروب به نزد خود فراخواند.

على بن الحسین علیه‏ السلام مى‏فرماید: من نیز خدمت پدرم رفتم تا گفتار او را بشنوم در حالى كه بیمار بودم، پدرم به اصحاب خود مى‏فرمود:

"اثنى على الله احسن الثنأ و احمده على السرأ و الضرأ، اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوة و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدین فاجعلنا لك من الشاكرین، اما بعد فانى لا اعلم اصحابا او فى ولا خیرا من اصحابى ولا اهل‌بیت ابر ولا اوصل من اهل‌بیتى فجزاكم الله جمیعا عنى خیرا. الا و انى لاظن یومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لكم جمیعا فانطلقوا فى حل لیس علیكم منى ذمام، هذا اللیل قد غشیكم فاتخذوه و جملا و لیاخذ كل رجل منكم بید رجل من اهل‌بیتى فجزاكم الله جمیعا ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادكم و مدائنكم حتى یفرج الله فان القوم یطلبوننى و لو اصابونى لهوا عن طلب غیرى."(3)

 

خداى را ستایش مى‏كنم بهترین ستایش‌ها و او را سپاس مى‏گویم در خوشى و ناخوشى. بار خدایا! تو را سپاسگزاریم كه ما را به نبوت گرامى داشتى و علم قرآن و فقه دین را به ما كرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى بینا و دلى آگاه به ما عطا كردى، ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده. من یارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بیتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بیتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر یارى من جزاى خیر دهد! من مى‏دانم كه فردا كار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. من به شما اجازه مى‏دهم و بیعت خود را از شما بر مى‏دارم تا از سیاهى شب براى پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنید و هر یك از شما دست یك تن از اهل‌بیت مرا بگیرید و در روستاها و شهرها پراكنده شوید تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. این مردم، مرا مى‏خواهند و چون بر من دست یابند با شما كارى ندارند.

 

پاسخ یاران امام علیه ‏السلام

برادران امام و فرزندان و برادرزادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر (فرزندان حضرت زینب علیهاالسلام) به امام عرض كردند: ما براى چه دست از تو برداریم؟ براى این كه پس از تو زنده بمانیم؟! خدا نكند كه هرگز چنین روزى را ببینیم.

ابتدا عباس بن على علیه‏ السلام این سخن را گفت و بعد دیگران از او پیروى كردند و جملاتى همانند، بر زبان راندند.

پس امام علیه‏ السلام روى به فرزندان عقیل نمود و فرمود: شما را كشته شدن مسلم كافى است، بروید كه من شما را اذن دادم.

 

آنها گفتند: سبحان الله! مردم چه مى‏گویند؟! مى‏گویند ما بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود كه بهترین مردم بودند در دست دشمن رها كردیم و با آنها به طرف دشمن تیرى رها نكردیم و نیزه و شمشیرى علیه دشمن به كار نبردیم!! نه! به خدا سوگند چنین نكنیم، بلكه خود و اموال و اهل خود را فداى تو سازیم و در كنار تو بجنگیم و هر جا كه روى كنى با تو باشیم، ننگ باد بر زندگى پس از تو.

 

سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت: بهانه ما در پیشگاه خدا براى تنها گذاردن تو چیست؟! به خدا سوگند این نیزه را در سینه آنها فرو برم و تا دسته این شمشیر در دست من است بر آنها حمله كنم، و اگر سلاحى نداشته باشم كه با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب مى‏كنم، به خدا سوگند كه ما تو را رها نكنیم تا خدا بداند كه حرمت پیامبر را در غیبت او درباره تو محفوظ داشتیم، به خدا قسم اگر بدانم كه كشته مى‏شوم و بعد زنده مى‏شوم و سپس مرا مى‏سوزانند و دیگر بار زنده مى‏گردم و سپس در زیر پاى ستوران بدنم در هم كوبیده مى‏شود و تا هفتاد بار این كار را در حق من روا بدارند، هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم، و چرا چنین نكنم كه كشته شدن یك بار است و پس از آن كرامتى است كه پایانى ندارد.

پس از او زهیربن قین برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم، باز زنده گردم، و سپس كشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خدا تو را و اهل‌بیت تو را از كشته شدن در امان دارد!

و بعد از زهیر گروه دیگرى از اصحاب سخنانى حماسى بر زبان جارى كردند، و امام علیه ‏السلام در حق آنها دعاى خیر فرمود و به خیمه خود بازگشت.(4) و (5)

 

محمدبن بشیر

در شب عاشورا به محمدبن بشیر حضرمى خبر دادند كه فرزندت در سر حد رى اسیر شده است، او در پاسخ گفت: ثواب مصیبت او و خود را از خداى متعال آرزو مى‏كنم و دوست ندارم كه فرزندم اسیر باشد و من بعد از او زنده بمانم.

امام حسین علیه ‏السلام چون سخن او را شنید، فرمود: خدا تو را بیامرزد، من بیعت خود را از تو برداشتم، بر و در رهایى فرزندت از اسارت بكوش.

محمدبن بشیر گفت: در حالى كه زنده هستم طعمه درندگان گردم اگر چنین كنم و از تو جدا شوم.

امام علیه‏ السلام فرمود: پس این لباس‌ها را به فرزندت كه همراه توست بده تا در نجات برادرش به مصرف برساند.

نوشته ‏اند كه: امام پنج جامه به او داد كه هزار دینار ارزش داشت.(6)

 

مرگ از عسل شیرین‏تر است

قاسم بن حسن علیه ‏السلام به امام علیه ‏السلام عرض كرد: آیا من هم در شمار شهیدانم؟

امام علیه ‏السلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟

عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شیرین‏تر است!

و چه زیبا است این شعر در توصیف این نوجوان:

گرچه من خود كودكى نو رسته ‏ام    لیك دست از زندگانى شسته ‏ام

كرده در روز ولادت مام من   باز با شهد شهادت كام من

امام علیه ‏السلام فرمود: عمویت به فداى تو باد! آرى تو نیز از شهیدان خواهى بود آن هم پس از رنجى سخت، و پسرم عبدالله نیز كشته خواهد شد.

قاسم گفت: اى عمو! مگر لشكر دشمن به خیمه‏ ها هم حمله مى‏كنند تا عبدالله شیرخوار هم شهید شود؟!

امام علیه ‏السلام فرمود: عمویت به فدایت تو باد! عبدالله كشته خواهد شد هنگامى كه دهانم از شدت عطش خشك شود و به خیمه‏ها آمده آب با شیر طلب كنم و چیزى نیابم، فرزندم عبدالله را طلب مى‏كنم تا از رطوبت دهانش بنوشم، چون او را نزد من آوردند قبل از آن كه لبانم را بر دهان او بگذارم، شقاوت پیشه‏اى از لشكریان دشمن، گلوى فرزند شیر خوارم را با تیر پاره كند و خون او بر دستانم جارى شود، آنگاه است كه دست به آسمان بلند كنم و از خدا طلب صبر نمایم و به ثواب او دل بندم، در این حال نیزه‏هاى دشمن مرا به سوى خود خواند و آتش از خندق پشت خیمه‏ها زبانه كشد و من بر آنها حمله خواهم كرد و آن لحظه، تلخ‏ترین لحظه دنیاست و آنچه خدا خواهد، واقع شود.

