ای در غمت هلال محرم گریسته

خورشید و ماه نه ، همه عالم گریسته

صاحب عزای توست خداوند ذوالجلال

جبریل روضه خوانده و آدم گریسته

از لحظه ای که چشم به عالم کشوده ای

در ماتمت پیمبر اکرم گریسته

در کوه طور موسی عمران فشانده اشک

بربام چرخ عیسی مریم گریسته

آب از خجالت لب خشک تو گشته آب

شمشیر و تیر و سنگ و سنان هم گریسته

گر آسمان به اشک شود غرق در غمت

سوگند می خورم به خدا کم گریسته

طول زمان به یاد تو ماه محرم است

تنها نه برتو ماه محرم گریسته

روی خدا تویی که زخون گشته ای خضاب

چشم خدا علی ست کز این غم گریسته

هرماه نو که سرزده از بام آسمان

دیدم هلال با کمر خم گریسته

فردا حضور حضرت زهرا گواه باش

یک عمر از برای تو میثم گریسته

 

 

 

ای که به عشقت اسیر خیل بنی آدمند
سوختگان غمت با غم دل خرمند

هر که غمت را خرید عشرت عالم فروخت
با خبران غمت، بی خبر از عالمند

در شکن طُره ات، بسته دل عالمیست
وآن همه دلبستگان، عقده گشای همند

یوسف مصر بقا در همه عالم تویی
در طلبت مرد و زن، آمده با درهم اند

تاج سر بوالبشر، خاک شهیدان توست
کاین شهدا تا ابد، فخر بنی آدمند

در طلبت اشک ماست، رونق مرآت دل
کاین دُرَر با فروغ، پرتو جام جمند

چون به جهان خرمی، جز غم روی تو نیست
باده کشان غمت، مست شراب غمند

عِقد عزای تو هست، سنت اسلام و بس
سلسله ی کائنات، حلقه ی این ماتمند

گشت چو در کربلا، رایت عشقت بلند
خیل ملک در رکوع، پیش لوایت خمند

خاک سر کوی تو، زنده کند مرده را
زآنکه شهیدان تو، جمله مسیحا دمند

هر دم از این کشتگان گر طلبی بذل جان
در قدمت جانفشان، با قدمی محکمند

 

 

 

 

بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است

کم خیره شو به نیزه، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده

با دست های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت

بس کن رباب حرمله بیدار می شود
سهمت دوباره خنده انظار می شود

ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود
از روی نیزه راس عزیزت رها شود

یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده

گرچه امید چشم ترت نا امید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد

پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست دست خودت را تکان مده

با خنده خواب رفته تماشا نمی کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی کند

بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست دست خودت را تکان مده


دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود

بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود
این گریه ها برای تو اصغر نمی شود


حسن لطفی

 

 

من چه گویم که چه ها آمده بر سِرِ من
تیر زد حرمله بر گلوی اصغر من

بسکه تشنه لب است این کودک دُردانه ی من
می چکد اشک دو چشمش به روی شانه ی من

عطشا وا عطشا، عطشا وا عطشا (2)

غنچه ی پَر پَر من ای علی اصغر من
روح و ریحان حسین نور چشم تَر من

من به قربان تو و آن گلویَ پارة تو
مادر افتاده ببین بر روی گهوارة تو

عطشا وا عطشا، عطشا وا عطشا (2)

 

 

از خشکی لب های تو شرمنده هستم
دارو ندارم میزنی پرپر به دستم

مرا آبرویی، بریده گلوی
علی اصغرمن، علی اصغر من

قنداقه ات پاره کنم با بی قراری
تا راحت ای نور دو دیده جان سپاری

کنم دست و پا گم، مکن تو تبسم
علی اصغر من، علی اصغر من

باب الحوائج چاره ای بر اضطرابم
بر فکر گیسوی پریشان ربابم

به چشم انتظاری، کند بی قراری
علی اصغر من، علی اصغر من

باورنمی کردم نگار نازنینم
روزی بیاید بر سر خاکت نشیند

به نیزه نشستی، دلم را شکستی
علی اصغر من، علی اصغر من

 

 

 


ابا عبدالله

باید علم گرفت، راه حرم گرفت
راه وصال آن، میر کرم گرفت

هرگز نمی شود، پیمانه کم گرفت
شدبسته آب باز، از غم دلم گرفت

محبوب فاطمه است، هر کس که دم گرفت
امشب شب غم است، هنگام ماتم است

دست نیاز من، بر پای پرچم است
ای روضه خوان بخوان، یک شب مرا کم است

این شعر مختصر، صدها غزل غم است
هاجر چه آتشی، مشغول این دم است

وای از دل رباب، وای از دل رباب
لب ها هلاک آب، دلها ز غصه آب

غم آمده به دل، از خیمه رفته تاب
کرب و بلا پر از، فریاد بی جواب

حتی به کربلا، دیده نشد سراب
ذکر همه شده، لای لای علی بخوا

وای از دل رباب، وای از دل رباب