على بن الحسین علیه ‏السلام فرمود: قاسم با شنیدن این سخنان زار زار گریست و ما نیز گریستیم و بانگ شیون و زارى از خیمه‏ها بلند شد.(7)

 

ایستادگى تا مرز شهادت

از على بن الحسین علیه ‏السلام نقل شده است كه فرمود: چون پدرم به اصحاب فرمودند كه بیعت خود را از شما برداشتم و شما آزاد هستید، اصحاب و یاران آن حضرت بر فداكارى و وفادارى خود تا مرز شهادت در كنار امام پافشارى نمودند.

امام در حق آنها دعا كرده فرمودند: سرهاى خود را بلند كنید و جایگاه خود را ببینید! یاران و اصحاب امام نظر كرده و جایگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده كردند و امام علیه‏ السلام منزلت رفیع هر كدام را به آنها نشان مى‏داد.(8)

بعد از این معجزه امام علیه ‏السلام بود كه اصحاب با سینه‏هاى فراخ و صورت‌هاى بر افروخته به استقبال نیزه‏ها و شمشیرها مى‏رفتند تا زودتر به جایگاهى كه در بهشت دارند، برسند.(9)

 

حفر حندق در اطراف خیام

امام علیه‏ السلام فرمان داد تا مقدارى چوب و نى كه در پشت خیمه‏ ها بود، در محلى كه اصحاب امام در شب عاشورا مانند خندق در اطراف خیمه‏ ها حفر كرده بودند، بریزند، زیرا هر لحظه احتمال شبیخون دشمن از پشت خیمه ‏ها مى‏رفت. امام علیه ‏السلام دستور داد به محض حمله دشمن، آن چوب‌ها و نى‏ها را آتش زنند تا راه ارتباطى دشمن با خیمه ها قطع شود و فقط از یك قسمت كه یاران امام مستقر بودند، نبرد صورت پذیرد، و این تدبیر براى اصحاب امام بسیار سودمند بود.(10)

 

تحكیم مواضع

امام علیه ‏السلام از خیمه بیرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خیمه‏ ها را نزدیك یكدیگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض دیگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خیمه ‏ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونه‏اى كه خیمه‏ها در سه طرف آنها قرار بگیرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند.(11) سپس امام و یارانش به جایگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابیدند.(12)

 

غسل شهادت

امام علیه‏ السلام حضرت على اكبر را با سى نفر سواره و بیست نفر پیاده فرستاد تا آب آوردند، آنگاه روى به یاران خود نموده و فرمودند: برخیزید و آب بنوشید كه این آخرین توشه شماست، و وضو گرفته و غسل كنید و لباس‌هاى خود را بشوئید تا كفن شما باشد.(13)

 

اشعار امام علیه السلام

على بن الحسین علیه ‏السلام مى‏گوید:من شب عاشورا در كنارى نشسته بودم و عمه‏‌ام زینب نیز نزد من بود و مرا پرستارى مى‏كرد، ناگهان پدرم برخاست و به خیمه دیگرى رفت و جوین(14) غلام ابى ذر غفارى در خدمت آن حضرت بود و شمشیر او را اصلاح مى‏كرد، و پدرم این اشعار را مى‏خواند:

"یا دهر اف لك من خلیلكم لك بالاشراق و الاصیل من صاحب و طالب قتیلو الدهر لا یقنع بالبدیل و انما الامر الى الجلیلو كل حى سالك سبیلى."(15)

 

این اشعار را پدرم دو یا سه بار تكرار كرد، من مقصود او را یافتم، پس بغض گلویم را گرفت ولى خوددارى كرده و سكوت كردم و دانستم كه بلا نازل گردیده است. اما عمه‏‌ام زینب چون اشعار امام را شنید به خاطر رقت قلب و احساس لطیفى كه داشت نتوانست خود را نگاه دارد و بپا خاست در حالى كه لباسش به زمین كشیده مى‏شد، نزد پدرم رفت و گفت: واى از این مصیبت! اى كاش مرا مرگ در كام خود مى‏گرفت و زندگانى مرا تمام مى‏كرد! امروز مادرم فاطمه، و پدرم على، و برادرم حسن در كنارم نیستند، اى جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان.

پس امام حسین علیه ‏السلام به سوى خواهر نگریست و فرمود: خواهرم! شكیبایى تو را شیطان نرباید! و چشمان آن حضرت را اشك فرا گرفت و گفت: اگر مرغ قطا را به حال خود گذارده بودند، مى‏خوابید.(16)

 

عمه ‏ام گفت: آیا تو را به ستم خواهند كشت و این دل مرا بیشتر جریحه‌دار كرده و مى‏سوزانند؟! پس به روى خود سیلى زد و گریبان چاك كرد و بیهوش افتاد.

 

امام حسین علیه ‏السلام برخاست و آب بر رویش پاشید تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پیشه كن و به شكیبایى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمین مى‏میرند و اهل آسمان نمى‌مانند و هر چیزى فانى شود مگر خدا، همان خدایى كه خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى باید از رسول خدا سرمشق بگیریم و در بلاها و مصیبت‌ها عنان اختیار خود را از دست ندهیم.

امام علی ه‏السلام خواهر خود را با اینگونه سخنان تسلى داد و به او گفت: تو را به خدا كه در مصیبت من گریبان خود را چاك مزن، و صورت خود را مخراش، و پس از شهادتم شیون و زارى مكن.

على بن الحسین علیه‏ السلام مى‏گوید: پس از این كه عمه‌‏ام آرام گرفت پدرم او را در كنار من نشانید.(17)

 

پیوستن گروهى به امام علیه ‏السلام

نوشته ‏اند: سى نفر از اهل كوفه كه در لشكر عمر بن سعد بودند به او گفتند: چرا هنگامى كه فرزند دختر رسول خدا به شما سه مسأله را پیشنهاد مى‏كند تا جنگى در نگیرد، شما هیچ كدام را نمى‌پذیرید؟! و پس از این اعتراض، از لشكر ابن سعد جدا شده و به اردوى امام پیوستند.(18)

 

بریر و ابو حرب سبیعى

ضحاك بن عبدالله مشرقى مى‏گوید: چون شب فرا رسید، امام حسین علیه‏ السلام و اصحابش تمامى شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرع و درگاه الهى بسر بردند.

گروهى از سواره نظام ابن سعد كه شبانه نگهبانى مى‏دادند در اول شب از كنار خیمه‏ هاى ما گذشتند در حالى كه امام حسین علیه‏ السلام این آیه را تلاوت مى‏فرمود (ولا یحسبن الذین كفروا انما نملى لهم خیر لانفسهم انما نملى لهم لیزادادوا اثما و لهم عذاب مهین ما كان الله لیذر المؤمنین على ما انتم علیه حتى یمیز الخبیث من الطیب.) (19)، یكى از آنها گفت: به خداى كعبه قسم كه ما همان پاكان هستیم كه از شما جدا گردیده‏ایم!! او مى‏گوید: من او را شناختم به بریر بن خضیر گفتم: این مرد را مى‏شناسى؟

بریر گفت: نه.

گفتم: او ابو حرب سبیعى است كه عبدالله بن شهر نام دارد و مردى شوخ و دلاور است و سعیدبن قیس به علت جنایتى كه انجام داده بود او را به زندان افكند.

بریر بن خضیر به او گفت: اى فاسق! گمان مى‏كنى كه خدا تو را در زمره پاكان قرار داده است؟!

او به بریر بن خضیر گفت: تو كیستى؟!

گفت: من بریر بن خضیرم.

او گفت اى بریر! به خدا سوگند كه بر من بسیار گران است كه به دست من هلاك شوى.

 

گفت: من هم بر درستى سخن تو گواهى مى‏دهم!

ضحاك بن عبدالله به او گفت: واى بر تو! این معرفت چه سودى به حال تو دارد؟!

گفت: فدایت شوم! پس چه كسى ندیم یزید بن عذره باشد كه هم اكنون با من است؟!

بریر گفت: تو مردى سفیه و نادانى، پس او بازگشت.

نگهبانان ما آن شب عزرة بن قیس احمسى و سواران او بودند.(20)

 

در تدارك لقاء

امام علیه‏ السلام دستور دادند تا خیمه ‏اى را جهت استحمام و غسل اختصاص دهند، عبدالرحمن و بریر بن خضیر بر در آن خیمه به نوبت ایستاده بودند تا داخل شده و خود را نظافت كنند. بریر با عبدالرحمن مزاح و شوخى مى‏كرد! عبدالرحمن گفت كه: حالا وقت مزاح نیست! بریر گفت: خویشان من مى‏دانند كه من هرگز نه در جوانى و نه در كهولت، اهل شوخى نبوده‏ام ولى چون به من بشارت سعادت داده شده است سر از پا نمى شناسم و فاصله میان خود و بهشت را جز شهادت نمى‌بینم.(21)

 

نافع بن هلال و امام علیه‏ السلام

امام در نیمه شب بیرون آمد و خیمه‏ ها و تپه‏ هاى اطراف را نگاه مى‏كرد، نافع بن هلال هم از خیمه بیرون آمده و به دنبال حضرت حركت مى‏كرد، امام از نافع پرسید: چرا به دنبال من مى‏آیى؟!

نافع گفت: یابن رسول الله! دیدم كه شما به طرف لشكر دشمن مى‏روید، بر جان شما بیمناك شدم.

امام فرمود: من اطراف را بررسى مى‏كنم تا ببنیم كه فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد.

نافع مى‏گوید كه: امام علیه ‏السلام بازگشت در حالى كه دست مرا گرفته و مى‏فرمود: به خدا سوگند این وعده‏اى است كه در آن خلافى نیست؛ پس به من فرمود: این راه را كه در میان دو كوه قرار گرفته، مشاهده مى‏كنى؟ هم اكنون در این تاریكى شب، از این راه برو خود را نجات بده!

نافع بن هلال خود را بر قدم‌هاى امام انداخت و گفت: مادرم در سوگم بگرید اگر چنین كنم، خدا بر من منت نهاده كه در جوار تو شهید شوم.

سپس امام علیه ‏السلام داخل خیمه زینب گردید، نافع مى‏گوید: من در بیرون خیمه ایستاده و منتظر آن حضرت بودم، شنیدم كه حضرت زینب به امام مى‏گفت: آیا از تصمیم یارانت آگاهى؟ و مى‏دانى كه تو را فردا رها نخواهند كرد؟!

امام علیه ‏السلام فرمود: همانگونه كه كودك به پستان مادر علاقمند است، آنها نیز به شهادت علاقه دارند!

نافع مى‏گوید: چون این سخن را شنیدم نزد حبیب بن مظاهر آمده و او را از جریان امر آگاه ساختم، حبیب گفت: اگر منتظر دستور امام نبودم، همین الان به دشمن حمله مى‏كردم.

نافع مى‏گوید: به او گفتم: امام هم اكنون نزد خواهرش زینب است، آیا ممكن است اصحاب را جمع نموده و آنها سخنى بگویند كه زنها آرامش پیدا كنند؟

حبیب، یاران امام را صدا كرد، همگى آمدند و در كنار خیمه ‏هاى آل البیت فریاد بر آوردند كه: اى خاندان رسول خدا! این شمشیرهاى ماست، قسم خورده‏ایم كه آنها را در غلاف نكرده و با دشمن شما مبارزه كنیم، و این نیزه‏هاى ماست كه در سینه دشمن قرار خواهد گرفت.

پس زنان از خیمه ‏ها بیرون آمده و گفتند: اى جوانمرادان پاك سرشت! از دختران پیامبر و فرزندان امیر‌المؤمنین حمایت كنید.

و به دنبال این سخن، همه اصحاب گریستند.(22)

 

رؤیاى امام علیه ‏السلام

به هنگام سحر، امام حسین علیه‏ السلام به خوابى سبك فرو رفت، و چون بیدار شد فرمود: یاران من! مى‏دانید هم اكنون در خواب چه دیدم؟

اصحاب گفتند: یابن رسول الله چه دیدى؟

فرمود: سگانى را دیدم كه به من حمله مى‏كردند تا مرا پاره پاره كنند، و در میان آنها سگى دو رنگ را دیدم كه نسبت به من از دیگر سگان وحشى‏تر و خون آشام‏تر بود! گمان مى‏كنم آن مرا خواهد كشت مردى باشد ابرص! و در دنباله این خواب، جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را دیدم كه تعدادى از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود: فرزندم! تو شهید آل محمدى و اهل آسمان‌ها و كروبیان عالم بالا از مژده آمدنت شادى مى‏كنند و امشب به هنگام افطار نزد من خواهى بود، شتاب كن و كار را به تأخیر مینداز! این فرشته ‏اى است كه از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شیشه سبز رنگى قرار دهد.

یاران من! این خواب گویاى آن است كه اجل نزدیك و بى تردید هنگام رحیل و كوچ از این جهان فانى فرا رسیده است.(23)


روز عاشورا(24)

سپیده دم امام علیه‏ السلام با اصحابش نماز صبح را خوانده و دست مباركش را به سوى آسمان برداشت و گفت:

"اللهم انت ثقتى فى كل كرب و رجائى فى كل شده، و انت لى فى كل امر نزل بى ثقه وعده، كم من هم یضعف فیه الفواد و تقلّ فیه الحیله و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدو نزلته بك و شكوته الیك رغبته منى الیك عمن سواك ففرجته و كشفته فانت ولى كل نعمه و صاحب كل حسنه و منتهى كل رغبه؛ خداوندا! تو پناه منى در مشكل‌ها، و امید منى در سختی‌ها، و ملجأ و یاورم هستى در آنچه كه بر من نازل شود؛ پروردگارا! از چه دل زخم‌هاى رنج آورى كه قلب را شكسته و چاره را گسسته و دوست را به ناروائى داشته و نیش دشمن را به همراه، به تو شكایت مى‏كنم كه امید به تو بى‌نیازى از دل دادن با دیگرى است، پس بگشاى درهاى بسته را و بنماى روزنه‏هاى امید را كه تو راست تمام نعمت‌ها و از آن توست همه خوبی‌ها و تویى تنها مقصود آرزوها."

سپس امام علیه‏ السلام بپا خاست و خطبه خواند و حمد و ثناى الهى نمود و به اصحابش فرمود: خداى عزوجل به شهادت من و شما فرمان داده است، بر شما باد كه صبر و شكیبایى را پیشه خود سازید.(25)

 

تعداد یاران امام علیه السلام

تعداد اصحاب امام علیه‏ السلام در روز عاشورا سى و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بوده است. و از محمد بن ابى طالب نقل شده كه پیادگان هشتاد و دو نفر بودند. و سیدابن طاووس از امام باقر علیه ‏السلام نقل كرده است كه تعداد یاران چهل و پنج نفر سواره و صد نفر پیاده بودند.(26)

 

امام حسین علیه‏ السلام زهیر بن قین را در میمنه سپاه خود قرار داد، و حبیب بن مظاهر را بر میسره سپاه گمارد، و پرچم را به دست برادرش عباس علیه‏ السلام سپرد، و خیمه ‏ها را در پشت سر سپاه قرار داد و امر كرد خندقى را كه در پشت خیمه‏ ها حفر كرده بودند از نى و هیزم انباشته و آنها را آتش زدند كه دشمن نتواند از پشت حمله كند.(27)

 

سپاه عمر بن سعد

عمر بن سعد نیز عبدالله بن زهیر ازدى را بر جمعى از سپاهیان كه اهل مدینه بودند(28)، امیر كرد، و قیس بن اشعث بن قیس را فرماندهى قبیله ربیعه و كنده داد، و عبدالله بن ابى سبره جعفى را بر سپاهیان مذحجى و اسدى، و حر بن یزید ریاحى را به فرماندهى قبیله تمیم و همدان گمارد (و تمامى این گروه‌ها در صحنه جنگ با امام حسین علیه ‏السلام حضور داشتند به جز حر بن یزید كه توبه كرد و به اردوى امام رفت و به شهادت رسید.)

بعد از این تقسیم مسئولیت‌ها - كه ریشه قومى داشت - عمر بن سعد، عمرو بن حجاج زبیدى را بر میمنه لشكر، و شمر بن ذى الجوشن را بر میسره، و عروه بن قیس احمسى را بر سواره نظام، و شبث بن ربعى را بر پیاده نظام خود گمارد، و پرچم را به درید، غلامش سپرد.(29)

 

حركت سپاه دشمن

سپاه عمر بن سعد رو به سوى خیمه‏ها نموده و اطراف خیام امام حسین علیه ‏السلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام علیه ‏السلام در اطراف خیمه ‏ها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (علیه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسین! پیش از فرا رسیدن قیامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفته‏ اى؟!

امام حسین علیه ‏السلام فرمود: این كیست؟ گویا شمر بن ذى الجوشن است!

گفتند: آرى.

اما با بانگى رسا در پاسخ شمر فرمود: اى پسر زن چران! تو به عذاب آتش سزوارترى.

مسلم بن عوسجه تصمیم گرفت كه شمر را هدف تیر قرار دهد، امام حسین علیه ‏السلام او را از این كار باز داشت!

عرض كرد: بگذارید تا این فاسق را كه از سردمدران ستمكاران است به تیر بزنم كه فرصت خوبى است.

امام علیه ‏السلام فرمود: او را به تیر مزن زیرا من دوست ندارم كه آغازگر جنگ با این گروه باشم.(30)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- الملهوف 38.

2- ارشاد شیخ مفید 2/91.

3- كامل ابن اثیر 4/57.

4- ارشاد شیخ مفید 2/92.

5- چه زیباست كلام خداوندى كه فرمود (من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا) (سوره احزاب: 23)، همچنین (و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرین فى الباسأ و الضرأ و حین الباس) (سوره بقره: 177)، كه از مصادیق بارز این آیات همین رادمردانى هستند كه با ایثار جان و ثبات و استقامت هم نام خود را خالد و جاویدان نمودند و ابدیت را كسب نمودند و هم درس وفادارى و تسلیم در برابر حق و بردبارى و فداكارى را به انسانها آموختند.

6- الملهوف 39.

7- نفس المهوم 230.

8- خرائج 2/848.

10- الامام الحسین و اصحابه 257.

11- امام علیه‏السلام امر كرد كه اصحاب و یارانش بین خیمه‏ها قرار گرفته و آنها را از سه طرف خیمه‏ها احاطه نماید، و این شیوه براى این بود كه دشمن نتواند به وسیله تیر، یاران آن حضرت را هدف قرار دهد.

12- انساب الاشراف 3/186.

13- امالى شیخ صدوق، مجلس 30.

14- این نام را بلاذرى «انساب الاشراف» ذكر كرده و ما آنچه آورده‏ایم بر اساس نقل ارشاد است.

15- «اى روزگار! اف بر تو باد كه دوست بدى هستى، چه بسیار صبح و شام كه صاحب و طالب حق كشته گشته، و روزگار، بَدَل نمى‌پذیرد؛ و امور به خداى بزرگ باز مى‏گردد، و هر ذى وجودى از این راه كه من رفتم، رفتنى است».

16- این مثل را در جائى به كار مى‏برند كه كسى مجبور بر انجام امرى شود كه آن را مكروه بدارد.

17- ارشاد شیخ مفید 2/93.

18- العقد الفرید 4/168.

19- سوره آل عمران: 178، 179. «گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند كه مهلتى كه ما به آنان دهیم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلكه مهلت براى امتحان مى‏دهیم تا بر سركشى بیفزایند و آنان را عذابى است خوار و ذلیل كننده خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد بدین حال كنونى، تا آن كه آزمایش كند بدسرشت را از پاك گوهر».

20- البدایة و النهایة 8/192.

21- الامام الحسین و اصحابه 259

22- مقتل الحسین مقرم 281.

23- بحار الانوار 45/3.

24- در حدیث مناجات موسى علیه‏السلام آمده است كه گفت: خدایا! چرا امت پیامبر خود، محمد را بر دیگر امتها فضیلت دادى؟

خداى تعالى فرمود: آنان را به جهت 10 خصلت فضلیت دادم: نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و نماز جمعه و نماز جماعت و قرآن و علم و عاشورا.

موسى سؤال كرد: عاشورا چیست؟

خداى تعالى فرمود: گریستن بر فرزند محمد صلى الله علیه و آله و سلم و مرثیه و عزادارى بر فرزند پیامبر برگزیده. اى موسى! هر بنده‏اى از بندگانم در آن زمان كه او بگرید و یا تباكى كند در سوگ فرزند مصطفى او را پاداش بهشت دهم، و هیچ بنده‏اى از بندگانم از مال و ثروت خود در راه محبت فرزند دختر پیامبر صرف ننماید مگر این كه پاداش هر درهم را هفتاد درهم در دنیا عطا كنم و در بهشت متنعم شود و از گناهان او در گذرم، به عزت و جلالم سوگند هیچ زن یا مردى قطره‏اى از اشكش در روز عاشورا و یا غیر آن جارى نگردد مگر این كه او را پاداش صد شهید عطا نمایم. (مجمع البحرین 3/405 - لغة عشر).

25- اثبات الوصیة 126/ مختصر تاریخ ابن عساكر 7/146/ و در اثبات الهداة 2/583 همین مطلب را حلبى از امام صادق علیه‏السلام نقل كرده است.

26- بحار الانوار 45/4.

27- ارشاد شیخ مفید 2/95.

28- ممكن است مراد از مدینه در اینجا، كوفه باشد، زیرا بعید به نظر مى‏رسد كه اهالى مدینه در لشكر عبیدالله شركت كرده باشند؛ و شاید هم گروهى از اهل مدینه كه به كوفه آمده و در آنجا سكنى گزیدند مراد باشد، زیرا كوفه شهرى بود كه سكنه آن را ملیت‌هاى مختلف تشكیل مى‏داد.

29- كامل ابن اثیر 4/60.

30- ارشاد شیخ مفید 2/96.

 

مقتل الحسین ( علیه السلام ) به روایت شیخ صدوق
 
و نظر الحسین علیه السلام یمینا و شمالا و لایری أحدا، فرفع رأسه إلی السماء فقال: اللهم إنک تری ما یصنع بولد نبیک. و حال بنوکلاب بینه و بین الماء و رمی بسهم فوقع فی نحره و خر عن فرسه، فأخذ السهم فرمی به و جعل یتلقی الدم بکفه، فلما امتلأت لطخ بها رأسه و لحیته و هو یقول: ألقی الله عزوجل و أنا مظلوم متلطخ بدمی. ثم خر علی خده الأیسر صریعا و أقبل عدو الله سنان بن أنس الایادی و شمربن ذی الجوشن العامری فی رجال من أهل الشام حتی و قفوا علی رأس الحسین، فقال بعضهم لبعض: ما تنتظرون؟ أریحوا الرجل. فنزل سنان بن أنس [ صفحه ۱۶۹] الأیادی و أخذ بلحیه الحسین و جعل یضرب بالسیف فی حلقه و هو یقول: والله إنی لأجتز رأسک و أنا أعلم أنک ابن رسول الله و خیر الناس أبا و أما.و أقبل فرس الحسین حتی لطخ عرفه و ناصیته بدم الحسین و جعل یرکض و یصهل، فسمع بنات النبی صهیله، فخر جن فإذا الفرس بلا راکب، فعرفن أن حسینا قد قتل. و خرجت أم کلثوم بنت الحسین ]اخت الحسین[ واضعه یدها علی رأسها، تندب و تقول: وامحمداه، هذا الحسین بالعراء، قد سلب العامه و الرداء.و أقبل سنان حتی أدخل رأس الحسین بن علی علیه السلام علی عبیدالله بن زیاد و هو یقول:إملا رکابی فضه و ذهبا إنی قتلت الملک المحجباقتلت خیر الناس أما و أبا و خیرهم إذ ینسبون نسبافقال له عبیدالله بن زیاد: ویحیک! فأن علمت أنه خیرالناس أبا و أما، لم قتلته إذا؟! فأمر به فضربت عنقه و عجل الله بروحه إلی النار. و أرسل ابن زیاد قاصدا إلی أم کلثوم بنت الحسین ]اخت الحسین[ فقال لها: الحمدالله الذی قتل رجالکم، فکیف ترون ما فعل بکم؟ فقالت: یابن زیاد! لئن عینک بقلت الحسین فطالما قرت عین جده به و کان یقبله و یلثم شفتیه و یضعه علی عاتقه، یابن زیاد! أعد لجده جوابا، فإنه خصمک غدا. [۱۶۴] .
 
امام سجاد علیه السلام گوید: (پس از آن که یاران امام حسین علیه السلام یکی پس از دیگری شهید شدند)، امام حسین علیه السلام نگاهی به چپ و راست کرد، اما کسی را ندید. سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا تو می بینی که با فرزند [ صفحه ۱۷۰] پیامبرت چه می کنند.بنوکلاب میان او و آب، حایل شدند. تیری زدند که در گلویش نشست و از اسبش افتاد. تا تیر را کشید و دور انداخت کف دستش را زیر خون گرفت که پر از خون شد، سر و ریشش را با آن آغشت و گفت: من در حالی که ستم دیده و در خونم تپیده ام، به لقاءالله می شتابم، سپس بر گونه ی چپش به خاک افتاد.دشمن خدا، سنان بن انس ایادی و شمربن ذی الجوشن عامری در میان مردانی از اهل شام، پیش آمدند تا در بالای سرش ایستادند و به یکدیگر گفتند: منتظر چه هستید؟ این مرد را راحتش کنید. سنان بن انس ایادی از اسب، فرود آمد و ریش حسین علیه السلام را گرفت و با شمشیر به گلویش زد و گفت: به خدا سر از تنت جدا می کنم و خود می دانم که تو پسر رسول خدایی و از جهت پدر و مادر، برترین مردمانی.اسب حسین علیه السلام به پیش آمد و یال و کاکل خود را با خون آغشته ساخت و شروع کرد به دویدن و صیحه کشیدن. دختران پیامبر تا صیحه ی اسب را شنیدند، از خیمه ها بیرون آمدند که ناگهان، اسب بی سوار دیدند و دانستند که حسین علیه السلام کشته شده است. ام کلثوم دختر ]خواهر[ امام حسین علیه السلام هم در حالی که دست را بر سر نهاد بود بیرون آمد، او فریاد ناله می کرد و می گفت: وامحمداه! این حسین است که چنین در بیابان افتاده و عبا و عمامه اش به غارت رفته است[الف]
 
[الف]کتاب : مقتل الحسین ( علیه السلام ) به روایت شیخ صدوق
 
مقتل امام حسین(ع) از کتاب مقتل الشمس که نقل از کتاب لهوف سیدبن طاووس است
گروه پیاده لشکر ابن سعد، از راست و چپ بر باقیماندگان یاران حسین (ع) حمله کردند و آنان را نیز به شهادت رسانیدند تا آنکه سه یا چهار نفر بیش باقی نماند.حسین (ع) که چنین دید، پیراهن یمانی را طلب کرد و آن پارچه ای چنان درخشنده داشت که چشم را خیره می کرد، او برای آنکه پس از کشتنش آن پیراهن را از تنش بیرون نکنند، آنرا پاره کرد و سپس پوشید. گر چه باز هم پس از شهادتش، ابجر بن کعب آنرا ربوده و آن حضرت را عریان گذاشت، اما گویند پس از واقعه عاشورا، دو دست این مرد پست، در تابستانها همچون دو چوب، خشک می شد، و در زمستان تازه می گردید و خون و چرک از آن می جوشید، و با این نکبت زندگی کرد تا آنکه خدا او را هلاک کرد.و چون از یاران حسین (ع) جز سه تن برای آنحضرت باقی نماند، به سوی دشمن پیش آمد و به دفاع از خویش پرداخت. آن سه نفر نیز دشمنان را از پیرامون حسین (ع) پراکنده می ساختند، تا آنکه هر سه کشته شدند. و امام (ع) تنها ماند. زخمهای گران در سر و بدنش او را زمین گیر ساخته بود، ولی باز هم با شمشیر دشمنان را می زد و آنان ناگزیر به راست و چپ پراکنده می شدند. [۳۷۶] .راوی گفت: حسین (ع) آنقدر با آنان جنگید که در اثر بهم خوردن صفها، انبوه لشکر در میان حسین و خیمه ها قرار گرفتند. [۳۷۷] .
 
در این هنگام شمر بسرا پرده حسین (ع) حمله افکند و خود را به خیمه های [ صفحه ۲۴۵] آن حضرت رسانید و خواست تا آنها را غارت کند. [۳۷۸] .آن حضرت فریاد زد: ویلکم یا شیعه آل ابی سفیان، ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم و ارجعوا الی أحسابکم ان کنتم عربا کما تزعمون.وای بر شما! ای پیروان خاندان ابی سفیان، اگر دین ندارید و از روز بازپسین نمی هراسید، دست کم در دنیا آزادمرد باشید.گر شما را به جهان مکتب و آیین نیست لااقل مردمی آزاده به دنیا باشیدشمر با صدای بلند گفت: چه می گویی ای پسر فاطمه؟فرمود: من با شما جنگ می کنم و شما با من، زنان را در این میان گناهی نیست، پس نگذارید این خیره سرها، نادانها، و ستمگرهای شما تا هنگامی که زنده ام به حرم من حمله برند. [۳۷۹] .پس دست بردارید، زیرا ساعتی بعد همه اثاث زندگی ام در اختیار شما قرار می گیرد. [۳۸۰] .شمر گفت: پیشنهادت را می پذیرم ای پسر فاطمه! آنگاه همگی دوباره آهنگ جنگ با آن حضرت کردند.حمید بن مسلم می گوید: بخدا من مرد گرفتار و مغلوبی را هرگز ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند ولی استوارتر و دل دارتر از حسین باشد زیرا چون لشکر پیاده دشمن بر او حمله می کرد، او با شمشیر به ایشان یورش می برد، و آنان چون گله گوسفندی که از برابر گرگ فرار کند بر چپ و راست می گریختند.شمر بن ذی الجوشن که چنان دید، سوارکاران را فراخواند و آنان را در پشت سر [ صفحه ۲۴۶] نیروهای پیاده قرار داد، آنگاه به تیراندازان دستور داد: او را تیرباران کنند! آنان چندان تیر بر حسین انداختند که بدنش چون خار پشت شده بود. [۳۸۱] .در آن حال صالح بن وهب مری چنان نیزه ای بر پهلویش زد که از اسب بر زمین افتاد گونه راستش به روی خاک قرار گرفت و در حالی که می گفت: «بسم الله و بالله و علی مله رسول الله. سپس از روی خاک برخاست. [۳۸۲] .زینب چون دریافت که حسین از زین بر زمین افتاده است از خیمه ها بیرون رفت و فریاد برآورد «وا أخاه! وا سیداه،وا أهل بیتاه، لیت السماء أطبقت علی الأرض و لیت الجبال تدکدکت علی السهل» ای وای برادرم! ای وای آقایم! ای وای خاندانم! ای کاش آسمان بر زمین فرو می ریخت و ای کاش کوهها پاره پاره می شدند و بر بیابانها می پاشیدند.زینب، خطاب به عمر بن سعد فریاد زد: وای بر تو ای عمر! آیا اباعبدالله را می کشند و تو نگاه می کنی؟عمر هیچ پاسخی نداد.زینب فریاد برآورد: وای بر شما! آیا یک مسلمان در میان شما مردم نیست؟هیچ کس پاسخش نداد.در این هنگام شمر به سوارگان و پیادگان سپاه فریاد زد: وای بر شما! درباره این مرد، در انتظار چه هستید؟ مادرتان در عزای شما بگریند.پس لشکر از هر سو، به حسین حمله ور شدند، زرعه بن شریک، ضربتی بر کتف چپ آن حضرت زده و آن را از پیکرش جدا ساخت. [۳۸۳] .حسین (ع) با شمشیر خود زرعه را از پای در آورد. [۳۸۴] .و شخص دیگری ضربتی بر گردنش وارد آورده، صورت آن بزرگوار فرو افتاد. [ صفحه ۲۴۷] دیگر خسته و مانده شده بود، بگونه ای که چون می خواست برخیزد و دوباره به زمین می افتاد. [۳۸۵] .
 
سنان بن انس نخعی نیزه ای به گودی گلوی حضرت فرو برد و سپس نیزه را بیرون کشید و بر استخوانهای سینه اش کوبید، و در پی آن تیری نیز رها کرد، تیر بر گلوی حسین (ع) نشست، آن حضرت تیر را از گلوی خویش بیرون کشید و هر دو کف دست به زیر خون گلویش گرفت، همین که کفهایش پر از خون شد، سر و روی خود را رنگین کرد، و چنین فرمود: «هکذا ألقی الله مخضبا بدمی مغضوبا علی حقی» با همین حال که به خونم آغشته ام و حقم را غصب کرده اند خداوند را ملاقات خواهم کرد. [۳۸۶] .هلال بن نافع که خود از سربازان عمر بن سعد بوده است می گوید: من در این هنگام از میان لشکر بیرون رفتم و در میان دو صفی که حسین را در محاصره گرفته بودند بر بالینش ایستادم و او در حال جان کندن بود، بخدا سوگند هرگز آغشته بخونی را زیباتر و نورانی تر از او ندیدم، زیرا من آن چنان محو نور صورت نورانی و پیکر زیبایش شده بودم که متوجه شدم چگونه او را می کشند.حسین در آن حال آب خواست، شنیدم مردی می گفت:بخدا سوگند. آب نخواهی چشید تا به جایگاه گرم و سوزان جهنم وارد شوی و از آب گرم بنوشی!پس شنیدم که آن حضرت پاسخ داد: «یا ویلک أنا لا أراد الحامیه و لا أشرب من حمیمها بل ارد علی جدی رسول الله (ص) و أسکن معه فی داره و فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر و أشرب من ماء غیر آسن و أشکوا الیه ما أرتکبتم منی و فعلتم بی» ای وای بر تو! من نه بر آتش جهنم وارد می شوم.
 
و نه از حمیم آن می نوشم بلکه من بر جدم رسول خدا وارد خواهم شد و در کنار او در جایگاه صدق نزد آن سلطان نیرومند خواهم [ صفحه ۲۴۸] نشست و از آبی تازه که کهنه نمی شود، خواهم نوشید و شکایت رفتار شما با من را، به آن حضرت خواهم رسانید. [۳۸۷] .هانی بن ثبیت می گوید: من از شاهدان قتل حسین (ع) بودم، و نزد سواران لشکر ایستاده بودم، که کودکی از خاندان حسین بیرون آمد و هراسان بسوی چپ و راست می نگریست ناگاه مردی از لشکریان عمر سعد را دیدم که اسب خود را رکاب زد و به آن کودک رسید و از روی اسب خم شد و آن کودک را به قتل رسانید. [۳۸۸] .
 
سوید بن عمرو، در اثر شدت جراحت وارده، بی هوش در میان کشتگان افتاده بود چون به هوش آمد، شنید که می گویند، حسین (ع) کشته شد، هراسان از جا برخاست و چون شمشیرش را برده بودند، کاردی را که با خود داشت به دست گرفته و ساعتی با دشمن به نبرد پرداخت تا آنکه توسط عروه بن بطاء تغلبی و زید بن رقاد، به شهادت رسید. و او آخرین فردی بود که کشته شد. [۳۸۹] .گفته اند او مردی شریف، بسار نمازگزار، و چون شیر شجاع و در جنگ پایدار بود. [۳۹۰] .[ب]
 
[۳۷۹] لهوف، ص ۵۲.[۳۸۰] مقاتل الطالبیین، ص ۷۹.[۳۸۱] ارشاد، ص ۲۴۲.[۳۸۲] لهوف، ص ۵۴.[۳۸۳] ارشاد، ص ۲۴۲.[۳۸۴] لهوف، ص ۵۴.[۳۸۵] لهوف، ص ۴۵. ارشاد، ص ۲۴۲.[۳۸۶] لهوف، ص ۵۴.[۳۸۷] لهوف، ص ۵۵.[۳۸۸] مقاتل الطالبیین، ص ۷۹.[۳۸۹] طبری، ج ۵، ص ۴۵۳.[۳۹۰] لهوف، ص ۴۸.[۳۷۹] لهوف، ص ۵۲.[۳۸۰] مقاتل الطالبیین، ص ۷۹.[۳۸۱] ارشاد، ص ۲۴۲.[۳۸۲] لهوف، ص ۵۴.[۳۸۳] ارشاد، ص ۲۴۲.[۳۸۴] لهوف، ص ۵۴.[۳۸۵] لهوف، ص ۴۵. ارشاد، ص ۲۴۲.[۳۸۶] لهوف، ص ۵۴.[۳۸۷] لهوف، ص ۵۵.[۳۸۸] مقاتل الطالبیین، ص ۷۹.[۳۸۹] طبری، ج ۵، ص ۴۵۳.
[۳۹۰] لهوف، ص ۴۸.
[ّب]کتاب مقتل الشمس
 
 
مقتل امام حسین (ع) به روایت از خوارزمی و طبری
خوارزمی گوید:میان او و خیمه گاه فاصله انداختند. بر سر آنان فریاد کشید: وای بر شما ای پیروان آل ابی سفیان! اگر دین ندارید و از قیامت نمی ترسید، پس در این دنیای خود آزاده باشید و اگر عرب هستید -آن گونه که می پندارید – به شرافت خانوادگی خود برگردید. شمر ندا داد: ای حسین! چه [ صفحه ۱۷۹] می گویی؟ فرمود: می گویم این منم که با شما می جنگم و شما با من می جنگید، زنان را گناهی نیست. سرکشان و طغیانگران و جاهلان خود را تا من زنده ام، از تعرض به خانواده ام بازدارید. شمر گفت: باشد ای پسر فاطمه! سپس شمر به همراهان خویش داد زد: از حریم خانواده ی این مرد دور شوید و سراغ خودش بروید. به جانم سوگند که هماورد بزرگواری است! مردم از هر سو به نبرد پرداختند. امام بر آنان تاخت و آنان بر امام حمله می آوردند و او در همین حال آب می طلبید تا جرعه ای از آن بنوشد. هر بار که با اسب خویش به سوی فرات می تاخت، بر او حمله می کردند و امام را از آب دور می ساختند. [۳۷۳] .
 
طبری گوید:هشام به نقل از عمرو بن شمر، از جابر جعفی روایت کرده است که: امام حسین علیه السلام تشنه شد و تشنگی اش شدت یافت. نزدیک شد تا آب بنوشد، حصین بن نمیر تیری افکند که بر دهان امام نشست. امام شروع کرد به گرفتن خون از دهانش و آن را به آسمان می پاشید. سپس خدا را حمد و ثنا گفت و دستان خود را جمع کرد و گفت: خداوندا! آنان را نابود کن و بر روی زمین کسی از آنان باقی نگذار.هشام از پدرش محمد بن سائب، از قاسم پسر اصبغ بن نباته، از کسی که شاهد امام حسین علیه السلام در میان لشکرش بوده روایت کرده است که: چون سپاه حسین علیه السلام شکست خورد، [ صفحه ۱۸۰] بر اسب سوار شد و به سمت فرات رفت. مردی از بنی ابان بن دارم گفت: وای بر شما! میان او و آب فاصله بیندازید تا پیروانش به سوی او نیایند. گویند: بر اسب خویش زد و تاخت. مردم هم در پی او آمدن و بین امام و فرات فاصله افکندند. امام علیه السلام فرمود: خداوندا! تشنه اش گردان. در حالی که آن مرد، تیری از تیردان خود جدا می کرد، آن را بر دهان امام حسین علیه السلام زد. امام، تیر را بیرون آورد، آنگاه مشتهای خود را گرفت و پر از خون شد. امام حسین علیه السلام گفت: خدایا! به درگاهت شکایت می کنم از آنچه با پسر دختر پیامبرت می کنند.گوید: به خدا سوگند چیزی نگذشت مگر آنکه خداوند، عطش را در جان آن مرد ریخت؛ هر چه می نوشید سیراب نمی شد. [۳۷۵] .
 
اصابت تیر بر پیشانی امام
ابن اعثم گوید:سپس مردی از آنان به نام ابوجنوب جعفی تیری افکند که بر پیشانی امام فرود آمد. حسین علیه السلام تیر را درآورد و کنار انداخت. خونها بر صورت و محاسن حضرت جاری شد. حسین علیه السلام گفت: خدایا! می بینی که از دست این بندگان نافرمان و طغیانگر تو در چه حالی هستم. خدایا! نابود و ریشه کنشان کن و روی زمین احدی از آنان باقی نگذار و هرگز آنان را نیامرز.گوید: سپس همچون شیری خشمگین بر آنان حمله کرد. به هر یک می رسید، شمشیری حواله اش می کرد و او را بر زمین می انداخت. تیرها از هر سو می آمد و حضرت با سینه اش از تیرها استقبال می کرد، در حالی که می گفت: ای امت بد! با امت و عترت محمد صلی الله علیه و اله و سلم چه بد رفتار کردید! آگاه باشید که پس از کشتن من، کشتن هر یک از بندگان خدا برایتان آسان خواهد بود. به خدا سوگند، امید آن دارم که خداوند با خواری شما مرا کرامت بخشد و از جایی که نفهمیدم، انتقام مرا از شما بگیرد.حصین بن نمیر فریاد زد: ای پسر فاطمه! خدا چگونه از ما انتقام می گیرد؟فرمود: قدرت شما را به جان خودتان می افکند و این گونه خونهایتان را می ریزید؛ سپس عذابی دردناک بر شما فرومی ریزد. [۳۷۶] .طبری گوید:ابومخنف از صقعب بن زهیر از حمید بن مسلم نقل می کند: [ صفحه ۱۸۱] امام حسین علیه السلام جبه ای از خز داشت، عمامه بر سر نهاده بود و خضاب بر موهای خویش زده بود و شنیدم پیش از کشته شدن، در حالی که بر روی دو پا مثل سواره ای شجاع می جنگید و مواظب تیراندازان بود و در پی فرصت برای حمله بود، بر سپاه حمله کرد، در حالی که می گفت: آیا به کشتن من یکدیگر را تحریک می کنید؟ پس از من هرگز بنده ای از بندگان خدا را نمی کشید که به اندازه ی کشتنم خشم خدا را برانگیزد. به خدا قسم امیدوارم با خواری شما خدا به من کرامت بخشد، سپس از آنجا که نفهمید، انتقام مرا از شما بگیرد. به خدا قسم اگر مرا بکشید، خداوند نیرویتان را در میان خودتان خواهد افکند و خونهایتان را خواهد ریخت. سپس هرگز از شما راضی نخواهد شد تا آنکه عذابی دردناک برایتان دهد. [۳۷۷] .[ج]
 
[۳۷۳] مقتل الحسین، ج ۲، ص ۳۳.[۳۷۴] مناقب، ج ۴، ص ۵۸.[۳۷۵] مقتل الحسین، مقرم، ص ۲۷۵.[۳۷۶] الفتوح، ج ۵، ص ۱۳۵.
[ج]کتاب:مقتل امام حسین علیه السلام/ گردآورنده گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم علیه السلام ؛ ترجمه جواد محدثی
 
صوت: مقتل خوانی حاج میثم مطیعی
 

.:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.

مقتل خوانی.مطیعی.mp3 | دانلود فایل
 
 
***
ایستادگی امام حسین(ع)؛ عامل جلوگیری از انحراف و حفظ اسلام
 
رهبرانقلاب: تمام راه‌هائی که میشود فرزند پیغمبر از آن راه‌ها استفاده کند برای حفظ میراث عظیم اسلام ـ که میراث جد او و پدر او و پیروان راستین آنهاست ـ در زندگی سیدالشهداء محسوس است؛ از تبیین و انذار، از تحرک تبلیغاتی، از بیدار کردن و حساس کردن وجدانهای عناصر خاص ـ همین خواص که ما تعبیر میکنیم ـ در آن خطبه‌ی منا، اینها همه در طول زندگی سیدالشهداء است.
 
بعد هم ایستادگی در مقابل یک انحراف بزرگ با قصد مجاهدت با جان؛ نه این‌که امام حسین از سرنوشت این حرکت بی‌اطلاع بود؛ نه، اینها امام بودند. مسئله‌ی معرفت امام و علم امام و آگاهی وسیع امام بالاتر از این حرفهائی است که ماها در ذهنمان میگنجد؛ بلکه به معنای ترسیم یک دستورالعمل می‌ایستد، تسلیم نمیشود، مردم را به یاری میطلبد، بعد هم وقتی یک عده‌ای پیدا میشوند ـ که همان اهل کوفه باشند ـ و اظهار میکنند که حاضرند در کنار آن بزرگوار در این راه قدم بگذارند، حضرت درخواست آنها را اجابت میکند و به طرف آنها میرود؛ بعد هم در میانه‌ی راه پشیمان نمیشود.
 
بیانات امام را که انسان نگاه میکند، می‌بیند حضرت عازم و جازم بوده است برای این که این کار را به پایان ببرد. این‌که در مقابله‌ی با حرکت انحرافی فوق‌العاده خطرناک آن روز، امام حسین (علیه الصّلاة و السّلام) می‌ایستد، این میشود یک درس، که خود آن بزرگوار هم همین را تکرار کردند؛ یعنی کار خودشان را به دستور اسلام مستند کردند: «انّ رسول الله قال: من رأی سلطانا جائرا مستحلاّ لحرمات الله ناکثا لعهد الله مخالفا لسنّة رسول‌الله یعمل فی عبادالله بالاثم و العدوان فلم یغیّر علیه بفعل و لا قول کان حقاّ علی الله ان یدخله مدخله»؛ حضرت این را بیان کردند. یعنی من وظیفه‌ام این است، کاری که دارم انجام میدهم، بایستی ابراز مخالفت کنم، باید در جاده‌ی مخالفت و ایستادگی قدم بگذارم، سرنوشت هرچه شد، بشود؛ اگر سرنوشت پیروزی بود، چه بهتر؛ اگر شهادت بود، باز هم چه بهتر. یعنی اینجوری امام حسین (علیه السّلام) حرکت کردند.
 

این شد ایثار کامل و اسلام را هم حفظ کرد. همین حرکت، اسلام را حفظ کرد. همین حرکت موجب شد که ارزشها در جامعه پایدار بشوند، بمانند. اگر این خطر را نمیپذیرفت، حرکت نمیکرد، اقدام نمیکرد، خونش ریخته نمیشد، آن فجایع عظیم برای حرم پیغمبر، دختر امیرالمؤمنین و فرزندان خاندان پیغمبر پیش نمی‌آمد، این واقعه در تاریخ نمیماند. این حادثه‌ای که میتوانست جلوی آن انحراف عظیم را بگیرد، باید به همان عظمت آن انحراف در ذهن جامعه و تاریخ، شوک ایجاد میکرد و کرد. این فداکاری امام حسین است. ۱۳۹۰/۰۴/۱۳

فیلم:روضه خوانی مرحوم کوثری در رثای حضرت اباعبدالله(ع)

 

Video Player
 
 
 

روضه امام حسین- مرحوم کوثری.mp4 | دانلود فیلم 

 

***
اشعار/روز دهم محرم الحرام

گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود 
تنها تر از مسیح، کسی بر صلیب بود 
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ 
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود! 
مولا نوشته بود : بیا ای حبیب ما 
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود 
مولا نوشته بود : بیا، دیر می شود 
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود 
مکتوب می رسید فراوان، ولی دریغ 
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود 
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش 
اما حبیب، جوهرش « امن یجیب» بود

 

یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود 
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

*

تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه 
آن یوسفی که تشنه برون آمدی زچاه 
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام 
برگشته ای و می نگری سوی قتلگاه 
امشب، شبی ست از همه شب ها سیاه تر 
تنها تر از همیشه ام ای شاه بی سپاه 
با طعن نیزه ها به اسیری نمی رویم 
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه! 
امشب به نوحه خوانی ات از هوش رفته ام 
از تار وای وایم و از پود آه آه 
بگذار شام، جامه ی شادی به تن کند 
شب با غم تو کرده به تن، جامه ی سیاه!

 

بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب 
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب

*

قربان آن نی یی که دمندش سحر، مدام 
قربان آن می یی که دهندش علی الدوام 
قربان آن پری که رساند تو را به عرش 
قربان آن سری که سجودش شود قیام 
هنگامه ی برون شدن از خویش، چون حسین (ع)
راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام 
این خطی از حکایت مستان کربلاست : 
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام! 
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما 
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام 
اشکم تمام گشت و نشد گریه ام خموش 
مجلس به سر رسید و نشد روضه ام تمام

 

با کاروان نیزه به دنبال، می روم 
در منزل نخست تو از حال می روم

علیرضا قزوه

***
تصویر
مضجع مطهر حضرت اباعبدالله الحسین(ع)